شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
زمان خلق تو حتی خـدا جسارت كـــرد

و عشق مثل جنونی به زن سرايت كرد

تـو را كــــــــــه سبزترين اتفاق پاييزی

تو را كه حضرت ابليس هم عبادت كرد

نگاه كردم و ای شعر زنده فهميدم

خدا زمان تراشت چه قدر دقّت كرد

زمان خلقت دوشيزه ای شبيه شما

اصول فلسفه را مو به مو رعايت کرد

تراش قامت اسليمی ات چه سحری داشت

كــه گل بـه منطق زيبايی ات حسادت کــرد

تــو شعر زنده كه نـه... يوحنای انجيلی

از آيــه های تــو بايد فقط اطاعت كـــرد

و از زبــــــان كليســــــای انــزلی بــايـد

به گوش شوق تو را دم به دم تلاوت کرد‎

ببين كه باغ به سودای پونه معتاد است

بيا كه خاك به عطرت عجيب عادت كرد         

[ دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:51 ] [ شعر و غزل امروز ]

 وقتی تفنگ سر به هوا را خریده بود

 خواب پرنده هـــای زیادی پریده بود

 هر روز با اشاره ی دستش کبوتری

 در خون بي بهانه جفتش تپيده بود

 گاهي گوزن ماده پی خون كودكش

 تا ابتدای دهكده بــا او دويده بـــــود

 از ترس عطسه هـــای تفنگش هـزار بــــار

 خرگوش ترس خورده به سمتش رميده بود

 پنجاه سال بعد كه چشمان خسته اش

 بــــر كاكل درخت كلاغی نديده بـــــــود

 شب حين بازگويی افسـانــــــه شكار

 با اين كه اشك روی لبانش چكيده بود

 بـا تيغه هـای خونی شاخ گوزن پير

 مثل پلنگ سينه خــود را دريده بود

 آن شب تب چكانده شدن داشت چون تفنگ

 باروت چشمهاش ولی نـــــم كشيده بــود...         

[ دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:39 ] [ شعر و غزل امروز ]

قناری ، سار، بلبل ؛ پر، پرستو پر، کبوتر پر

خزانسوزست باغ دل هرآن گل نازنين تر پر

من وحسرت نشينی ها من واين سخت جانی ها

تــو از دلبستگی هـا پـر تـو تـا يک آسمان پـر / پـر

تمام زندگی تکرار يک کوچ است يک پرواز

تمـام زندگی تکرار يک گل يک گل پــرپــر

تو وچون گل شکفتن ها تو وتا اوج رفتن ها

من و خارِ جنون در دل من و تيـــــرخطر درپر

تمام سينه سرخان روی بال خويش می بردند

تو را وقتی کــــه زخــم يک کبوتر داشتی در پر

چه می خواهی دگر از من بگير ويک جنون بشکن

اگـــــر آيينــه آيينـــه اگــــر دل دل اگـــــر پــر پــــر

من از افسانه ی موهوم دل بايست می خواندم

کـــــه در اسطوره ی آتش سياوش پر سمندر پر

هميشه قسمتم اين کنج محنت نيست می دانم

بــه سوی چشمهايت می گشايم روزی آخــر پــر

[ یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:40 ] [ شعر و غزل امروز ]
شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام

لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد

من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند

نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا

بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد

[ یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:0 ] [ شعر و غزل امروز ]

دیوانگی زین بیشتر ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان

با ما ، سر دیوانگی داری اگــــر ، دیوانه جان

در اولین دیدار ھــــم بوی جنون آمد ز تــــو

وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان

چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من

ای آشنــــا در چشـــــم من با یک نظر دیوانــــــــه جان

گفتیم تا پایان بریم این عشق را بــــــا یک سفر

عشقی که ھم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان

کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون

 قید سفــر دیوانــــــه جــان ! قید حضــر دیوانـــــه جان!

ما وصل را با واژه ھایی تازه معنا می کنیم

روزی بیامیزیم اگر بـــا یکدگر دیوانـــــه جان

تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونــه شـو

دیوانه خود دیوانه دل دیوانه سر دیوانه جان

ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من

دیـوانـه  در دیوانگی دیوانـه  در دیوانــه جان

ھم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد

گیرم که عاقل ھم شدی زین رھگذر دیوانــه جان

یا عقل را نابـــود کن یا بـا جنون خـــود بمیــر

در عشق ھم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان

[ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 19:4 ] [ شعر و غزل امروز ]
پیکر تراش پیـــرم و با تیشه ی خیال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشــــم سیــه را خریده ام

بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست

پـــــا شیده ام شراب کف آلـــــــود مــــــاه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهـــــم

دزدیده ام زچشم حسودان ، نگاه را

تا پیچ و تاب قد تــــو را دلنشین کنـــم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

از هـــر زنی ، تراش تنی وام کرده ام 

از هر قدی ، کرشمه رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی کـــــه به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای 

مست از می غــــروری و دور از غـــــــم منی

گویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده ای

هشدار زآنکه در پس این پرده ی نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

ببینند سایه ها که تو را هم شکسته ام !

[ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 11:42 ] [ شعر و غزل امروز ]

به غیر از آینه، کس روبروی بستر نیست

و چشم آینه، جز مـــا به سوی دیگر نیست

 چنان در آینه خورده گره تنــــم بـــــه تنت

 که خود، تمیز تو و من، زهم میسر نیست

 هــــــزار بار کتاب تن تــو را خوانــدم

هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست

 برای تـــو همـــــه از خوبی تـــو می‌گوید

اگر چه آینه چون شاعرت سخنور نیست

 ولی تو از آینه چیزی مپرس، از من پرس

کـــــــه او به راز تنت از من آشناتر نیست

 تن تو بوی خود افشانده در تمـــام اتاق

وگرنه هیچ گلی، این چنین معطر نیست

 بــــه انتهــــای جهـان می‌رسیم در خلایی

که جز نفس نفس آن‌جا صدای دیگر نیست

 خوشا رسیدن با هم، که حالتی خوش‌تر

ز حالت تو در آن لحظه‌های آخــرنیست

[ دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 23:20 ] [ شعر و غزل امروز ]

دیگر زمان زلف پریشان گذشته است                      

تاریخ مصرف دل انسان گذشته است

 در عصــر مــا فجیـــع تــر از طرح تیــــــر و قلب

 عکس گلوله ای است که از نان گذشته است

 در چشم من کـــــه «حــــال» ندارم بدون فال

«آینده» نیز ـ از تو چه پنهان ـ «گذشته» است !

 باور نمی کنم که جهان جای جام جم

 از معبر تفالـه ی فنجان گذشته است

 دنیا جهنمی ست کـــــــه در روز سرنوشت

 تصویرش از مخیله ی شیطان گذشته است


برچسب‌ها: غلامرضا طریقی, اشعار غلامرضا طریقی, شعر و غزل امروز
[ دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 16:7 ] [ شعر و غزل امروز ]

 سلام ! شیره ی شعرم ! گلوله ی نمکم!

هنوز بی تو خودم مثل بغض می ترکم!

 چه غنچه ها که به سودای بوسه پیش از تو

 می آمدند ولـــــی مـــــن نمی گـزید ککـــم!

 ولی تو آمدی و شور تازه آوردی

 که دلپذیر شود روزگار بی نمکم!

 کلک زدم کــــه نیایی ولی ندانستم

 که با نیامدنت کنده می شود کلکم!

 پری به پیله ام آوردی و من از آن روز

 میان این همه گل با پـــر تو می پلکم!

 بدون شبهه خدا آفرید کــــوتاهت

 که ختم قافیه باشی سلام دلبرکم!


