|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
به گیسوان سیاهت کلاف می گویند به شانه های بلند تو قاف می گویند نشسته دشنه ی گیسو به زیر روسریت حجــاب کن بـه حجابت غلاف مــی گویند قبول کرده ام این را که عاشقت هستم بـــه گریـــه های بلند اعتراف مـی گویند تجمعی که اساسا به موت وابسته ست به سر به زیـــری من اعتکاف می گویند گذشته از خط قرمز لبت خبر داری؟ بــه رنگ قرمز تند انحراف می گویند "هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند" تــو فرق میکنی آخر خلاف میگویند ***قبیله ام بـــه زبـــان مولف تاتـــی همیشه فاصله ها را شکاف می گویند
برچسبها: فواد میرشاه ولد, اشعار فواد میرشاه ولد, شعر و غزل امروز, شعر و غزل [ سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 12:19 ] [ شعر و غزل امروز ]
دنیای شیرینت به کـام دیگران باشد لبخندهایت سهم از ما بهتران باشد کج کرده راهش را به سمت دامنت خورشید پرچیــن گلهـــای تـــــو وقتـــی زعفران باشد گلگونه های شرجی شهریور گیلان نارنـــج های نوبــــر مـــازندران باشد یک دکمــــه از پیراهنت افتاده در کوچــه جوینده اش یابنده ی گنجی گران باشد شب زنده تر شد با پل ابروکمان شهرم تا لهجه ی شیرین خرما هم در آن باشد مطلــع ندیدم ناب تـــر از بیت ابرویت باید قلم در بیت بیتش خیزران باشد مستی خیالی نیست،همدستم اگر باشی هر جــام چشمت ناب تر از شوکـــران باشد وقتی که می دانم نگاهت در نگاهم نیست دیگـــر نبــاید انتــظار از دیگـــران باشد پس لااقل شب روسری را از سرت بردار مهتـــاب باید آسمانش بـی کـــران باشد برچسبها: فواد میرشاه ولد, اشعار فواد میرشاه ولد, شعر و غزل امروز, شعر و غزل [ سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 12:12 ] [ شعر و غزل امروز ]
در سرم باش و بیا یکسره سرسام بده قدری از باده ی ته مانده در آن جام بده بنشین دود کنـــم هستی خود را با تو مثل قلیان دو سر چاق به من کام بده گره ی روسریت را کمی امشب شل کن به تمـــام شعرا...نه...به من الهــــام بده رعیت بـــاغ تـوام دختــــر ارباب فقط مشتی از نوبر هرساله ی بادام بده دست کم جای جوابی به سلامم یکبار بی تفـــاوت نگذر از من و دشنــــام بده حکم دادی به خداحافظی آخر ، قبلش قدر یک بوسه به من فرصت فرجام بده به سراغ من اگر آمدی آهسته بیا* غــزلی تازه بخوان ، فاتحه آرام بده برچسبها: فواد میرشاه ولد, اشعار فواد میرشاه ولد, شعر و غزل امروز, شعر و غزل [ سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 11:58 ] [ شعر و غزل امروز ]
بیشتر از سنگهایت شیشه صدچندان شکست در پـــی خـــواب زمستــــان باور گلدان شکست رفتنت کابــــوس هــــای بـــــاغ را تعبیــــر کرد شاخه های سرو هم در عصر یخبندان شکست عده ای در روستــــا با عشـــق مشکل داشتند مرد چوپانی نی اش در دست نامردان شکست دختــــر ارباب رعیــت زاده ای را جــــا گذاشت قاب عکسی مشترک با چهره ای خندان شکست ..... ..... ..... پک به سیگارش زد و توی گلویش حبس کرد داد زد مهــر سکـوت کهنه ی زندان شکست عصرها تنها نشستن-کافه-پی در پی دلش با مــرور خاطراتـــی از حنــــابندان شکست چـــای را یکبـــاره نوشید و لبش می سوخت ...آی دست لرزید (استکان )در حسرت (قندان )شکست ..... ..... بعد اقــرار هــــزار و سیصد و انـــدی غـــــزل! بغض شاعر ساده در جمع هنرمندان شکست برچسبها: فواد میرشاه ولد, اشعار فواد میرشاه ولد, شعر و غزل امروز, شعر و غزل [ سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 10:51 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||