|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
این قــــــدر بر دوراهـــــی تقدیـــــر من نایست
این طور زُل نزن به من ای چشم های بیست! این آشنای گم شده در عمق چشم هات این حس نابلد کـــه مرا پیر کرده کیست؟ داری دل مرا به کـــــجا مــــی بری عزیز! باور کن این ستاره ی تاریک مدتی ست دارد به چشـــــم های تو ایمان می آورد باورکن این غریبه تو را عاشــقانه زیست با دست هــای خود کــفنـم می کنــی، ولــــی این عشق.... این ارادت.... این منصفانه نیست با این کـــــه روی دوش تو تشییع می شوم من مانده ام که این همه آدم برای چیست من سوختم، همیشه همین طور بوده است ای!!! گرگ بی ملاحظه! بازی حساب نیست. [ چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 15:45 ] [ شعر و غزل امروز ]
باران کـم کـم از نفس افتاده ی بهــــار!
بر پشت بام خانه ی من آمدی چه کار؟ حسی برای تازه شدن نیست در دلم از آسمان ساکت شعرم برو کنـــــــار از دست های خشک تو آبی نمی چکد بیزارم از دو قطره ی با منت ات، نبـــار - باغی کـــه زیر پای تو پژمرد و دم نزد اندام زخم خورده ی من بود روزگار! ـ « بر ما گذشت نیک و بد اما...» تو بی خیال پاییز باش و بعد زمستان، چـــــرا بهــــــار؟ دیگر کسی بــــه باغ توجــــه نمی کند وقتی نداده میوه به جز نیش های خار با مردم همان طرف شهر باش و بس بُغضی گرفته راه گلو را بــــــه اختیار دارد بهار می گذرد با گلوی خشک چشمان من قرار ندارند از قـــــرار [ جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 16:6 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||