|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
حتی اگر غزل به دلم پشت کرده است این چارپاره را بـــه تــو تقدیـم می کنم تقصیــر عشق نیست اگــر واژه لج کند من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم تو مسجدالحلال و غــزل هم زیارت ات این واژه ها به نیت تو شعر می شوند در آستــان تــو همــه ی زائران ِ عشق با دست من ، به دعوت تو ، شعر می شوند تنهــا نه دست من ؛ همه ی شاعران تو را با کشف بیت – بوسه در آغوش می کشند با قافیــه به قافلـه ی عشق می رسند وزن تو را عطش زده بر دوش می کشند در این ردیف ِتب زده ی شاعران ِمست من ایستاده ام که ببوسم لب تو را ده قرن شاعرانگی از من جلو تر است ده قرن عاشقانه ، هزاران غزل سرا : این رودکــی ست ! اول صف ؛ مات چشم تو ! خاقانی است آنکه نشسته ست روی خاک ! آن هم نظامی است که مجنون تر از همه از هجمــه ی نگاه تــو خونین و چاک چاک آن مولوی ؛ کــه ماه تو را شمس دیده است فهمیده رقص گیس تو هم جز سماع نیست حافظ کــه ساق پای تو را دید می زند از یاد برده است که ساقی و جام چیست! سعدی سعادتی ست برایش سفر به تو امــا بهشت را بـــه گلستان نمی برد خواجو که شعرهاش لبت را چشیده اند دیگر دوباره زیره به کرمان نمی برد ! صائب تو را نوشت که کارش درست ماند جامی تو را چشید کـــه دیوانه ی تو شد بیدل فقط شبی به تو دل داد و بعد از آن آیینه دارِ گوهــــر ِ یکدانه ی تــو شد تکثیر شد شکوهت و نشناخت هیچ کس ، حتی بهار ، سَبک ِ طربناکی تـــو را از شهریار معنی ِعشقت سوال شد او منزوی شد از همه تا پاکی تو را – - در خط به خط ِ شعرِ جوانش قدم زند تو آن زنی ؛ زنی که مسوََّد شدی در او ! پیراهن تو را به تن شعر کرد تا همراه برکه با تو شود گرم گفتگو ... تکثیر تو به روی ورقهـــای این جهـــان ، از شرق تا به غرب ، لطافت نوشته است یک گوشه از تمامـــی این دلنوشته ها صد نامه ای که پابلو برایت نوشته است مدیون تو ، نزار ؛ کــه با عاشقانه هاش در چشم تو به بندر امنی رسیده است لورکــا ، دوبـاره مـاه زده ، رأس 5 عصر گیتار را شکسته،به آتش کشیده است .... ... ... من فکـر می کنم همـه ی عاشقان تو در شعرهای خود به تو تعظیم می کنند من فکر می کنم که چرا لال مانده ام ؟! من فکر می کنم ... ... به تو تسلیم می شوم ! تسلیم می شوم که مرا منفجر کنی در سطر سطر تبزده ی عاشقانه ها فواره های خون غزلی تازه بشکفند از رگ رگ ام دوباره بجوشد ترانه ها ... ای بهترین غزل ! غزلی که نگفته ام ! این چارپاره را به تو تقدیـــم می کنم تقصیـــر عشق نیست اگر واژه لج کند من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم برچسبها: سیامک بهرام پرور, اشعار سیامک بهرام پرور, شعر و غزل, چارپاره [ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ ] [ 16:4 ] [ شعر و غزل امروز ]
آغــاز می کنم غزلــم را به نام تـــو حبل الورید شعر مرا خون تازه شو ! حبل الورید غیرتِ مردانِ مرد نیست حبل الورید : قیمت یک تار موی تو ! نزدیکتر بــه تو… نه ! تو نزدیک تر به من !… اصلاُ نه این نه آن !… فقط از پیش من نرو - - تا آیه آیه ، وحی برقصم شبیه شعر تا شعله شعله، نور بپاشم به کوچه و - - خواب هزار ساله این شهر منجمد شهر چراغ قرمز و آژیر و تابلو - - در این نبرد تن به تن آشفته … تن به تن ؟! … نه !… یک هزار و سیصد و هشتاد و سه به دو ! بانو ! تمام بُعد زمان رو به روی ماست ! تاریخ ، حرف کهنه و این عشق حرف نو ! تو حرف تازه ای و غزل می زند ورق - - تقویم را و تا ابدیت ، جلو جلو - هر صفحه را به بوسه تو مُهر می کند … خیام ، مست عطر دهانت ، تلو تلو - … می آید و دوباره رصد می کند … تـــو را ! شک می کند … دوباره رصد می … دوباره… دو - نه ! …صد هزار باره ! ….یقین می کند ! … و بعد : تاریـــخ نو : ۱/ ۱/ یکسال بعد تو ! برچسبها: سیامک بهرام پرور, اشعار سیامک بهرام پرور, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 0:37 ] [ شعر و غزل امروز ]
