شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
ای کـه اخمت به دلــم ریخت غم عالم را

خنده ات می بَرَد از سینه دو عالم غم را

برق لب های ِ تو یادآور ِ شاتوت و شراب

چشمه ی اشک ِتو بی قدر کند زمزم را

گاه از آن غنچه فقط زخم زبان می ریزی

گاه  با  بوسه  شفابخش کنـی مرهم را

بسته ای غنچه ی سرخی به شب گیسویت

کــرده ای  بـــاز  رهـــا  خرمــن  ابــریشم  را

"نرگست عربده جوی و لبت افسوس کنان"

با همین هاست کــه دیوانـــه کنـــی آدم را


برچسب‌ها: بهمن صباغ زاده, اشعار بهمن صباغ زاده, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۹۲ ] [ 22:42 ] [ شعر و غزل امروز ]
دو چشمت از عسل لبریز و لب‌هایت شکر دارد

بیــــا، هرچند مـــی‌گــویند: شیرینـــی ضرر دارد

زدم دل را بـــه حافظ ، دیدم او امشب برای من -

"لبش می‌بوسم و در می‌کشم می" در نظر دارد

***

پریشان است و افسون و هوس در چشم او جمع است

پـــــری‌ رو از پـــــریده‌ رنگ آخــــر کِــــی خبـــــــــر دارد؟

اگر چه مثل نرگس نیست چشمش سخت بیمار است

کـمر چـــون مــــو ندارد او ، ولـــــی مــــو تـــا کمــر دارد

لبش شیرین و حرفش تلخ و چشمش مست و قلبش سنگ

درشت  و  نــــرم  را  آمیـــخته  با  خیــــــــــــــر  و  شــر  دارد

بــــه یـــاد اولین بیت از کتــــابِ خواجــــه افتادم

شروع عشق شیرین است، بعدش دردسر دارد


برچسب‌ها: یهمن صباغ زاده, اشعار بهمن صباغ زاده, شعر و غزل امروز, شعر و غزل
[ دوشنبه هجدهم دی ۱۳۹۱ ] [ 1:31 ] [ شعر و غزل امروز ]

تمام شب در میخـانه را کمین زده ام

سیاه مست ترین تاک را زمین زده ام

برای اینـکه نیاید بــه چشمهایـم خواب

دلی به آب و به دل ، آب آتشین زده ام

تو را بـه تیشـه از اندام کـــوه دل کندم

حریردشت تنت را ، خودم نگین زده ام

به بوی عطر تو چسبیده حس لامسه ام

به دامنــی کــه نداری هزار چیــن زده ام

به بوسه ی لب و دندان سیاه کرده امَت

به سینه های تــو مهــر صدآفرین زده ام

سـری بریده و در دست سینه ریـــز غـــزل

سری به سینه ی عاشق ترین ترین زده ام

[ چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 10:56 ] [ شعر و غزل امروز ]
یقینا کفر محض است اندکی تردید درچشمت

خدا آبـــی ترین احساس را پاشید در چشمت

شراب چشمهـــایت تاک را از ریشــــــه خشـکانده

زمین می سوزد از بد مستی خورشید در چشمت

نگاهت دست نقــــــاش طبیعت را چنان لرزاند

که حتی می شود رنگ خدا را دید در چشمت

خلیـــــج چشمهایت معدن امواج طوفان زاست

نفس گیر است شوق صید مروارید در چشمت

زمان کــــی مــــی تواند بر سر عقل آورد من را؟!

زمین تنگ است و من دیوانه ی تبعید در چشمت

[ چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ ] [ 12:9 ] [ شعر و غزل امروز ]
به اخمت خستگی در می رود ،لبخند لازم نیست

کنـــــار سینی چــــای تـــــو اصلا قند لازم نیست

همیشـه دوستت دارم ـ بــــــــه جــــــان مــادرم ـ امــــا

تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست

به لطف طعم لبهای تو شیرین می شود شعرم

غــــزل را با عسل می آورم ،هرچند لازم نیست

مرا دیوانــــه کردی و هنــــــــوز از من طلبکاری

بپوشان بافه های گیسویت را ،بند لازم نیست

"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را "

عزیزم ، بس کن ، از این بیشتر ترفند لازم نیست

فدای آن کمانهای به هم پیوسته ات ، هر یک ـ

جـــدا دخل مـــــرا می آورد پیــوند لازم نیست

[ یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 19:36 ] [ شعر و غزل امروز ]

 برادر! خــون تو از سینه ی من می زند بیرون

 بمان در خانه ات ، جلاد گردن می زند بیرون

 سپر برداشتن را گازِ اشک آور نمی فهمد

 زِرِه سودی ندارد ، تیر از تن می زند بیرون

 نگیــــری خــــرده بـــر روبــــاه در بــــــــازارِ مکـاران

 که امشب شیر هم خود را به مردن می زند بیرون

 چرا "دست محبت سوی کس یازی در این سرما"

 کــه از هر آستینی دستِ دشمن می زند بیرون

 "زمستان است" و شب "بس ناجوانمردانه سرد است ، آی..."

 نفس در سینـــــه فریــــــــاد است و بهمن می زند بیــــــــرون

 تـــــو مــــاندی "در حیاط کوچک پــــاییز در زنـــــدان"

 و رخش از "خوان هشتم" بی تهمتن می زند بیرون

[ شنبه چهارم تیر ۱۳۹۰ ] [ 22:23 ] [ شعر و غزل امروز ]
شده باز ابر بارانزای تو امشب وبال من

و باران می چکد از شیروانی خیال من

گرفته رنگ ِ چشمان ِ تـــو حــال ِ آسمانـم را

هوای شرجی شبهای گیلان است حال من

شبیخـــون لب ســـرخ تــــو راه خواب را بسته

چه ظلمی می کند لبهات بر چشمان لال من !

نترس از اشک با جرأت تکان ده شانه هایت را

تمام غصــــه ها جـا می شود در دستمال من

بیا دار و ندارم را بگیر و دل به من بسپار

تمام شعر هایم مال تو اما تــو مال من

[ شنبه چهارم تیر ۱۳۹۰ ] [ 21:34 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب