|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
بانو! عروسی من و او جز عزا نبود حتـی عروس با غم من آشنا نبود او با تمام عشوه گری ها برای من يک تار گيسوان بلند شمــــــا نبود آن شب به گريه نام تو را داد می زدم امــا بـــرای پاســــخ من يک خدا نبود هر چند شاعری كه چنين بی صدا شده ست نسبت بــــه چشمهــــای تـــو بـــی اعتنا نبود، هرچند مرد خسته ی اين سالهای دور راضی بــــه سر گرفتن اين ماجـرا نبود، طوفان سر نوشت مـــــرا از تــو دور كرد باور نمی كنی گل من! دست ما نبود؟ شايد خدا نخواست و شايسته ی تو آه زيبـــــای پـــر تغـــــزل من ايـن گدا نبود اين بود سرگذشت من و آن شب سياه اين حرف ها بــــه جــان خودت ادعا نبود ### حالا بيا و در دم مرگم قبول كن مرد جنوبی غزلت بی وفا نبود برچسبها: جواد ضمیری, اشعار جواد ضمیری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 19:21 ] [ شعر و غزل امروز ]
از ريشـــه مـــی كَنَند درخت بلنـــد را آن نخل بی شكوفه ی گيسو كمند را مادر!صدا ،صدای عروسی ست گوش كن دارند مــــی بَرند همـــــان قد بلنـــد را مادر! ببين زنان چه جسورانه بسته اند برجای جای بوســـه ی من دستبند را مادر مراببخش كـه هنگام رفتن است وقت است تا رهاكنم اين قيد و بند را اينك وصيتی ست مرا:«روز مرگ من آنان كــه تا كنار جسد می رسند را، -تأكيد كن بگو كه بخوانند جای «حمد» اين شعرهـای ساده ی مردم پسند را» [ سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 15:12 ] [ شعر و غزل امروز ]
اين بار بی ترديد « ليلا » قسمت قيس است اين جا سليمان شاعر چشمان بلقيس است اين بار تاريـــخ جهــان وارونه خواهد شد شرح غزل در مثنوی اينگونه خواهد شد هم رو به فصل بشنو از نی باز می گرديم هــم گِــــرد قبـــر حضــرت آواز می گرديم از قونيــــه تا بلـــخ را آيينـــه مـی كاريم تا بی نهايت مثنوی در سينه می كاريم فصل سمـــاع برگ در پاييـــــز مـــی آيد دستار سبز « شمس » از تبريز مي آيد هر شعر با مولای « بلخ » آغاز خواهد شد نام تمــــام شهـرها « شيراز » خواهد شد خيام را در دانه ی انگـــور می بينيم در باغ های سبز نيشابور می بينيم در بيستون با خنده های باد می رقصيم ما با صــدای تيشه فرهـــاد مـی رقصيم باران به باران عشق از هر گام می رويد در دشت های خلــوت بسطام می رويد بی چتـــر از رگبـــار باران مـــی توان رد شد از هفت شهر عشق آسان می توان رد شد انگورها بر شاخه پروين می نشانند حلاج را از دار پاييــــــن می كشانند هر نيمه شب از هر غزل فانوس می جوشد از خاک صحـــرا شعــــر اقيانوس می جوشد من باز هم ، من باز هم درويش خواهم شد معشوقه ی بی ادعای خويش خواهــم شد انسان جهان ديگری ترسيم خواهد كرد ابليس حتی رو به ما تعظيم خواهد كرد #### دريای وحشــی خالـــی از امواج خواهد شد « ابن السلام » از شهرها اخراج خواهد شد اين بار بی ترديد « ليلا » قسمت قيس است حتی سليمان عاشق چشمان بلقيس است [ سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 15:5 ] [ شعر و غزل امروز ]
تردیددر من وغزلــــم جــان گرفته بود دیشب که دفترم تبِ توفان گرفته بود انگـــار در اتـــاق بدونِ حضـــــور تــــو هر شعر شکل میله ی زندان گرفته بود گفتم، کمی قدم بزنم جان خسته را غافـل از اینکه قلب خیابان گرفته بود آری هوای شهــر شبیه همین غزل دیشب برای غربت انسان گرفته بود یک سایه ی غریبه که سیگار می فروخت یک کودک گرسنـــه بـــــه دامان گرفته بود ### کودک گرسنه است بــه تصویر بنگرید!! یک تکه نان خشک به دندان گرفته بود بـــی خانمان ترین نفس ِ شهــــر از خدا سقفی ز شاخه های درختان گرفته بود ### نزدیک صبح بود و بـــه خانه میامََدَم دیگر صدای مرد غزلخوان گرفته بود ناگاه یک جسد و شگفت آنکه چشم را رو بــــه نگـــاه کودک گریان گرفتــــه بود پاسخ دهید یک نفـــــــر از بین رفته باز؟ یا سرنوشت جان دو انسان گرفته بود؟ [ سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 14:53 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||