و می رسم شبی آخر ، به آخر ِ راهم و می زنــم بـه تــو لبخند آخرم را، هم لبی که خنده به رویش همیشه می ماند سرود بوســـه برایت ولـــی نمــــی خواند لبی که بوسه ربود از لبی به سردی سنگ و رد بوسه بـــه رویش نشسته آبـــــی رنگ کبود رنگ ترین شعـــر ِ من : قصیده ی مرگ سروده می شود و خط به خط و برگ به برگ - - تو را به خوانش خود در سکوت می خواند و داغ من بــــه دل واژه هــــام می ماند ... دلم که سرخ ترین خنده ی خدا بوده و از جهــــان و جهاندارها جدا بوده ؛ دلــم که سبزتر از جنگل شمالیها به رقص آمده تر از سماع شالیها ؛ به گرمناکی خورشید خون چکان ِجنوب شبیه بندر شرجـی ، در انزوای غروب ؛ دلی که موی تو را پشت روسری می دید و از تلفظ نام تـــــو شـــاد مـــــی خندید ؛ شبیه آهوی زخمی به بند می افتد و روی صافی ِخطـــی بلند می افتد صدای سوت و پرستار و شـوک ...خداحافظ ! بگو قناری من ! – نوک به نوک – : خداحافظ ! شکسته می شود آهسته در گلویت عشق و مویـــه می کند آرام ، رو بــــه رویت عشق زلال چشم تو در موج اشک می افتد و روح ِشاد ِتو از اوج اشک می افتد ... شکسته بالـــی آن روح ! فاجعــه این است ! نه مرگ و من ؛ تو و اندوه ! فاجعه این است ! نمی شود که برقصی ؛ ترانه خوان بشوی ! ولـــی شکسته نبــــاید از این غــــزل بروی در آخرین غزلـــم وزن مرگ محسوس است ولی تویی که نفس می کشی درون رَوی ! ضمیر متصل ِ«تو» ، حضــور ممتد عشق به گوش می رسد از بیتها ، بلند و قوی و باز مثل همیشه تـــو شعر می گویی من از تو می شنوم واژه را ؛ تویی راوی بلند شو که شکستن به تو نمی آید چنین خمیده نباید از این غـزل بروی بزن به کوچــه و این شعر را بلند بخوان نترس غمزده ! در جان پناه ِشعر بمان ! درون قافیــــه هایــــم بـــه رقص می کشمت به بیت - بوسه ی شعرم دوباره می چشمت نسیم ، دست من است و کلاف گیسویت ... ستاره می چکد و بافـــه بافــــه گیسویت – - شبی شبیهِ شب ِ شادمانی ِعشق است سفیر ِ سلسله ی آسمانـــی ِ عشق است که عطر یاس و بهار و ترانه آورده برای من غزلـــی نوبرانــــه آورده برای من ! خود ِ این من که می دود به مَنَ ات ! مَنــی کــــه بارش باران بــــه روی پیرهنت ! منی کــه روی لبت قطره قطره می رقصم و دست می کشم آهسته بر سپید ِتنت ! تنی که نت به نت اش را غزل نواخته ام بیا پیانوی نوکوک ! می شوم شوپن ات ! کـــه رقص فا و سُل از فاصلــــه نمــی ترسد که فصل بوسه – بهار است همچنان دهنت ! سخن بگـــو و چکـــاوک بریـــز در رگ ِشب که این غزل شده شاگرد شیوه ی سخنت پرنده باش ! جهان بی پرنده می میرد جهان و چلچله هایش فدای پر زدنت ! جهان و چلچله هایش پرنده می خواهند برای بُردن ِ بــــازی بــرنده مـــی خواهند برای بُردن بازی ! کـــه دست غم آس است ! بِبُر به بی بی دل ! که برنده احساس است ! تو حاکمی که وجودت شبیه زندگی است که این تلاوت ِ نص ِ صریــــح ِ زندگی است برنده باش ، پرنده ! به نام ِ نامی ِ دل ! که غیر ِعشق ندارد جهان مان حاصل چه آتشی ست میان مرور بوسه ی من ؟! نبند دل به غمت بــــی حضور ِبوسه ی من به هم نزن که در آن نیست شعله ای دیگر و نیست آتش سرخــــی میـــــان ِخاکستر بریـــز عطر غـــــزل را میان گیسوهات بخند و طعم عسل را ببر به کندوهات و آبهای جهان را چنان نوازش کن کـه رودهاش برقصند با النگوهات که جنگلش ببرد رشک بر طراوت عشق بـــه بیشه زار تن تو ؛ به بچــــه آهوهات تویی که مادر شعری ؛ بیا و شیر بده بــــه بره های غــزل در میان بازوهات ستاره پشت ستاره ، اسیر چشمانت هزار مــــاه ، شکار ِ کمـــــان ابروهات سپیده هـــا همه تکرار صبـــــح پیشانــی ت شبانه ها همه مست از شمیم شب بوهات و مست می شَوَمَت باز در شبی دیگر و بوســـه می زَنَمَت باز در لبـــی دیگر به عطر ِوحشی ِباران ، به شور باید رفت بـــه سرزمین ستاره ، به نــــور باید رفت به عشق ناب سلامی دوباره باید کرد به آفتاب سلامــی دوباره باید کرد ...
برچسبها: سیامک بهرام پرور, اشعار سیامک بهرام پرور, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه چهارم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 21:30 ] [ شعر و غزل امروز ]
بانـــــوی قصه های شبانه ! ترانه پوش ! بنشین کنار من ، غزلی تازه دم بنوش ! بنشین کنار من ، نفسی تازه کن ، بخواب در من بپیـــــچ دختـــــر زیبـــای دیرجوش ! با من بجــــوش ! قُل قُل صد بـــــوسه ! غلــغله ! غوغایی از تو می شود این شب ، شب خموش در من شبیه کولی شبگرد کوچ کن بگذار کـوله بار دلت را به روی دوش چــــوپــــان واژه واژه من باش در شبــــی که می رسد صدای شغالان از آن به گوش بــــردار بــــاز نـــــی لبــــک بـــــاد را ؛ بــزن از میش ِماه ، شیر ِجنون و عطش بدوش ! رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن در کــار گِــل نباش ، برای دلت بکوش مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند عاشـق به فکر وسعت دریای روبه روش پارو بــزن ! نـــه... منتظر بادهـــا نبـاش ! یک قایق است و کثرت امواج پر خروش ! هی غصه می خوری که چه؟!...عشق از سرم گذشت ! ما نیستیـــم مشتری شهــــــــر غـــــــــــم فــــــــروش پالان غم کج است ، تو بر رخش عاشقی بگذار زین و بگذر از این قاطـــر چمــوش ! عشق است شوکران و بمیریم اگر : شهید ! غم ، سم خودکشی حقیرانه : مرگ موش !! [ دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 22:56 ] [ شعر و غزل امروز ]
در این زمانه ی آشفتــه ی شلوغ پلوغ کلاغ مــــی پرد و پــــر نمـــی زند کفتر پرنده مانده و پرواز مرده است ؛ فروغ ! ... و عشق ساده ترین چیز بین آنهایی ست کــه با شروع نخستین نشانه های بلوغ – - سوار بنـــــــز پدر ، دل سپرده اند بـــــــه یک کیوسک عشق فروشی کنار جاده و ...بووق !! و یا به یاری یک لشگر از بتونه و رنگ برای فتــح دل ساکنان شهر شلوغ - - تمــــــام طول خیابان آدامس لاو ایزی * جویده اند و فقط عشق می زنند آروغ ! چه سوء هاضمه ای ! واژه واژه استفراغ ! کـــه مغــــــز خورده و بالا می آورند نبوغ ! از آسمـــان خــدا خوشه خوشه پروین را ربوده اند و به جایش دو پولک و منجوق – - نشانده اند که : « آقا ! ستاره کهنه شده ! جهان، جهان ِمُدِر... .............................Oh ! ..............................Mademoiselle !! .......................................Bonjour !!! » و مادموازل کـــــــه بخندد ستـــاره و پولک ... و این مکالمه هم می شود تمام !...همین !! [] خود خدا به سرم دست می کشد : « بگذر! که من که خالق اویــم گذشتم از مخلوق ! » _____________ * آدامس (....Love is ) که معرف حضور هست !
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 16:35 ] [ شعر و غزل امروز ]
در اين سياه سال غزل، قحط دل بری
بيرون دويده شعــر تــو از زير روسری شب تيغ می کشد به بلندای شعر تو اما تو از تمامــی اين دشنــه ها سری پس می رود که باز بيايد بــه شکل برف تا رو سپيد باشد از اين پس ستم گری برف آمده که پنجره ها لال تر شوند پيراهن تو پنجره ای در سخن وری! قيقاج می رود شب برفی ،عقب عقب تو پيش می روی که هميشه جلوتری از لحظه های «سال بد و باد و شک و اشک» داری هـــــوای تازه برايـــــم مــــــی آوری از من نخواه تلخــــی شب را غـــــزل کنم وقتی که بوسه بوسه قافله قند می بری در شهر شعر خسته من، پس سخن بگو تا واکند به روی تو آغـــــوش هر دری درها کــه باز می شود از شهر می رود شب های برفی من و خورشيد ديگری سر مــی کشد کــــــــه باز بخندد در آسمان رويای آن که «می پرم» و اين که «می پری» حالا که «باز» می پرد و باز می پرد بگذار تا کبـوتر ما هــــم کبـوتری...! [ یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 14:13 ] [ شعر و غزل امروز ]
غزل آتشـــم شد… وَ من سرخپوست !
