شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
وقتی که روزگار ازل آفريده شد

دنيا به افتخار غـــزل آفريده شد

تا استعاره ای شود از چشم هايتان

کندوی بـــی زوال عسل آفريده شد

منسوب کرد ماه خودش را به چهره ات

يک صنعت جديد: مثــل آفــــــريده شد

اسم بلند کيست کــه بعد از طلوع آن

خورشيد سر کشيد و بدل آفريده شد

تو در ميان نشستی و دنيا بــه گــرد تو

يک حلقه زد به انس و زحل آفريده شد

گل راضی است پيش شکوه بهار تو

راضی به اين کــه حداقل آفريده شد

حالا بــه افتخــار خودم دست می زنم

حالا که شب رسيد و غزل آفريده شد


برچسب‌ها: ابراهیم واشقانی فراهانی, اشعار ابراهیم واشقانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 11:16 ] [ شعر و غزل امروز ]

پشت اين پنجره اين پرده تو بايد باشی

پرده بردار ،  نبـايد  كــــه  مردد  باشی

راه، لب، چشم، فقط كار تو بستن شده است

فكـــر واكــردن يک گـــوشه نبـــايد  باشــــی؟

صبح در كوچه ی ما منتظر خنده ی توست

وقت آن است كـــه خورشيد مجدد باشی

بايد آن مرد نه زن-هرچه- فقط در باران

بايد آن حادثــه ی خوب كه آمد باشی

پشت باران شبانه كه تو را كم دارم

نكند خواب عزيزی كـه نيامد باشی

مثل يک بـوسه شبيه نفس تازه ی صبـــح

خوبی و خوب تر آن است كه ممتد باشی


برچسب‌ها: ابراهیم واشقانی فراهانی, اشعار ابراهیم واشقانی فراهانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 19:58 ] [ شعر و غزل امروز ]

مثل كبــــوتری  كـــه اسيـــر  درخت نيست

اين عشق بی بهانه نگاهش به تخت نيست

تنهــــا مرور  دست تــــو را خواسته دلش

پيراهنی كه حق دلش چوب رخت نيست

می ميرم از نبودنت  و صبـــــر مــی كنـــــم

مرگ آن قدر كه شايعه كردند سخت نيست

می ميرم و هنـــوز تـو باور نمـی كنی

می ميرم و هنوز خيال تو تخت نيست

اين قلب تيرخورده كه يک واقعيت است

از جنـس  ابتذال نقـــوش درخت نيست

حـــوای من ،  اســـارت من  در زمیـــن تـــــو

تقصیر چشم توست، به تقدیر و بخت نیست


برچسب‌ها: ابراهیم واشقانی فراهانی, اشعار ابراهیم واشقانی فراهانی, شعر و غزل, شعر و غزل معاصر
[ دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 19:45 ] [ شعر و غزل امروز ]
برگرد و خواب خط خطی ام را به هم بريز

اين حس گند لعنتـــی ام را بــه هـم بريز

شب گريه های قلبی من را به هم بزن

لبخندهای صورتـــی ام را به هــــم بريز

گاهی خلاف عادت خود پيش من بخند

اين گريه های عادتــی ام را به هم بريز

آن پونه را كه از تو نچيدم به من ببخش

گلبرگ های حسرتـی ام را به هم بريز

هر ساعت انفجار مهيبی ست در دلم

تنظيم بمب ساعتــی ام را به هم بريز

نوبت نمی دهی كه به خوابت سفر كنم

كابوس هـای نوبتـــی ام را بــه هــم بريز

قسمت نشد كه زندگی ام را عوض كنی

مرگ هزار قسمتــــی ام را بـه هـــم بريز

يا جمعه را به خاطرم از هفته حذف كن

يا شنبه های لعنتــــی ام را به هم بريز

[ شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 17:2 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب