|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
پاییزی ام،بهار چه دارد برای من عید تورا چه رابطه با عزای من؟ باصدبهار نیز گلی وا نمی شود در ساقه های بی ثمر دست های من آری بهار خود نه؛که نام بهار نیز دیگر نمی زند،در ویران سرای من... "حسین منزوی"
دلهاتان مهتابی ..سال نو همه ی دوستان زیبا و قشنگ، پر از زمزمه های مهر و ماه
[ سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 5:46 ] [ شعر و غزل امروز ]
در من نویدِ جنگِ غــم انگیزِ دیگریست در چشم هام جراتِ چنگیز دیگریست جنگِ میان ما دو نفر کشته می دهد وقتی کـه دستهات گلاویز دیگریست فهمیده ام که داغِ جنوب از وجود توست اهواز بـــی حضـور ِ تــــو، تبریزِ دیگریست با نخل های شهر شما شرط بسته ام پشت خزان طی شده پاییز دیگریست در دادگاه...کافـــه...تفــاوت نمی کند وقتی خدای قصّه سرِ میزِ دیگریست برچسبها: امید صباغ نو, اشعار امید صباغ نو, شعر و غزل امروز, شعر و غزل [ دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 15:53 ] [ شعر و غزل امروز ]
حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم! روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم در کنـــار تــــو قدم مــــی زدم و دور و بـــرم چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند دلمان تنگ شد وُ قافیــه ها ریخت به هم . . من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق! پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟
برچسبها: امید صباغ نو, اشعار امید صباغ نو, شعر و غزل امروز, شعر و غزل [ دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 15:47 ] [ شعر و غزل امروز ]
انکـــار نکن داعیه ی دلبـری ات را بگذار ببوسم لب خاکستری ات را دستی بکش از روی کرم بر سر و رویم تا لمس کنـــــم عاطفه ی مادری ات را از منظر من باکــــره ی باکـــــــره هایی هرچند سپردی به سگان دختری ات را مصلوب همآغوشی بابلسریان کن یک چند مسیحـای تن آذری ات را حاشا که همانند و رقیبی بتوان یافت طبــــــع من و آوازه ی اغواگـری ات را ای شأن نــــزول همه ادیان الهـــی حالی یله کن دعوی پیغمبری ات را هم مادر و هم دختر و هم همسر من باش تا شهره کنـــی شیوه ی همبستری ات را برچسبها: علی اکبر یاغی تبار, اشعار علی اکیر یاغی تبار, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 16:21 ] [ شعر و غزل امروز ]
تُنگــم و ناچار فرصتهای «تَنگی» در من است هر شب امّا خواب میبینم نهنگی در من است با دل تنگــــی کـــه من دارم، شکستن دور نیست کوزهی غلطیدهای هستم که سنگی در من است ماهرویا! مشکن ایــــن عشق غــــرورآمیــــــز را خفته در اندیشهی حُسنت، پلنگی در من است تا کِـــی از پشت حصـــار شهر میخواهــی مرا؟ از چه میترسی، مگر تیمور لنگی در من است؟ سر بـــه روی سینهام بگذار تـــا بــــــــاور کنـــــی بر سر عشق است اگر هر روز جنگی در من است عاقبت میگیرم از میخانه سهم خویش را دامن مستانم و از عیش، رنگی در من است گر چه خاموشم شبیه گنجه در پستوی خویش چـــارهی روز مبادایــــی، تفنگــــی در من است برچسبها: حسین جنتی, اشعار حسین جنتی, شعر و غزل امروز, شعر و غزل [ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 18:48 ] [ شعر و غزل امروز ]
خميرت را به خون ماه ورزانيد و در آنی تـــو را پيكر تراشيدند معماران يونانی ! تو را پيكر تراشيدند و از تن خستگی ها را در آوردند با نوش دو فنجـــان چای سيلانی حنا بستند گيسوی تو از خــون عميق شب كشيده چشم و ابروی تو را "محمود" ايرانی بــرای رنگ چشمت جوهر دريا و جنگل را چه زيبا ريخت در بوم نگاهت حضرت مانی خميرت تـا بخشكد داغ لب بود و تن خيس ت از آن دم باز شد بازار گــــرم بوسه پنهــــانی! تو را عرفان و عشق آموخت خواجه حافظ شيراز سخن آموختـــی در محضر سعدی و خاقانــــی! كشيده از ازل دوردهانت نقش بوسيدن : نبات سرخ تحتانی نبـــات سرخ فوقانی! تو شاگرد اول هر چه دروس دلبری هستی تو استاد همه معشوق از عاشق گريزانی ! بريد و دوخت با باد صبـــا پيراهنی از عشق نشانده حسن بلقيس تو بر تخت سليمانی "زليــــخا"دلبری گـــر از تــــو می آموخت ميدانم به عشقش جامه از تن می دريد آن ماه كنعانی! به محض ديدنت از جای برخيزند بيماران بنا شد باتماشای تو طب ديده درمانی!! چنين شوريدگی از نشئه ی سرشار چشم تو كشانده عقل را تا خانــــه ی خواب زمستانــی نصيب من چه كردی جز پريشانی و حيرانی نصيب از تو چه بوده غيـــر حيرانی پريشانی موافـــق با جهـــانــــی ساكت و ، منهــــای آدمهـــا جهانی بی جنايت ، بی خيانت ، بی... كه می دانی! برچسبها: سیدمحمدعلی رضازاده, اشعار سیدمحمدعلی رضا زاده, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 11:13 ] [ شعر و غزل امروز ]
وقتی نباشی ... پستچی یک بسته غم می آورد تصـــــویـری از آینــــده با طـــرحِ عَــــــدَم می آورد عمری به رسمِ عاشقـی در گـل نظـــر کردم ولی گل با تمــــامِ خوشگـلی پیــشِ تو کـــم مـی آورد حتـــی رقـــابت بیــنِ تــو با گــل اگـــر برپـــا شود بلـبل بــه نفــعِ خوبیـَت صـــدها قســـم می آورد من تـازگی فهـمیـــده ام بی مهـــــربانی هـایِ تو حتــی درختِ ســرو هـم از غصـه خــــم می آورد لــــرزیدنِ قلــــــبم بــرایِ فکـــــرِ تنهـــا رفـتنــــت مــن را به یـــادِ فــاجعـــه در شهــر بـَم مـی اورد من خواب دیدم نیستـی ، وَ غم به قصدِ مـرگِ من یک قهــوه یِ قاجــــار با مخـلوطِ سـَـــم می آورد جادویِ من در شـاعـری تنهــا نوشتـن بود و بـس حـس تو صـــــدهـا شعـــر بـر لـوح و قلم می آورد
برچسبها: شعر و غزل, شعرو غزل امروز, شعر جواد مزنگی [ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 10:51 ] [ شعر و غزل امروز ]
بگذار زمــان روی زمين بند نباشد حافظ پی اعطای سمرقند نباشد بگذاركه ابليس دراين معركه يک بار مطــرود ز درگـــــاه خداوند نبــاشد بگذار گنــــاه هـــوس آدم و حــــــوّا بر گردن آن سيب كه چيدند نباشد مجنون به بيابان زد و ليلا... ولی ای كاش اين قصـــه همــــان قصه كه گفتند نباشد ای كاش عذاب نرسيدن به نگاهت آن وعده ی ناديده كـه دادند نباشد يک بار تـــو درقصــه ی پرپيـــچ و خــم ما آن كس كه مسافر شد و دل كند نباشد آشوب،همان حس غريبي ست كه دارم وقتـــی كه بــه لب های تو لبخند نباشد درتک تک رگهای تنم عشق تو جاريست در تک تک رگــــهای تـــو هر چند نباشد من می روم و هيچ مهم نيست كه يک عمر... زنجـــــير نگـــاه تـــــو كـــــه پابند نباشد... وقتی كه قرار است كنار تو نباشم بگذار زمـــان روی زمين بند نباشد... برچسبها: رویا باقری, اشعار رویا باقری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 10:24 ] [ شعر و غزل امروز ]
نماندست چیزی به جزغم ... مهم نیست گــرفته دلـــم از دو عالم ... مهـــم نیست تـــو را دوست دارم قسم به خدا که... اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست فقــــط آرزو مـــی کنم کــــه بمیرم پس از آن بهشت و جهنمّ مهم نیست همان وقت رانده شدن به زمین ... آه ! بـــه خود گفت حوّا که آدم مهم نیست بیا تا علف هــــای هرزه بکاریم اگر مرگ گلهای مریم مهم نیست ببین! مرگ هم شانس مي خواهد ای عشق فقط خوردن جامی از سم مهـــم نیست نماندست چیزی به جز غم، مهم نیست، گرفته دلـــم از دو عالم ، مهم نیست, بمانم ، بخوانم ، برقصم ، بمیرم ... دگر هیچ چیزي برایم مهم نیست برچسبها: سیدمهدی موسوی, اشعار سیدمهدی موسوی, غزل پست مدرن, شعر و غزل امروز [ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 2:48 ] [ شعر و غزل امروز ]
چون آفتـــاب خزانـــی ، بـــی تــــو دل من گرفته است جانا ! کجایی که بی تو ، خورشید روشن گرفته است ؟ این آسمان بی تو گویی ، سنگی است بر خانه امروز سنگی کـــه راه نفس را ، بر چـــاه بیژن گرفته است از چشــــم می گیرم آبــــی تا پـــای تا سر نسوزم زین آتش سرکشی که در من به خرمن گرفته است ترســـم نیـایـــی و آید ، خـــاکستر من به سویت آه از حریقی که بی تو در سینه دامن گرفته است از کُشتنم دیگـــر انگار ، پــــروا نمی داری ای یــــار ! حالی که این دیر و دورت ، خونم به گردن گرفته است چــون خستگان زمین گیر ، تن بسته دارم به زنجیر بال پریدن شکسته است ، پای دویدن گرفته است آه ای سفر کرده ! برگرد ، ای طاقتم برده ، برگرد برگرد کاین بی قراری ، آرامش از من گرفته است برچسبها: حسین منزوی, غزل حسین منزوی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 17:24 ] [ شعر و غزل امروز ]
فال من را بگیر و جانم را
من از این حال بی کسی سیرم دستِ فردای قصه را رو کن روشنم کن چگونه می میرم حافظ از جام عشق خون می خورد من هم از جام شوکران خوردم او جهاندارِ مست ها می شد من جهان را به دوش می بردم مست و لایعقل از جهان بیزار جامی از عشق و خون به دستانم او خداوند می پرستان شد من امیر القشون مستانم حالِ خوبی نبود آدم ها زیر رودِ کبود خوابیدم هرچه چشمش سرِ جهان آورد همه را توی خواب می دیدم من فقط خواب عشق را دیدم حس سرخورده ای که نفرین شد هر کسی تا رسید چیزی گفت هر پدر مُرده ابن سیرین شد من به تعبیر خواب مشکوکم هر کسی خواب عشق را دیده است صبح فردای غرق در کابوس رو به دستان قبله خوابیده است مردم از رو به رو ،دَهن دیدند مردم از پشت سر، سخن چیدند آسمان ریسمانمان کم بود هی نشستند و رشته ریسیدند نانجیبیِ عشق در این است مردِ مفلوک و مُرده می خواهد نانجیبیِ عشق در این است دامنِ دست خورده می خواهد من به رفتار عشق مشکوکم در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست رویِ رویش شکوهِ شیراز است پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست من به رفتار عشق مشکوکم مضربی از نیاز در ناز است در نگاهش دو شاهِ تاتاری پشتِ پلکش هزار سرباز است مردِ از خود گذشته ای هستم پایِ ناچارِ مانده در راهم هم نمی دانم آنچه می خواهی هم نمی دانم آنچه می خواهم ناگزیر از بلندِ کوهستان ناگریز از عمیقِ دریایم اهل دنیای گیج در اما گیجِ دنیای اهلِ آیایم سهروردی منم که در چشمت شیخِ اشراق و نورِِ غم دیدم هم قلندر شدم که در کشفت سر به راه تو سر تراشیدم خانِ والای خانه آبادم زندگی کن مرا،خیابان را این چنین مردِ داستان باشی می کُشی خوش نویسِ تهران را مرگِ شعبانِ جعفری هستم امتدادِ هزاردستانم لشکرم یک جهان شش انگشتی ست من امیر القشون مستانم قلبم اندازه ی جهانم شد شهرِ افسرده ای درونم بود خونِ انگورهای تَفتیده قطره قطره جای خونم بود شهرِ افسرده ای درونم بود خالی از لحظه های ویرانی جاده ها از سکوت آبستن شهرِ تنهای واقعا خالی توی تنهاییِ خودم بودم یک نفر آمد و سلامی کرد توی این شهرِ خالی از مردم یک نفر داشت کودتا می کرد یک نفر داشت زیر خاکستر آتشی تازه دست و پا می کرد من به تنهاییِ خودم مومن یک نفر داشت کودتا می کرد یک نفر مثل من پُر از خود شد یک نفر مثل زن پُر از زن شد از همان جاده ای که آمد رفت رفت و اندوهِ برنگشتن شد کار و بارِ غزل که راکد بود کار و بارِ ترانه هم خونی ست آسمان در غزل که بارانی ست آسمون تو ترانه بارونی ست دست و پاتو بکِش،برو گمشو این پسر زندگی نمی فهمه واسه مردای گرگ دونه بریز این خر از کُره گی نمی فهمه تو سرش غیرِ شعر چیزی نیست مُرده شورِ کتاب و شعراشو می گه دنیا همش غم انگیزه گُه بگیرن تمومِ دنیاشو گُه بگیرن منو،برو بانو واسه مردای زندگی زن شو واسه من لای جرز،اتاق خوابه گاوِ مردای گاوآهن شو من کنار تو ریز می مانم تو کنارم درشت خواهی شد من نجیبانه بوسه خواهم زد نانجیبانه مشت خواهی شد اقتضای طبیعتت این است به وجود آمدی که زن باشی به وجود آمدی بسوزانی دوزخی پشتِ پیرهن باشی به وجود آمدم که داغت را پشتِ دستان خود نگه دارم مثل دنیای بعد از اسکندر تختِ جمشیدِ بعد از آوارم تختِ جمشیدِ بعد از آوارم سر ستون های من ترَک خوردند بعدِ بارانِ تیر باریدن هرچه بود و نبود را بردند شعرِ آتش به جان نفهمیدی ماجرا مثل روز روشن بود قاتل روزهای سرسبزم بدتر از این همه تبر،زن بود قبله ی تاک های مسمومم ناخداوندِ مِی پرستانم لشکرم رو به خمره می رقصند من امیر القشون مستانم چشم و هم چشمِ من خیابانی ست که تو را باشکوه می سازد که مرا مثل کاه می بیند که تو را مثل کوه می سازد مثل کوهی درشت و محکم باش مثل فاتح نگاه خواهم کرد آنقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد دامنت را سیاه خواهم کرد روی دستان خویش می مانی پای این قصدِ شوم خواهی مُرد که رکَب از تو خورده باشم این آرزو را به گور خواهی برد سر بچرخان و باز جادو کن مالِ دنیای خر شدن هستم بوسه ها را به جان من انداز مردِ این جنگِ تن به تن هستم چشم و لب های نیمه بازت را ماهِ غرقابِ نور می بوسم من زمینی،تو آسمانی را از همین راه دور می بوسم این که اَلابرَه دو چشمت شد زیر پای هزار اَلفینم هم خودم قاضیَم،خودم حکمم هم هلاکیده ی اَبابیلم پشتمان طرحِ نقشه هایی است پشتِ هر طرح،دست در کار است تا دهان مفت و گوش ها مفتند پشتمان حرفِ مفت بسیاراست -------------------------- دانلود دکلمه شعر مدار مربع با صدای علیرضا آذر برچسبها: مدار مربع, علیرضا آذر, دکلمه مدار مربع علیرضا آذر, اشعار علیرضا آذر [ دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 9:34 ] [ شعر و غزل امروز ]
از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم آوار پریشانــیست ، رو ســوی چـــه بگریزیم؟ هنگامه ی حیرانی ست، خود را به که بسپاریم؟ تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما" کوریم و نمیبینیم ، ورنه همه بیماریم دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه ست امروز که صف در صف خشکیده و بیباریم دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را تیغیم و نمی بریم، ابریم و نمی باریم ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم برچسبها: حسین منزوی, اشعار حسین منزوی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 13:16 ] [ شعر و غزل امروز ]
جمعه غروب همهمه ی شهر نکبتی الاکلـــنگ تــــاب و یک پارک دولتـــی یک دو سه ... تا هزار و نود هم شمرده است نفــرین بــــه انتظار - همین بمب ساعتـــی - آمد دوباره مثل عروسک ستاره پوش من ترمزم بریده ولــی با چه جراتی.. - هی پا به پا نکن دِ بگو دیر می شود اینجـــا نایست تــوی گلو بغض لعنتی خانم سلام ... نه ... من که گدایی نمی کنم عاشق شدم کــــه چشــــم تو اصلن قیامتی - گمشو (صدای خواهش دستی بریده شد ) گفتــــم بزن بــــــه چــــــاک لجن مرد پاپتــی از روی دنده های چپش حرف می زند حالا کبـــود می شود این رنگ صورتی چیزی شبیه حرمت حوا شکسته بود زن در کنـــار جاده رهــا ... بعد مدتی ترمز، نـــــوار هـــــایده بانـــــــو سوار شد گم شد میان لفظ (( خیابان )) به راحتی تــه مانده های خانــم رویا که دود شد بعدش مچاله می شود این مرد پاکتی برچسبها: رسول کامرانی, اشعار رسول کامرانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 20:22 ] [ شعر و غزل امروز ]
مرگ یک هیـچ بزرگ است و دنیا همه هیچ
من و تو گمشده در وسعت یک عالمه هیچ دل هر آینــه لبریز جـــهان من و توست پس هر آینه اما همه هیچ و همه هیچ از اجاق شب ایلــــم چـــه نشان مــی گیری؟ گرگ و میش سحر و ایل و شبان و رمه هیچ! با منــی از همــه ی همهمه هـــــا دور ولـی قسمتم از تو، از این شهر پر از همهمه هیچ خوابـــم، از وهم شب و سایه به خود می پیچم چیست سهم تو از این خواب پر از واهمه؟ هیچ من ِ محکوم ِ به من ، داد بـــه کــــــــــوه آوردم هیچ... جز هیچ... نه... نشنیدم از محکمه هیچ دم رفتن همه از بغض زمین می گویند از تـــو اما نشَنیدیم در آن دمدمه هیچ هیچ یعنی من ِ از حسرت رویت دلتنگ منِ آواره یِ در وسعتِ یک عالمه هیچ اولین صفحـــه تقدیر دو دستم پـر پــوچ دومین صفحه این قصه بی خاتمه هیچ بــی تــو اقلیم زمین در نظرم یک کف خاک هفت دریا همه در چشم ترم یک نمه هیچ هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه بغض هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه هیچ "بنشین بر لب جــوی و گذر عمـــــر ببین" ما نشستیم و ندیدیم جز این زمزمه هیچ *** زندگی، یک شبِ بـی شادیِ یکسر کابوس کاش برخیزم از این خوابِ سراسر غمِ هیچ برچسبها: محمدحسین بهرامیان, اشعار محمدحسین بهرامیان, شعرو غزل امروز, شعرو وغزل [ پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 11:26 ] [ شعر و غزل امروز ]
شب است، در همه دنیا شب است، در من شب مرا بگیـــر چنـــــان جفت خـــــویش لب بـــــر لب! چگونه چشم ببندم بر این الهه ی عشق؟! عجب فــــرشته بـــا مزّه ای ست لامصّب!! جلو نرو کـــه به پایان نمی رسد این راه کدام خاطره مانده ست؟! برنگرد عقب! چـــقدر قــــرص مسکّن؟! چقدر مُهر سکوت؟! رسیده درد به عمق ِ... به عمق ِ عمق ِ عصب کدام آتش عـــاشق بــــه روح من پیچید؟ که سوخت پیرهن خواب های من از تب! که در میان دلم بچّه موش غمگینی ست کـــه فکر می کند این روزها به تــو اغلب که چشم های ِ سیاه ِ قشنگ ِ خیس ِ بد ِ... کـــه عاشقت شده بودم خلاصه ی مطلب! ببخش بچّه کوچولوی گیج قلب مرا اگر نداشت بهانه، اگر نداشت ادب غــــزل تمام شده، وقت نحس بیداری ست تو تازه می رسی از راه خانم ِ... چه عجب!! برچسبها: سیدمهدی موسوی, غزل پست مدرن, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه نهم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 21:14 ] [ شعر و غزل امروز ]
حیف مـوهای پر کلاغی نیست ، روسری دور آن قفس بکشد جز من و تو کسی که اینجا نیست بگذار آسمان نفس بکشد! اهــل سیگار نیستم امــا بگذار این مسافـــر خسته نخ پیراهن ترا گاهی بعد چای، از سر هوس بکشد !! و خدا در مدار لبهایت ، خال را آفرید چون می خواست مرز دنیـــای کوچک من را ، کمتر از دانـــه عدس بکشد دهنِ فکرم از تو آب افتاد مثل لیموی ترش می مانی کاش نقاشـــی تو را از نو ، بار دیگر خدا ملس بکشد "این دغل دوستان که می بینی" ، عاشقت نیستند، می ترسم دست این روزگار عاشق کش ، گِــــرد شیرینی ات مگس بکشد ارث ما شاعران که قابل نیست ای رفیقان وصیتم این است نفـس آخــــر مــــرا دم مــــرگ بگذارید همنفس بکشد برچسبها: مجید آژ, اشعار مجید آژ, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 16:47 ] [ شعر و غزل امروز ]
اول ، تــــو را شبیــه خودم پیـــر می کشم بدتر...عصا به دست و زمین گیر می کشم یا نه ، کنـــار ساحلی ، تنها و منتظر با یک غروب مرده ی دلگیر می کشم وقتی کـه ذره ذره ی شکلت تمام شد همراه دست وپای تو زنجیر می کشم آنگاه جـــای روسری ، همراه مـــوی تــــو خطی شبیه ضربه ی شمشیر می کشم *** ...اما بدون تـــو ، ولــــی...،آخر نمی شود روی شقیقه ی خودم هفت تیر می کشم کاغذ هزار پاره شد ؛ وقتی که روی آن شلیک ناگهانـــی یک تیـــر می کشم!!! برچسبها: شعر و غزل, شعر و غزل امروز, اشعار حمیدرضا برزکار [ شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 18:4 ] [ شعر و غزل امروز ]
«من با تو باشم کاش» تصویرش قشنگ است ایــن فکرهـای خـــام ! تاثیـــرش قشنگ است ای کاش! من خــواب خودم می دیدم- امــــا با چشم های تو! که تعبیرش قشنگ است تقدیــــرهای شـــــــوم و بد اینجــــا زیادند آنکس که سهم توست تقدیرش قشنگ است لبخند هرچنـــد از لبان تـــــوست - امـــا در پیکر من موج و تکثیرش قشنگ است! وقتی که من مردم مقصر هم کــه باشی/ بنویس! چشمان تو تقصیرش قشنگ است شلیک هـــا وقتـــــی کــــه از سمت تـــــو باشند هم ماشه/ هم هفت تیر / هم تیرش قشنگ است لب هـــات آیـــات خداونـــــد کریــــم اند! این کفر زیبا ! باتو تفسیرش قشنگ است از حد گذشته کفر هایم! ... چاره ای نیست اینجـــا تمام کفـــر و تکفیرش قشنگ است! برچسبها: شعر و غزل, شعر و غزل امروز, اشعار حمیدرضا برزکار [ شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 17:57 ] [ شعر و غزل امروز ]
تو رفته ای و من هنوز باورم نمی شود! غـــم تمام این جهــان برابرم نمی شود هزار بار گفته ام به خود که رفته ای ولی به سادگـــی نبودن تـــو از برم نمی شود چطور می شود تـــو رفته باشـی از کنـــار من؟! که هر چه می کنم که از تو بگذرم ؛ نمی شود! نمی شود! چطور بی تو سر کنم؟! خودت بگو! دگر دوام مــی شود بیـــاورم؟ نمی شود ... نگو خدا نخواست! هی نگو که قسمت این نبود! من این بهـــانه ها و حرف هــا سرم نمی شود! جنون به حال من دچــار می شود بدون تو! بد است حالم آنقَدر ، که بدترم نمی شود! تمام شـهر خواستند بشنوم کــه رفته ای تمام شهر! بشنوید! من کَر َم ! نمی شود!
برچسبها: پرتو پاژنگ, اشعار پرتو پاژنگ, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 8:36 ] [ شعر و غزل امروز ]
دلمُرده بود و تنها، بی هیـچ اشتیاقی یک مرد با شکستن در نقطه ی تلاقی شور جوانی اش را گم کرده بود انگار افتاد یاد عشق و... موهای پَرکلاغی -آخر چرا خدایا، سهم من از تو این بود؛ بغــض گلو همیشه، لبخند... اتفاقــی! برخاست در مسیر بیهوده ای قدم زد دلخوش به نور ماه و آواز کوچه-باغی پیچید مثل هــر شب در کوچـــه این تـرانه "...صبرم زیاده، اما عمری نمونده باقی..."
برچسبها: رسول کامرانی, اشعار رسول کامرانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 1:0 ] [ شعر و غزل امروز ]
خواب دیدم که تو رفتی عشق بی مادر شد جـــاده با جـای دو تا پای تـــو همبستر شد بختک افتاد به جانم کمر بخت شکست حال آشفتــه ام از جن زده ها بدتـر شد دستم از دست تو کوتاه شد آواره شدم هر نفس بــی تو برای من عذاب آور شد خنده خشکید خط افتاد به پیشانی شعر خانه خاموش شد و خاطره ها خنجر شد بی صدا نعره زدم بال و پر پنجــره ریخت کوچه از فاجعه ی کوچ تو خاکستر شد دیـــر از خـــواب پریدم تـــو نبودی بانو بغض باران ترکید و چشمهایم تر شد
برچسبها: رسول کامرانی, اشعار رسول کامرانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 0:52 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||