پيامم به تو : دارمت… دوست …دوست … غزل خون و عصيان …غزل انفجار ! غزل ارتش شاعــــر صلحجوست ! بله ! …آتش است اين !…نگوييد اشك ! غــزل آبِ رو نـــــــه !…غـــزل آبروست ! وَ هشدار …هشدار ليلـــــی ! مريــــــــــــــز به خاكش ! …كه اين حرف ، هشدار اوست - "كــــه چشمت خراج شب از او گرفت …" …چه چشمی ! كه شيطانِ الله گوست !! غـــــزل : رقص شانـــــه سر زلف توست غزل : شرح گيسوی تو ، مو به مو ست ! غـــــــزل : يك پريــــــــزاده شــــــرمگين كــــه در چشم تو غزق در شستشوست نه شيرين ، «تو» هست و نه فرهاد ، «من» نــــــه «تو» آيدا و نـــــه «من» شاملوست - - ولی هر غزل ، كوهی از آينه ست كـــــه هر آينه با دلت رو به روست ! كه «من» ، تيشه در دست ، می سازدش و تصويــــــــر تــــــــو تــا ابد روی اوست ! وَ تـــــو آتشـــــی …پس غـــــزل آتش است ! و من شاعری كه … نه ! من : سرخپوست !! [ سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 19:31 ] [ شعر و غزل امروز ]
«انكحتُ...» عشق را و تمام بهــار را !
«زوّجتُ...» سيب را و درخت انار را ! «متّعتُ...» خوشهخوشه رطبهاي تازه را گيلاسهاي آتشي آبــــــــــــــــــــدار را ! «هذا موكّلي...»: غزلم دف گرفت، گفت: تو هم گرفتهاي بـــــه وكالت سهتار را ! «يك جلد...» آيـــهآيـــــــه قرآن! تو سورهاي! چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را ! «يك آينه...» به گردن من هست... دست توست، دستي كــــــــــــــــه پاك ميكند از آن غبار را «يك جفت شمعدان...»؟! نه عزيزم! دو چشم توست كــــــــــــــــــــــــه بردريده پردة شبهاي تار را ! مهريّة تو چشمه و باران و رودسار بـــــــر من بريز زمزمة آبشار را ! «ده شرطِ ضمنِ...» ده؟! ... نه! بگوييد صد! ... هزار! بـــــــــــــــــــــــا بوسه مُهر ميكنم آن صدهزار را ! ليلي تويي كه قسمت من هم جنون شده پس خط بزن شرايط ديـــوانهوار را ! اين بار من به بوسهات افطار ميكنم خانم! شكستهاي عطش روزهدار را ! [ پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 15:43 ] [ شعر و غزل امروز ]
چقدر دست تو با دست من محبت کرد و انحنای لبت بــوسه را رعایت کـــــــرد من از تو با شب و باران و بیشهها گفتم و هر کـــه از تو شنید از بهار صحبت کرد کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان، خانم ! کــــــه تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است و آیـه آیـه تـــو را می شود تلاوت کـــرد: اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟ تنت ارم شد و من را به باغ دعوت کرد وَ تن، تنت، که وطن شد غزل مطنطن شد ! وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنــانه حرکت کرد – - به سمت عطر تو تا قبلهها عوض بشوند و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کــرد : منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه ! و نیت غـــــــــــــــــــزلی در چهار رکعت کرد ! رکوع کرد ... وَ تسبیحهاش پاره شدند ! و مُهر را به سجودی هــزار قسمت کرد ! قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟! که آتشم به تمام جهان سرایت کـرد – - و بی عذاب ترین عشق، آتشی شد که فرشتگان تو را نیز غــــــــــــــــرق لذت کرد تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب ! و اَشهَدُ کـــــــــه لبانم به جــــام عادت کرد ! سلام بر تــو کــه بــاران به زیر چتر تو بود سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد ... غــزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات ! سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد وَ تــــــو بلند شدی تــا انار بشکوفد دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد غــــزل به روی لبت شادمانه می رقصید و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد [ شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 16:3 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||