شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
لبخند زد به ساعت روی جلیقه اش

فرقی نداشت ساعت و روز ودقیقه اش

مو شانه کرد... ریش تراشید... عطر زد...

این بار هیچ حرف ندارد سلیقه اش

بر صندلی نشست... کبریت زد به پیپ

دستی کشید روی تفنگ عتیقه اش

با این پدر بزرگ فقط قوچ و میش کشت

خود را ولی نه!... مثل زن بد سلیقه اش

در لوله تفنگ گلوله گذاشت... گفت:

آدم چه فرق دارد قلب و شقیقه اش؟!

شلیک!... گمب!... بعد گلی مخملی شکفت

بر دکمه های تنبل روی جلیقه اش!...

---------------------------------

در تلگرام با کانال وبلاگ شعر و غزل امروز آسرو در خدمت دوستان هستیم

آدرس کانال تلگرام وبلاگ شعر و غزل امروز

https://t.me/asru1


برچسب‌ها: محمدسعید میرزایی, اشعار محمدسعید میرزایی, شعر, غزل
[ پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 21:26 ] [ شعر و غزل امروز ]

انگــــار  دیده اند  مرا  باز  با  شما

با اینکه فارغید از این حرف ها شما

اندوه جاده های جهان را گریستم

تا  سایه ی مرا  بکشانند  تا  شما

عاشق شدیم و شهر خبر شد ولی هنوز

لبخند  می زنید  بر ایــن ماجـــرا شما

پس راست گفته اند که شبها برای ماه

تعریف مـی کنید همین قصــه را شما؟

خامم... منی که پنجره ام خیس اشک شد

از  عشق  حرف  می زنم  اما  چرا  شما؟

آنقدر عاشقم که نمی دانم این غزل

از عشق بود؟ کار خودم بود؟ یا شما....


برچسب‌ها: محمدسعید میرزایی, اشعار محمدسعید میرزایی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 20:29 ] [ شعر و غزل امروز ]

توپی سفيد و صورتــی اينجــا در اين غزل

هی غلت می خورد ـ‌ همه ی مردم محل

فرياد مـــی زنند :کجــا توپ می رود؟

و بين بچه ها سر آن می شود جدل

آنوقت می رسد سر بيتی که کودکی

با چوبدست مــی کند آن توپ را بغل:

«من پا ندارم و تو بدردم نمی خوری

امـــــا بيــــا دوست من باش لا اقل

بابای من اگر چه فقير است ، بد که نيست

چـــون قــــول داده پای مــرا می کند عمل»

می گريد و می افتدش از دست توپ و بعد

جا مــی خورد بــــه قهقـــــه ی مردم محل

اين تــــوپ پله پله می افتد ز بيتهام

و مثل بغض می ترکد گوشه ی غزل

[ شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 10:7 ] [ شعر و غزل امروز ]

کجاست جای تــــو در جمله‌ی زمـــان؟ کــــــه هنـوز...

که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چـــه قید بگویــــم کـــــه «دوستت دارم»؟

که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟

سؤال می‌کنـــــم از تـــــو: هنــــوز منتظری؟

تو غنچه می‌کنی این بار هم دهان، که هنوز

چقدر دلخـــــورم از این جهــــان بــــی‌موعود

از این زمین که بیایی... از آسمان که هنوز...

جهان سه‌نقطه‌ی پوچـــی‌ست خالـــی از نامت

پر از «همیشه همین‌طور»، از «همان که هنوز»

ولـــی تــــو «حتمـــاً»ی و اتفاق می‌افتـــــی

ولی تو «باید»ی، ای حسّ ناگهان! که هنوز...

در آستان جهـــان ایستاده چون خـــورشید

همان که می‌دهد از ابرها نشان که هنوز...

شکسته  ساعت و تقــــــویــــم  پاره‌پاره  شده

به جست‌وجوی کسی آن‌سوی زمان، که هنوز...

[ سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 13:6 ] [ شعر و غزل امروز ]
انـار شــو کـــــــه تمــــام لب تــــــو را بمکم

به بغضم این همه سوزن نزن که  می ترکم

شب است و عطر خوشِ نانِ تازه ی تنِ تو

بگـــــــــــــو چکار کنم با دلِ پـــــر از کپکم

دهانم آب می افتد ، چقدر می افتد

دهـــانم آب برایت ، انــــار بــا نمکم

انار سوخته ام من ، دلِ مرا بچلان

نمک بریز و بنوش از دل ترک ترکم

شبی که بغض کنی صبح می چکد گل گل

صــدای گـریه ی تـــــو از لبـــان نی لبــــکم

مخواه دختر چوپان ! که باد حمله کند

به دشتهای پر از گله های شاپرکـــم

تو می شوی ملکه ، گوشواره ات گیلاس

بساز بــا نـخ گیسوت ، تــاج قــاصدکــــم

شبیه تکه ی ابـری غریبه ام،تو بگــو

به چشمهات که باران کنند نم نمکم

ببین دست من این تا به فرق در مرداب

بدل شده است به فریاد آخـرین کمکم

تو چون عروسک خاموش قصه ها شده ای

و مـــــن غریب یِ شهرِ هـــــزار آدمکــــــم

شبیه غربت یک لاک پشت در برکــه

همیشه دور و برِ چشمات می پلکم

[ سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ ] [ 1:45 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب