شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعـــرتر از همیشه نشستـــــم برابرش

خواهر سلام! با غزلــی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

می خواهم اعتراف کنم، هرغزل که ما

با هـــم سروده ایم جهان کرده از برش

خواهر زمان ، زمان برادر کشی است باز

شاید بـــه گوش هــــا نرسد بیت آخـرش

با خود ببر مرا کـــه نپوسد در این سکــــون

شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبردم به باورش

دریا منــــم ، همو کــــه به تعداد موج هات

با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها

خــــون می خورند از رگ در خــــون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست

خرچنگ ها مخــــواه بریسند پیکـــــرش

دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهـــــر خواهرش

دانلود شعر با صدای استاد بهمنی


برچسب‌ها: اشعار محمد علی بهمنی, شعرخوانی محمدعلی بهمنی, شعر و غزل معاصر, غزل استاد بهمنی
[ جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 13:58 ] [ شعر و غزل امروز ]

لبت نــــه گــــوید و پیداست مـی‌گــــوید دلــــت آری

که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری

دلت مــــی‌آید آیا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟

نمی‌رنجـــــم اگــر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه می‌پرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من

مبادا لحـــــظه‌ای حتــــی مرا اینگونــه پنداری

ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

بـــه شرطی کـــــــه مرا در آرزوی خویش نگذاری

چــــــه زیبا می‌شود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ای معما  پرده برداری

چه فرقـــی می‌کند فریاد یا پژواک جان من

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت

اگـــــر چــــه بر صدایش زخمـــها زد تیـــــــغ تاتاری

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 20:41 ] [ شعر و غزل امروز ]

وقتی کــه چشم حادثه بیدار می شود

هفت آسمان به دوش تو آوار می شود

خواب زنانه ای است به تعبیر گل مکوش

گـل در زمین تشنــه ی ما خار می شود

برخیز تا به چشم ببینی که چه دردناک

آیینه پیش روی تــــو دیوار مــــــی شود

دیگر بــــه انتــــظار کدامین رسالتــــی

وقتی عصای معجزه ها مار می شود؟

باز این که بود، گفت انا الحق که هر درخت

در پاســـــخ انا الحق وی دار مــــی شود؟

وحشت نشسته باز به هر برگ، هر کتاب

تاریخ را بین کـــه چــــه تکرار مـــــی شود

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 21:49 ] [ شعر و غزل امروز ]

نشد سلام دهم - عشق را جواب بگیرم

غـــرور یـــخ زده را ، رو بــــه آفتاب بگیرم

نشد که لحظه ی فرّار مهربان شدنت را

بـــه یادگار ، برای همیشه قاب بگیــــرم

نشد تقاص همه عمــر تشنه جانـــــی خود را

به جرعه ای ز تو - از خنده ی سراب -  بگیرم

چرا همیشه تو را ، ای همه حقیقتم از تو

من از خیال بخواهــــم و یا ز خواب بگیــرم

چقدر می شود آیا در این کرامت آبی

شبانــه تـــور بیاندازم و حباب بگیــرم

حصــــار دغدغه نگذاشت تا دقیقـه ای از عمـــر

به قول چشم تو : « حالی هم از شراب بگیرم »

خلاصه مثل مترسک گذشت زندگی من

نشد که عرصه ی پروازی از عقاب بگیرم

[ چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ ] [ 13:48 ] [ شعر و غزل امروز ]
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
 
گسترده تر از عالـــم تنهایـــی "من" عالمـــــی نیست
 
غـــــم آنقدر دارم کـــــه مـــــی خواهـــم تمام فصلها را
 
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
 
حوای "من" بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
 
تنـــهاتــر از "مـــن" در زمین و آسمانت آدمـــــی نیست
 
آیینــــــه ام را بــــر دهان تک تک یاران گرفتــــــــم
 
تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
 
همواره چون من ؛نه ، فقط یک لحظه خوب من بیندیش
 
لبریزی از گفتن ولــــی در هیــچ سویت محرمی نیست
 
من قــصد نفـــی بازی گـــــل را و باران را نـدارم
 
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
 
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
 
دردستهای بـــی نهایت مهربانش مرهمــــی نیست
 
شــاید و یا شـاید هزاران شاید دیگر اگــــرچــــه
 
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
[ دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ ] [ 23:46 ] [ شعر و غزل امروز ]

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید

و چه بی ذوق جهانی كه مرا بــــا تو ندید

رشته ای جنس همان رشته كه بر گردن توست

چـــــــه سروقت مرا هــــــم به سر وعده كشید

به كف و ماسه كه نایابترین مرجان ها

تپش تبزده نبض مـــــــــرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید كه خود را به دل من بخشید

ما بــه اندازه هــــم سهـــــم ز دریا بردیم

هیچكس مثل تـــو ومن به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعـــم غـــزلــــــم را ز نگاه تو چشید

من كه حتی پی پژواک خودم می گردم

آخرین زمــزمه ام را همــــه شهر شنید

[ یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 15:10 ] [ شعر و غزل امروز ]
از زنــدگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستـــــــــــاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزیــن حصـــــــــــــار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقـــویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او کــــــــه گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنـــــها و دل گــرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام 

[ پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 5:54 ] [ شعر و غزل امروز ]
از خانه بیرون می زنم اما كجــــــــــــــا امشب
 
شاید تو می خواهی مرا در كوچه ها امشب
 
پشت ستون سایه هــــا روی درخت شب
 
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
 
می دانم آری نیستی امـــــا نمی دانم
 
بیهوده می گردم بدنبالت چرا امشب ؟
 
هر شب تو را بی جستجو می یافتم امــــــــا
 
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
 
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
 
ایكاش می دیدم به چشمانـــــم خطا امشب
 
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
 
حتی ز برگی هم نمی آید صــــدا امشب
 
 امشب ز پشت ابــــرها بیرون نیامد ماه
 
بشكن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
 
گشتم تمام كوچه ها را یك نفس هم نیست
 
شاید كه بخشیدند دنیــــــــا را به ما امشب
 
طاقت نمی آرم تو كــــه می دانی از دیشب
 
باید چه رنجی برده باشم  بی تو  تا امشب
 
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
 
آخـر چگونه سركنم بی ماجرا امشب
[ دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 9:53 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب