شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
اپیزود اول


مست باشی و فقط جام , جهانت باشد

و فقط اسم یکی ورد زبانت باشد


و فقط اسم یکی که به تو انداخت تو را

مخرج مشترک سود و زیانت باشد


آنچنان گم بشوی از خودت از او تا که

"ناکجا" , ساده ترین قید مکانت باشد


لگد و مشت به بخت بد خود هی بزنی

طعم خون [خونِ خودت ]توی دهانت باشد


بوی باروت بگیرد همه ی زندگی ات

قلب یک فاجعه پشت ضربانت باشد


قطع امید کنی از خود و جان سختی خود

الکلِ سگ درجه قاتل جانت باشد


درد و تب می کشدت استامینوفن کشک است

زندگی , غوطه وری در لگنی از اشک است.


اپیزود دوم

از سرت خنده کنان ارتش شب می گذرد

اره ای کند که از روی عصب می گذرد


راه می افتی و با سایه ی خود درگیری

آخرِ قصه اگر پا بدهد می میری


آخر قصه اگر پا بدهد , آزادی

آخر قصه اگر پا بدهد آزادی...!


مست کردی که به راهی که نرفتی بروی

مست کردی که به قانون خودت پشت کنی


می روی تا که به کاویدن خود برخیزی

توی سوراخ به سوراخ شب انگشت کنی


لشگری یک نفره هستی و باید بروی

قصد جان و جگر آنکه تو را کشت کنی


قصد ماندن بکنی , نوبت رفتن برسد

و جهان منتظر اینکه سوپرمن برسد !


اپیزود سوم

"مسخ کافکا" شده ای[سوسک سیاهی بر تخت]

با کمی "امشی" و "پیف پاف" نمیری بدبخت !!


کیش و ماتت نکند "اسب ترووا"ی جهان!

سر هر خانه که هستی به همان وضع بمان!


نگذار این شب وحشی به زمینت بزند

تبر شک به بنِ سست یقینت بزند


نگذار از سرِ تو پر بدهد مستی را

زهرمارت بکند مزه ی بدمستی را


از مدرنیته به عصر حجرت برگرد و

از کفِ کوچه به پشت پدرت برگرد و


آس و پاسی که تویی , نطفه ی لقی که تویی

به سرآغاز خودِ دربدرت برگرد و


به تماشای عفونت زدگی های تنت

لای خونابه و چرک جگرت برگرد و


موش بیچاره!به جاروی دم ات مومن باش!

و به سوراخ ترین جای سرت برگرد و..


شاید امشب بشود روی زمین بگذاری

بار سنگین سری را که به دوشت داری!


اپیزود چهارم

زایمان کرده شدی از شکم کولی ها

قوم و خویشان تو هستند همه کولی ها


یک نفر شکل خودت توی قفس می چرخد

و جهان دور سرت مثل مگس می چرخد


جام ها خالی و پر می شود و وقتی نیست

الکی خوش تر از آنی که بگویی کافی ست


وقت تنگ است و باید دل از اینجا بکنی

توی دروازه ی خالی به خودت گل بزنی


ناشکیبانه ترین حالت خود را ببری

سری از روی تغابن به تحمل بزنی


بین راه آمدن و باز به راه افتادن

بین بیچارگی و چاره شدن پل بزنی


فصل انگور بیاید، و به وسواس تمام

تاک ها را همه پیوند به الکل بزنی


می شود ساده بگیری که به آخر برسد

هفت پشتت اگر از پشت به خنجر برسد.


اپیزود پنجم

تو گذر کرده ای از هر چه چراغ قرمز

واقعا "مرد نکونام نمیرد هرگز "؟!


واقعا اسم تو در خاطره ها خواهد ماند؟!

لحن اندوه تو در حنجره ها خواهد ماند ؟!


شک نکن آخر بازی همگی "Game over" اند

بچه خوکان شکم پر همگی توی "فر" اند


حیف دیگر نفسی نیست که فریاد شوی

همه بیداد کشیدند که تو داد شوی


از تو یک آه فقط مانده به ژرفای گلو

سیخ داغی که به ماتحت زمین رفته فرو


از تو یک خاطره بر روی سفر جا مانده

پای تاول زده ات زیر گذر جا مانده


خانه ای سوخته در مزرعه ای سوخته تر

ارث خونین پدر پیش پسر جا مانده


جنگ مغلوبه شد و هر دو طرف رقصیدند

از تو یک لکه ی خون روی سپر جا مانده...


سگ به سگ ، شیشه پس از شیشه عرق می شکند

جام می افتد و با یک "شترق " می شکند !
*****************************

دوستان عزیز وبلاگ شعر و غزل امروز در کانال تلگرام شعر و غزل امروز با مطالب و اشعار متنوع در خدمتتون هستیم

آدرس کانال تلگرام شعر و غزل امروز  asru1@

 


برچسب‌ها: بنیامین پورحسن, اشعار بنیامین پورحسن, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ شنبه دوم مرداد ۱۳۹۵ ] [ 11:34 ] [ شعر و غزل امروز ]
اتفــاق  بزرگ  زندگــی ام  !  کــی  می افتی  میـــان  آغــوشم؟

من که عمری نخورده مست توام ،کی تو را جرعه جرعه می نوشم؟

کی قرار است آنکه می خواهم ، ته فنجـان فال من باشی؟

یا که اصلا بگو چگونه؟ کجا؟ کی قرار است مال من باشی؟

این سوالات مرد زندانی ست ، در اتاقی کـه عین سلول است

در قبال دلی که می شکند ، آنکه رفته همیشه مسوول است

بار ِ  سنگین رفتنت را بر ،  شانه ی لاغر من افکندی

بر درختی که قامت من بود خاطره روی خاطره کندی

من سفر کرده ام تو را در شعر تا همانی شوم که می خواهی

مرکــز ثقل این دگردیسی  ، نقطــه ی  عطف  این  فرآیندی

با روش های چاله میدانی ، شب به شب مثل عصر مشروطه

با دو تا چشم های  قز/زاغ ت  ، مجلسم را به توپ می بندی

چله می گیرم  از همیــن امشب تا به رویـا ببینمت شاید

ذکر "امن یجیب...." می خوانم ، تا به کابوس ها نپیوندی

.........

.........

در حضور مبارکت ای عشق ، کفرگویی چقدر شیرین است !

"وحده لا اله الا .... " تو .... تــو  دقیقـــا خود ِ خداوندی !


برچسب‌ها: بنیامین پورحسن, اشعار بنیامین پور حسن, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 8:56 ] [ شعر و غزل امروز ]
کوچ کن از وطن هرزه ی این آدم ها

از لجنزار ِ تن ِ هــرزه ی ِ این آدم ها

چندش آور تر از این نیست که رامت بکند

اصطکاک  بدن  هــــرزه ی  ایـــن آدم ها

حیف تو اینکه حرامت بکنند و بشوی

خواه ناخــواه زن هرزه ی این آدم ها

شایعه پشت سر هر که تو را دارد هست

بــی خیــالِ  دهن  هرزه  ایــــن  آدم ها

........

کوچ کن تا که از این مهلکه جان در ببریم

از عصب سوزی این معرکـه جان در ببریم

شب به شب طی شد از این فصل بد طاعونی

و بـــه اندازه ی یک شب بــــه تنــــم مدیونـــی

کاش مرز من و تـو  غیر لباست باشد

تو بدهکار منی! خوب حواست باشد!

خوب  من  موقـــع  آن  نیست مردد بشوی

مرد می خواهی از این فاصله ها رد بشوی

می شود کــم بکنی بعد همــه فاصله ها؟

می شود سر نروی از سر این حوصله ها؟

می توانی که مرا با خودت آغاز کنی؟

بال سمت غــزل تازه ی من باز کنی؟

می شود جـان دوبـــاره بــه قوافی بدهی؟

می شود عشق به اندازه ی کافی بدهی؟

می توانی که مرا دست خودت بسپاری؟

می توانــی فقط  ایـــن بار بگویـــی : آری!؟

حیف اینها همگی حسرت و افسوس من است

فکـــر تنهـــا شدنم  باعث  کابـــوس  من  است

..........