برچسب‌ها: غلامرضا طریقی, اشعار غلامرضا طریقی, شعر و غزل امروز
[ دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 15:47 ] [ شعر و غزل امروز ]

دلش گرفته و حالا به زور خوابيده

شبيه كودكيـــــــم زير تور خوابيده

لباس خيس كسي روي رخوت شنهاست

كسي كه خسته شده، لخت و عور خوابيده

نگاه كن "غزل"اينجا چقدر راحت آه

نگاه كن "غزل"ِ من چه جور خوابيده

به خوابهاي خودت شك نكن درست ببين

فرشتــــــه اي- به خدا- زير نور خوابيده

...وعكس كهنه ي يك زن شبيه يك اندوه

كـــــــه لابلاي كتابي قطور خوابيـــــده

[ دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 1:44 ] [ شعر و غزل امروز ]

از اين به  بعد نامه نده! زنگ...نه! بزن

حالا خودت و حادثه ها را به بهت من

كابوسهــاي مسخره هي جيغ مي كشند

درذهن پير و خسته ي من هي دهن دهن

لعنت به اين اتاق! به اين تخت! اين سكوت

لعنت بـــه زندگي كـــــــــه مرا از تو واقعاً

ديگر گرفته / اند به خود شكل ديگري

افكار عاشقانه ي تــــــا حلق در لجن

پوسيده ايم در خودمان ، شك نكن به عشق

حـــــــــالا لباس خيس و سياه مـــــــرا بكن

در خوابهاي قرمز زن محو شو! بمير!

مانند كرم لــــه شده در دامن چمن

شايد من اشتباه كنم ! بعد از اين ولي

ديگر برو و نامه نده، زنگ هـــــــــم نزن

[ دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 1:28 ] [ شعر و غزل امروز ]

باید کمک کنی کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پلهای امن پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند

گلهای قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ حرف مفت ، سرم را شکسته اند

[ جمعه بیستم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 14:38 ] [ شعر و غزل امروز ]

لبخند بزن تازه کنی بغض (بنان) را

بخرام برآشفته کنی (فرشچیان) را

تلفیق سپیدو غــزل و پست مدرنی

انگشت به لب کرده لبت منتقدان را

معراج من این بس که دراین کوچه ی بن بست

یک جرعــــــــــــــــه تنفس بکنـــــم چادرتان را

دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم

برگیرو برآشوب وبزن "جامه دران" را

ای کاش در این دهکده ی پیربسوزند

هرچه سفرو کوله و راه و چمدان را

شاید تو بیایی و لبت شــربت گیلاس

پایان بدهد این تب و تاب این هذیان را

عاروس غزل های منی بی برو برگرد

نگذارکسی بـــو ببرد این جــــریان را

[ چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 1:9 ] [ شعر و غزل امروز ]

 امســـال هم سال بـدی شـد مثل هرســال

 یا قـــطع بــــود این زنـــــدگی یا بوق اشغال

 حــالی بــــرای حــــال کـــردن هـــــــم نــدارم

 هســتم شــبیه حــسّ سـستی؛ بــعد انــزال

 سرمی کشم شــب بطــری دیــوانـگی را

 می افتم از فردا بـه استــفراغ و اســهال‎

 وقــتی سپردم قـدس روحم را به شیطان

 صـهیونِ پستش پیـکرم را کــرده اشــغال

 یا مـی نشینم پـای رپ و راک و دیسکو

 یا مــی روم آهســته تــوی فــاز تُــشمال

 گــاهی فقــط مــعتاد لــپ تاپــم اســاسـی

 چت میکنم با سوسن و بــی تــا و مــــارال

 هی می ســرایانم غـــزل یا مثــنوی یا...

 هی واژه ها را می کـنم بـدجــور پامـال

  پک میزنم بـی حوصــله دایــــم به سیـگار

 لم می دهم برتختخوابم سست و بی حال

 روزم شده ســگ دو زدن هـــــای مــداوم

 شب هم فقط بیخوابی وسردردو"دسمال"

 اقساط بانک وفیش صدها جــور عوارض

 هــر بــرج هم کــلی بدهکــارم به بقّــال

 فــردا هم عــزرایــیل می آیــد ســراغــم

 ای هرچه فحش خواهر ومادر به اقبـال!

[ یکشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 22:34 ] [ شعر و غزل امروز ]
طرح اندام تو انگیزه ی معماری هاست

دلت آیینه ی ایــــوان طلاکاری هاست

باید از دور به لبخند تـو قانع باشــــم

اخم تو عاقبت تلخ طمعکاری هاست

جای هر دفتر شعری که در آن نامت نیست

توی تاریک ترین گوشــــه ی انباری هاست

نفس بادصبا مشک فشــان هم بشود

باز بوی خوش تو رونق عطاری هاست

باتو خوشبخت ترین مرد جهان خواهــــم شد

گرچه این خواسته ی قلبی بسیاری هاست

گــاه آرامـم و گاهی نگران ، دنیـــــــــــایـــــم -

شرح آشفته ای از مستی و هشیاری هاست


نیمه ی خالی لیوان مرا پُـــــــــــر نکنید

دل من عاشق اینگونه گرفتاری هاست
[ شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 19:47 ] [ شعر و غزل امروز ]
باران کـم کـم از نفس افتاده ی بهــــار!

 بر پشت بام خانه ی من آمدی چه کار؟

 حسی برای تازه شدن نیست در دلم

 از آسمان ساکت شعرم برو کنـــــــار

 از دست های خشک تو آبی نمی چکد

 بیزارم از دو قطره ی با منت ات، نبـــار

-

باغی کـــه زیر پای تو پژمرد و دم نزد

 اندام زخم خورده ی من بود روزگار! ـ

 « بر ما گذشت نیک و بد اما...» تو بی خیال

 پاییز باش و بعد زمستان، چـــــرا بهــــــار؟

 دیگر کسی بــــه باغ توجــــه نمی کند

 وقتی نداده میوه به جز نیش های خار

 با مردم همان طرف شهر باش و بس

 بُغضی گرفته راه گلو را بــــــه اختیار

 دارد بهار می گذرد با گلوی خشک

 چشمان من قرار ندارند از قـــــرار

[ جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 16:6 ] [ شعر و غزل امروز ]

انداختی از سکـه بازار پــری هــــا را

بشمار وقتی می پرانی مشتری ها را

دامن طلای پــــرتلاطــــم این همـــه دل را

در سادگی هم می بری وا کن زری ها را

یک طاقه ابر از آسمان بر دار و با صبری

سوزن کن و نخ کن تمــــــام روسری ها را

رختی بپوش از ابرو رویا و کتابی کن

آیین شوخی ها و رسم دلبــــری ها را

مقصود شو دیوان به دیوان انـوری هــــــــا را

ازگور بر خیران به صف کن عنصری ها را

بی سکه همراهند وهـم سازند و هـم سفره

معشوق بازی و شکارو می خوری ها را

می می بیاور هی بیاور کی سرم داغی

ساقی عطش دارم رها کن مشتری ها را

امشب در این می خانه بی خواب چشمی کور

تا مثل من رنگین ببیند گـچ بـــــــــری ها را

داغـم چراغم خامشی دور از شب انـگور

حالا که دارم بر سرم سر سروری ها را

مستم بده پیمانه ها را پر ترک دستـم

لولم ملولم لب به لب کن آخری ها را

خوابم خرابم هر دو چشمم خفته در بستر

تیمار کن یارا خمــــارا بستری هـــا را

لب هام نمناک است و عطر بوسه ام سرخ است

ساقی بیا این ور رهــــــا کن آن وری هـــــا را

[ جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 1:17 ] [ شعر و غزل امروز ]
تماشايي تـرين تصويـــــر دنيا مي شوي گاهي

دلم مي پاشد از هم ، بس كه زيبا مي شوي گاهي

حضور گاه گاهت بازي خورشيد بــا ابر است

كه پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي

به ما تا مي رسي كج مي كني يكباره راهت را

ز ناچاريست گر همصحبت ما مي شوي گاهي

دلت پاك است امـــــــا بـا تمـــــام سادگيهايت

به قصد عاشق آزاري معما مي شوي گاهي

تو را از سرخي سيب غزل هايم گريزي نيست

تـــو هـــــم مانند آدم زود اغوا مي شوي گـاهي
[ پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 22:24 ] [ شعر و غزل امروز ]

می شود شاعر بی حوصله عاشق باشد

مرد در دورترین فاصله عـــاشق باشد

درد تلخی است غزل گفتن و شاعربودن

کاشکی عشق فقط مشکل عاشق باشد

قدریک درصد از  این  قوم  نباید  ترسید

وقتی ادم نـــود  و نــه دلـــه عاشق باشد

واذا زلزلت الارض نگـو می ترسم

به خدا زیر زمین زلزله عاشق باشد

ودلم باز به دلشوره می افتد این بار

نکند شاعر بی حوصله عاشق باشد

[ پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 22:10 ] [ شعر و غزل امروز ]

هر شب برای من دو سه ـ رويا می آوری

خورشيدی و ستاره بـــــه دنيا می آوری!

با يک پياله آب خوش و چند پُک هوا

مثل گذشته، حال مرا جا می آوری

تنها معلّمی تو که از اين همه کتاب

زنگ حساب دفتــر انشا می آوری!

در آيه ی نخست اشارات هر شبت

«والّيل» را به خاطر ليلا می آوری!

گاهی مرا کــــــه در دل تو جـــا نداشتم

می خوانی و بهانه ی بی جا می آوری!

با اين که با اشاره به خشکيدن درخت

در بين وعده های خود «امّا» می آوری

من کـودکانه منتظر سيب هستم و

هر شب دلم خوش است که فردا می آوری !


برچسب‌ها: غلامرضا طریقی, اشعار غلامرضا طریقی, شعر و غزل امروز
[ پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 11:50 ] [ شعر و غزل امروز ]

گل شد برآمد پیکرم آهسته آهسته

انگار دارم می‌پرم آهسته آهسته

انگشترم، مُهرم، پلاکم ، چفیه‌ام، عطرم

پیدا شد از دور و بــــــرم آهسته آهسته

آهسته آهسته سرم از خاک می‌روید

از خاک می‌روید سرم آهسته آهسته

جز نیمه‌ای از من نمی‌یابید، روزی سوخت

در شعله نیـــــــــــم دیگرم آهستـــه آهستـــه

امروز بعد از سال‌ها زاییده خواهد شد

ققنوسی از خاکسترم آهستــــه آهستـه

خوابیده‌ام بر شانه‌ها و می‌برندم... نه

تابـوت را من می‌برم آهسته آهستـه

آن پیرزن، این زن به چشمم آشنا هستند

دارم بــــــه جا می‌آورم آهستـه آهستــه

خواندم؛ پدر خالی‌ست جایش، این خبر می‌ریخت

از چشـم‌هـــــــای خواهـرم آهستــــــه آهستـــه

دیگر برای آستین بالا زدن دیر است

این را بگو بـــــا مادرم آهسته آهسته

[ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:8 ] [ شعر و غزل امروز ]

لبخند زدن معجزه ی لب رطبی هاست

دنیا به خدا تشنه ی گیلاس لبی هاست

یک شاخه گل سرخ در آغوش کشیدن

این اوج تمنــــــای قوطی حلبی هاست

تشبیه شما به غـــــــــزل و ماه و ستاره

همسایه ! ببخشید که از بی ادبی هاست

ناخن بجــوی ، بغض کنی ، قهــوه بنوشی

این عادت هر روزه ی آدم عصبی هاست

گفتی غزلت تازه شده ، دست خودم نیست

از لطف خرامیدن چـــــــادر عربی هاست

[ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:48 ] [ شعر و غزل امروز ]

این شعرها دیگر براي هیچ کس نیست

نه! در دلم انگار جاي هیچ کس نیست

آن قدر تنهایم کـــــــــه حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهاي هیچ کس نیست

حتی نفس هــــــــــاي مـرا از مـن گرفتند

من مرده ام در من هواي هیچ کس نیست

دنیــــاي مرموزي ست مـــا باید بدانیــــــــم

که هیچ کس این جا براي هیچ کس نیست

باید خدا هـــــــم با خودش روراست باشد

وقتی که می داند خداي هیچ کس نیست

من می روم هرچند می دانـم کــــــه دیگر

پشت سرم حتی دعاي هیچ کس نیست


برچسب‌ها: نجمه زارع, اشعار نجمه زارع, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 14:25 ] [ شعر و غزل امروز ]

خبـــــر بــــــه دورترین نقطه ي جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بــی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت

کسی کــــــه سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر

بـــه راحتی کسی از راه نـاگهـــــــان برسد،...

رهــــــا کنی بــــــرود از دلت جــدا بـــــاشد

به آن کـــه دوست تَرَش داشته به آن برسد

رهـــــــا کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر بـــه دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایـــه اي نکنی بغض خـویش را بخــــــوري

که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند کــه... نه! نفرین نمی کنم... نکند

به او کـــــــه عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند کــه فقط زود آن زمان برسد


برچسب‌ها: نجمه زارع, اشعار نجمه زارع, شعر و غزل امروز
[ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 4:16 ] [ شعر و غزل امروز ]
  تــا کی از يوسف و آن پيرزن تــــر دامن

 قصه سر هم بکنم تا تو بخوابی با من !

 تا کی انکار کنم عشق زليخايی را

 تـا مجوز بستانـد غــزلــم الزامن ! !

 بی گمان لايق يک قطره لجن خواهم شد

 اگــــر انکـار کنــــم هيبت دريـــــــــا را من !

 عشق آن جغجغه ای نيست که مجنون برداشت

تا کــــــه سرگـرم شود بــــــا زدَنَش صدها «من» !

 چند قرن است به عشق سريال مجنون

غرق در خواب و خيالند همه ، حتا من !

 ای که از قصه ی تو اين همه انسان خوابند

داوری کــو؟ کـــــــه بگويد تو محقّی يا من ؟!

 عشق ، عصيان زليخاست نه !حُسن يوسف !

قصه ای بيش نبود آنچــــه تـــــــو گفتی با من !


برچسب‌ها: غلامرضا طریقی, اشعار غلامرضا طریقی, شعر و غزل امروز
[ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 2:6 ] [ شعر و غزل امروز ]

من را نگاه می کنی امــــا چــه سرسری

جوری که ممکن است به زنهای دیگری…

باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم !

همبازی خجـــــالتی و کوچکت ، پری!

دمپایی ام همیشه مگر تـا بـه تــا نبود ؟

حالا مرا دوباره به خاطر می آوری ؟

ما سالهاست بی خبر از هـم گذشته ایم

هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری

شاید کـــــه آشنای یکی دیگر از شماست

آن نوجوان که با لگد از هوش می بری…

در چشمهای میشی تـــو گرگ می دود

یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!

 *****

 در باور تو ارزش من نصف توست ، نه ؟

زن جنس پست و مرد..بگو؟! جنس ِبهتری!

در باور تو ارزش من هـــــم ، تن ِمن ست

دستور می دهی که «موها زیر روسری!»

وقتی بهشت ودوزخ من دست سازتوست

دیگر کدام مکتب و آیـیـن و بــــاوری؟

حالا ببین چــــــرا به تنفر صدای من…

حالا بگو چگونه تو…انگار که کری

من گریه می کنم ، ولی نه در برابرت

من گریه می کنم ، ولی از نابرابری


برچسب‌ها: مژگان عباسلو, اشعار مژگان عباسلو, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 1:53 ] [ شعر و غزل امروز ]
مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود!

مرا بخواه که هر قطعه ام غــــزل بشود!

مرا بخوان که پس از این همه "الهه ناز"

دوباره ورد زبانــــــــم "اتل متل" بشود!

سیاه چشم! فنا کن سپید را مگذار

که محتوای غـــزل نیز مبتذل بشود!

هـزار وعده بـه من داده ای بگــو چـــه کنم؟

که دست کم یکی از وعده ها عمل بشود؟!

قسم به عشق! به فتوای دل گناهی نیست

اگـــر بــــه دست تـــــو نامحرمی بغل بشود!

بیــــــا و مسئله هـــا را ز راه دل حل کن

که در تمام جهان این سخن مثل بشود:

اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت

اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود!


برچسب‌ها: غلامرضا طریقی, اشعار غلامرضا طریقی, شعر و غزل امروز
[ سه شنبه دهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:42 ] [ شعر و غزل امروز ]
دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را!

بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایــــم را

داری کنـــار شـوهـرت از بغض می میری

شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را

هر بوسه ات یک قسمت از کا/بوس هایم شد

از ابتدا معلوم بــــــودم انتهــــــــــایـــــــــم را

در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!

شاید ببیند شوهر تو اشک هــایـــــم را

هیچم! ولی دارم عزیــــــزم «هیچ» را از تـو

مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟!

دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم

حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!

«بودم!» بله! مثل جهـــانی از تصوّرهــــــا

«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خُرخُرها

«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم

«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها

حالا منم! کـــــــــه پاک کرده ردّ پایــــم را

می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را

با تخت صحبت می کنـم از فــرط تنـهــایی

«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارضایی

«بودم!» کنار شوهری کــه عاشق ِ زن بود

خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود

خاموش ماندم از فشار بوســـه بر لب هام

از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!!

خاموش ماندم مثل یک محکـوم بـــه اعدام

خاموش/ ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...

روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار

سیگار با سیگار با سیگار بـا سیگار

می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لختم

با دست لـــــرزانت برایش شــــام می پختم

روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی

خوردی به لب هایم... مرا نان و نمک خوردی

بـــوسیدمت، بـــــوسیدمت، بـــــوسیــدمت از دور

هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی

راه فراری نیست از ایــن خواب پیچاپیچ

از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!

بالا بیاور آسمــــــــــان را از خـــــــــدا، از مــــن

مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من؟!

دست مــــــرا از دورهای دووور می گیری

داری تلو... داری تلو... از درد می میری

خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار

با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار

باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری

داری تنت را داخل حمّام می شوری!

با گریــــه، با خون، با صدای شوهرت در تخت

کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت

«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد

بوی مـــرا این آب و صـــــابون هـــا نخواهد برد

جای مـــرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی

از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی

از شوهرت از هـــر نفس از سردی لب هات

جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات

بیدار شو از خُرخُرش در اوج تنهــــایی

و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی

حس کن مرا که دست برده داخل گیست

حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت

حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!

حس کن مـــــرا در آخریـــن سطر از تشنج هام

حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!

حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم

بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»

[ جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 23:11 ] [ شعر و غزل امروز ]

همین گنـــــاه تــو بود؛ ایستاده پر زدنت

هراس داشت زمین از پرنده‌تر شدنت

بـه کوه می‌برمت تا مگر چو ابراهیم

بیافــرینمت از روی پاره‌هــــای تنت

ولی چه فایده وقتی به سنت دیرین

غریب‌کش شده‌ای لای پرچم وطنت

به خاک می سپرم تا در آخرین لحظات

یـواش دست نـهـد بــــر جـراحت بدنت

شبـــانــه آمده‌اند و لبـاس دوخته‌اند

عروس‌های جهان از سپیدی کفنت

که عطر خاطره‌های تو را بیفشانند

اگــر بـه رقص درآیند مثل پیــرهنت

به عشوه بر لبشان نام توست؛ پاشو ببین

کــــــه یکصدا همـه نی می‌زنند بــا دهنت

[ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:36 ] [ شعر و غزل امروز ]
چيزی درون بـاغ بــه مريــم شبيه نيست

نمناکــی شکوفه به شبنم شبيه نيست

حـوای عهد بـوق! در آيينه های قـرن

حتی قيافـه تو، به آدم شبيه نيست

اين مردمی که روی زمين پرسه می زنند

چشمانشان بــه آينـه غـــم شبيه نيست

بغض هـــزار قهــقهـــه، امــا عزيـــــــز من!

لبخند تو به آن چه که گفتم شبيه نيست

شــاعر! نگـو سروده تـــــــو ننگ دفتـر است

آن چه سروده ای به غزل هم شبيه نيست

من زخمی و تــــو بی خبـــر، ای کاش بشکند

آن دست بی نمک که به مرهم شبيه نيست!

[ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:17 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب