|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
یک نفـــر دور کند ایـــن خودیِ جانی را
این دل ـ این قاتلِ بالفطرهی پنهانی ـ را امشب این سوخته، دلباختهی او شده است او کـــه با رقــصِ خود آتش زده مهمانــی را کاش این سایهی افسردهی تنها ببرد، دلِ آن دختـــر ِ افسونگر افغــانـــی را که بگوید: بنشین، حرف بزن، شور بپاش سخت کوتاه کن این جمعهی طولانی را همه منهـــای تــو تلخاند، به اندازهی چای بده آن خندهی چون قند ـ که میدانی ـ را سر بگردان و به این سمت بچرخان ابرو این طرف پرت کن آن چاقــوی زنجانی را تو بیـــا با دو سه خلخالِ عراقی در پا تو به پایان برسان سبکِ خراسانی را شمسِ من باش و به اشعارم از این لحظه بتاب کـــه بگیــــرم لقب ِ مولــــوی ِ ثانـــی را چه غریب است و عجیب است که با هم داری، چهـــرهی مشهدی و لهجــــهی تهرانــــی را! تو بخوان شعر! بخوان شعر! دوچندان بکند، خواندنت لذّتِ شبهای غــزلخوانــــی را برچسبها: صالح, دروند, اشعار صالح دروند, شعر و غزل [ پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 8:58 ] [ شعر و غزل امروز ]
چشمانت از اصالت این قهوه چیزتر یعنـــی غلیظ تر، بله! یعنی غلیظ تر سرد است، نبض ساعتم آهسته می زند هـــر لحظه حال عقـــربه هایــــم مریض تر من رفته ام! و در کلمات تو نیستم تــــو رفته رفته در کلماتم عزیزتر... چندی ست جمله های تو را فکر می کنم تا طعــم طعنــــه هــای تو را تند و تیزتر...؛ دیوانه نیستم! ولی این کار ساده ایست- تا از کنایـــه های شمـــا مستفیض تر... ای دانه های تلخ زمان در تو حل شده! فنجــــان چشم های مرا هی نریز – تر در مرگ من تو سرد و کفن پوش می رسی نـــرم و سفید ، توی لباســــی تمیـــــــزتر این بیت را به قصد وصیت نوشته ام؛ قبـــــر مرا برای تو قدری عریض تر...
برچسبها: صالح دروند, اشعار صالح دروند, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ ] [ 12:33 ] [ شعر و غزل امروز ]
پیدا شده ست با همه ی چشم تنگی ات از پشتِ دکمــــه بادکنک های رنگــــی ات ترکیب جالبی ست قلـم کاری تنت پهلوی کفش پاشنه دار فرنگـی ات ترکیب جالبـی ست همین عینک مدرن بر روی چشم و ابروی پارینه سنگی ات در بحث آفرینش دریاچــــه ی خـــــزر الگو گرفته است خدا از قشنگی ات در آسمان خراش، صفای گذشته را دارد هنــــوز خاطره های کلنگی ات لبخند تو رها شدن از پیله ی غــــم است پروانه ذوق می کند از شوخ و شنگی ات انبـــوه شاعران تو در استراحت اَند وقتی پریده خاطره ی بومرنگی ات.. [ یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 11:9 ] [ شعر و غزل امروز ]
از این مسیر دو فرسنگ مانده تا مویت هـــزار و چند قــدم بیشتر بــــه ابرویت دلِ من است که پوشیده چکمه باد و وزیده است به سوی شلالِ گیسویت دل من است دلِ بـــیپنـــاه و غمگینـــی که سر به زیر و پشیمان نشسته پهلویت اگرچه هیچ یک از تپههای این اطراف نمانده بی که گذر کرده باشد آهویت لبت تمامـــی خــاورمیانـــــــه را امــــروز گشوده است به تحسین ِ خال هندویت بدونِ این کـــه تلاشی کنی ، توجــــهِ ماه به چشم هم زدنی جلب می شود سویت همین که از پس ِ یک جفت قله یک خورشید همین کــه بـــر تن یک کـــــوه پایه سوسویت همین که دستِ کسی ـ بیدلیل ـ چادری از ستـــاره را وســـطِ دشت مـیکشد رویت کجاست ماهِ هلالی که سرنوشت مرا نظاره میکند از چشــمهای ترسویت؟
[ یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 10:57 ] [ شعر و غزل امروز ]
مــوی تـــو لشگری ست برای ستمگریت پیداست موی مشکی ات از زیر روسریت محــصول قرن چنــدم هــجری ست قامتت شاعر شده ست رودکی از لهجه ی دریت می داد طعمِ چند تمشکِ رسیده را لب هــــام در برابر ِ انگـور ِ عسکریت وقتِ تنت در آب، نمی شد تمیز داد نوع ِ تـــــو را از آن بدنِ آدمـی- پریت دریا پُر است از آبزیانی شکسته دل که معترض شدند به طرزِ شناگریت در کوچــــه راه می روی و باد می وزد این نکته کافی است در اثبات دلبریت هر تارِ موی تو غزلی عاشقانه است دیگر رسیده تا کمر این شعرِ آخریت [ شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 23:6 ] [ شعر و غزل امروز ]
گشودی از دو سرِ شانه هات شطها را گذاشتــی وسطِ رودخـــــــانه بَطـهــا را هــزار کاتب و خطّاط کوفی آمده اند کـه از رباعی ِ موهات، نوعِ خطها را همینکه متفق القول در تمامِ کتب نوشته اند به نام تـو سلطنتها را بلند شو! که زمین تب بریزد از هیجان برقص حاشیه پــــــــــردازیِ نمطها را رسیده ـ قبله نما ـ وقتِ آن که در طوفان کنارِ روسری ات گــــم کند جهت ها را... بعید نیست اگر ماههای دیگر هم ـ به نامِ تو متلاطــــم کنند شطها را یکی دو بیت به یـادِ گذشته... یکدفعه به خود میآیم و خط میزنم لغت ها را هنوز جای تو خالیست توی دانشگاه اگرچه یادِ تو پُر کــــــــرده نیمکتها را در این ســــروده که موهات در ممیّزی اند به طـرح روسری ات پُر کن این وسطها را تو را نیـــــــــــافته ام در حقیقت، از این رو به جستجـــوی تو دارم اتاق ِ چت ها را... برچسبها: صالح دروند, اشعار صالح دروند, شعر و غزل امروز, شعر و غزل [ یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 5:33 ] [ شعر و غزل امروز ]
این روسری آشفته یک موی بلند است
آشفتگی موی تو دیــــــوانه کننده ست بالقوّه سپید است زن اما زنِ این شعر موزون و مخیّل شده و قافیه مند است در فوج مدلهای مدرنیته هنــــــــــــوز او ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است پرواز تماشـــــــــــــایی موهای رهایش تصویر رها کردن یک دسته پرنده ست دل غرق نگاهیست کــــه مابین دو پلکش یه قهوه ای ِ سوخته ی ِ خیره کننده ست با اخم به تشخیص پزشکان سرطان زاست خندیدن او عامل بیماری قند است تصویر دلش با کمک چشم مسلح انگار که سنگی تهِ شیئیِ شکننده است شاید به صنوبــــــــر نرسد قامتش امـــــــا نسبت به میانگینِ همین دوره بلند است ماه است و بعید است که خورشید نداند میزان حضور و حذرش چند به چند است [ شنبه دهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 5:27 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||