من که رفتم و تو خوش باش که تنها شده ای

شک ندارم که به دست کسی ارضا شده ای

من کـــه رفتم پـی ایـــن زندگـی لامذهب

پی سگ دو زدن و محو شدن در دل شب

زندگــــی فحش رکیکی ست کـــه دائم خوردم

زهر در شیشه ی شیکی ست که دائم خوردم

زندگی فاصله ی عشق من و کینه ی توست

سردی رابطه ی دست من و سینه ی توست

زندگی حاصل یک عمر دویدن ها است

عشق در یک قدمی ِ نرسیدن ها است

چون سرابــی کـــه فقط تشنه ترت می سازد

زل زدن....خیره شدن....هیچ ندیدن ها است

اتفاقن همه ی آنچــه که ما می بینیم

لذتش در فقط از دور شنیدن ها است

زندگی مرتع بی مرز طمع ورزی هاست

گاه نشخوار شدن گاه چریدن ها است

گوشـــه ی یک قفس تنگ گرفتاریـــم و

کرکسی در صدد لاشه دریدن ها است

......

کاش می شد که به این شانه ی بی جان و نحیف

دست  تقدیــــر کمـــی  صبــــر  و  تحمل  بدهد

لحظــه ها کندترین حالت خود را دارند

مرگ باید که کمی عقربه را هل بدهد

تـــو رسیدی ته این قصه به پایان خودت

من همان بچه کلاغم که به لانه نرسید

"سگ ولگرد" هدایت نشده تیپا خورد

"آدم خنزری" ِ قصه فقط درد کشید**

مرزها زندگی ام را به گروگان بردند

تف بــه گـــور پدر زندگــی در تبعید!


برچسب‌ها: بنیامین پورحسن, اشعار بنیامین پورحسن, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ ] [ 16:8 ] [ شعر و غزل امروز ]
لب به لب مهمانی ات را با سکوت آغاز کن

از کنـــایه دست بــردار و فقـــط ایجــــاز کن

دعـوتت را فــاش کـــن پیغمبـــر زیبــــای من

وحی شو بر قلب من افشای هر چه راز کن

عطر دستت سطح میز شام را پر کرده است

شمــع را روشن بکن تکمیــل این اعجــاز کن

کوک کردم ساز را در “دستگاه اصفهان”

لهجـــه ات را وارد روح لطیــف ساز کن

فرصت پروانگی مابین دستان من است

در فضــای تنگ آغـــوشم بیــــا پرواز کن

لامپ را خاموش کن حالا که شب آغاز شد

چشــم هایت را ببند و دکمــه ها را بـاز کن


برچسب‌ها: بنیامین پورحسن, اشعار بنیامین پورحسن, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 23:10 ] [ شعر و غزل امروز ]
عاشق شدن این روزها یک جور ناهنجاری است

ایــن مساله از دید تو یک سـوژه ی تکراری است

مـی خواهـی از من بگذری دنبـــال از من بهتـری

حالا تو و وجدان تو… این رسم مردم داری است؟

“اذن دخول”م می دهـی در “بارگاه” بسترت؟

_رفتار تو مانند یک دوشیزه ی درباری است_

در انقباض لحظه ها من استخوانم خرد شد

تنهـا  گــواه  ادعایم  سـاعت دیـــواری است

مازندران چشم تو یک مقصد گردشگری ست

یک اررش افــزوده بـر بـازارهـای ساری است

تشنه بــه خـــون من شدی از شــعر من سیراب شو

خونی که در شعر من است از زخم های کاری است

افعــال مــا تــا ایـــن زمـــان جز ماضــی مطلق نبود

تنها “تو را می بوسمت” یک حال استمراری است


برچسب‌ها: بنیامین پورحسن, اشعار بنیامین پورحسن, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 2:59 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب