شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
یک شاخه گل سـرخ طواف بدنت کرد

خوشرنگ ترین آینه را دوخت،تنت کرد


می خواست تورا دست غزل ها بسپارد


آن لحظه کــه بوسید تنت را، کفنت کرد


میخواست سفر فرصت تکرار تو باشد


یک جـاده ی از جنس ابد پیرهنت کرد


مادر که سر نذر خودش شمع کم آورد


نامرد دلش سنگ شد و نذر منَت کرد


تقصیر خدا نیست زمین کن فیکون است


تقصیـــر خدا نیست زمیـــن را وطنت کرد


انگار خدا عاشق پــر پــر شدنت بود


وقتی وسط این همه نامرد
زنت کرد


برچسب‌ها: صاحب طاطیان, اشعار صاحب طاطیان, شعرو غزل امروز, شعر و غزل
[ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 10:29 ] [ شعر و غزل امروز ]
تو! عاشق تر از این هم می توانی باشی آهو چشم..!

اگر چـــه برده از من دل اشارت هـای ابرو..! ، چشم..!

بدون آن کــــه سرمه ،  طــــرح نقشــــی دیگـــــر اندازد

دو شطّ ملتهب! ، حسّی از آتش! ، ماه! ، پارو! ، چشم..!

به جــز این وصفــــی از او در تب شعرم نمی گنجد:

تلاطم مو! ، غزاله پا! ، عسل گونه! ، هیاهو چشم..!

مسیر قاصدک ها را به چشم اش بسته اند انگار

قنـــاری در قفس انداخته این بار تیهــــو چشم..!

اگــــر  آن  تـــــرک شیرازی  نخواهد مهـــربان گردد

بخارا را نمی بخشم بر او ، - هر چند هندو چشم..! –

بگــــو  قدری  بشوراند بــــــه ابــــــرم شطّ نابش را

بخند! ، هر چند در ظاهر بر این تقدیر ، اخمو چشم!

بریـــــز از  آسمــــــانت  بـــــــر فلات خستگــــــی هایــــــم

خدا! ، سقراط! ، من! ، آیینه! ، ساحل! ، نوشدارو! ، چشم..!

خداحافـــــــــظ  تمــــام  خاطــــــــرات  بـــــــــی  سرانجــــــــامم

که زنبور جدایی...! ، نیش..! ، جاده..! ، زهر..! ، کندو..! ، چشم..!

پس از این از خدا هـــم این نگاه خسته می گیرد

تمام شهر می خواند مرا من بعد ، ترسو چشم..!

دوبــــاره می چکد از  سقف شعـــــرم  ابـــــــر رویایت

تو! عاشق تر از این هم می توانی باشی آهو چشم..!؟


برچسب‌ها: سالار عبدی, اشعار سالار عبدی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 14:52 ] [ شعر و غزل امروز ]
می روم! اما نه دور از تو که دائم در منی

گرچه گور خاطراتم را به توفان می کًنی!

می روم! تا آن من ِ من ، آن من دیگر شوم

خسته ام از این من ِ با چشم هایت ناتنی!

می روم! تا مردنــــم را دوره ای دیگــر کنم

شاید این نوبت جنون کاسه ام را بشکنی!

رفته ام از یــــاد تقویمت به قهــــر روزگار

ای در عمق خاطراتم تا همیشه ماندنی!

می مزم طعم عسل از شور لب چرخانی ات

ترُد و شیرین و خنک می ریزد از این منحنی!

زندگــی یعنـــی تنیدن بر مدار عــاشقی

سوختن در بغض ماندن با غروری آهنی!

زندگی یعنی همین! ای با جنونم متصل

ای شکوه برگ برگ آسمـانت خواندنی!

تــو! درون اشتیاق زخمی و توفانـی ام

شور را در اوج با ساز مخالف می زنی

گرچه سالار غزل تا بی نهایت "منزوی" ست

این غــــزل امــــا نشسته در ردیف "بهمنی"!

ای تمـــام آرزویم چشم هایت ، ناگهــــان

می روم ! اما نه دور از تو که دائم با منی! 


برچسب‌ها: سالار عبدی, اشعار سالار عبدی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 14:52 ] [ شعر و غزل امروز ]
گریه بس! آتش ضمیر آسمان پوشم ، بخند!

ای صدای خنـده ات را آفتــــابــــم مستمند!

ای مسیحای تلاطم ، مادر امواج شور

راه سیـــل رفتنت را بر مقاماتـــم ببند

شانه ام خالــی ست از پرواز شاهین غمت

شانه کن! آشفته ام رخصت بده تا آن پرند –

ه ی محبت عطری از موی به مشک آلوده ات

را ببــارد خالـــی فنجـــــــان فالـــــم را به قند

می توان فهمید عیـــار عشق بی پروای من؟

می توانی؟ راستی نرخ جنون خیزم به چند؟

هر کجا آهو نشانم می دهند اقلیم توست

بی محابا هر چه آهـو ، از عبورت می رمند

آسمـــان تاویل زیبایـــیت را خطی نوشت

عاشقی روی زمینت خواند در تورات و زند

شرح چشمت از حساب قرن هایم خارج است

وحـــدت زیبـــایــــی ات را می نگــارم بند – بند


برچسب‌ها: سالار عبدی, اشعار سالار عبدی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 14:52 ] [ شعر و غزل امروز ]
مباد شور و شری دیگر دوباره راه بیندازی

مرا دوباره بپیچـــانی بـــه اشتباه بیندازی

مباد شایبه ای موهوم تورا به وسوسه وادارد

که بر همیشه ی پرهیزم خش گنـاه بیندازی

تو از قبیله ی قاجاری به چشمهای تو مشکوکم

رسیده ای کــــه امیری را ز چشم شاه بیندازی

نشانه های خیانت را شناسنامه چه میداند؟

برادرم شده ای شاید مرا بــــه چـــاه بیندازی

پلنــــگ زخمـــی مغرورم! گُدار دره سزایت بود؟

که گفته پنجه خون آلود به سمت ماه بیندازی؟

هنوز در شب این صحراستارگان شگفتی هست

کــــه از شکـــوه بلنداشان  سر از کلاه بیندازی!


برچسب‌ها: محمدسلمانی, اشعار محمد سلمانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 14:22 ] [ شعر و غزل امروز ]
این گونه است قصه ی غم های بعد تو

هرگـز نمی رسم بـــه قدم های بعد تو

این اسکلت خراش دلم را وسیع کرد

این زندگی شبیهِ عدم هـــای بعدِ تو

کو شوکران من ؟ به یک جرعه سر کشم

کو جرعـــه ای هلاهل و سم هایِ بعدِ تو

حتی تسلـی ام نشده این ضریح ها

سجاده ها ... تمام حرم های بعدِ تو

تو قبله ی مقدس در سینه ی منی

من کافرم به دین صنم های ِ بعدِ تو

دریا میان خلسه ی آن چشمهاست ، من -

- مغروق مانده ی تمـــام بلـــم های بعدِ تو

این شعر ها به دردِ دل من نمی خورند

بیـــزارم از صدایِ قلـــم هـــــای بعدِ تو


برچسب‌ها: امیر مرزبان, اشعار امیر مرزبان, شعر و غزل امروز, شعر و غزل
[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 20:59 ] [ شعر و غزل امروز ]
ابر وقتـــی از غم چشم تو غافل میشود

جای باران میوه اش زهر هلاهل میشود

سر بچرخان از تنت بیرون بیا لختی برقص

در هــــوای چیدنت دستان من دل میشود

سر بچرخان از هوا سرشار شو قدری بخند

دین من با خنده گـــــرم تــــــو کامل میشود

هر طرف رو میکنم محرابی از ابروی توست

رو بگردانــــی نمـــــــاز خلـــق باطل میشود

میتوانی تب کنی بغض زمین را بشکنی

بی نگاهت آب اقیانوسهـــــا گل میشود

چشمهــــایم را بگیــــر و چشمهـــایت را مگیر

ای که بی چشم تو کار عشق مشکل میشود


برچسب‌ها: ناصر حامدی, اشعار ناصر حامدی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 20:2 ] [ شعر و غزل امروز ]
گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کند

این دل خامــوش را آتش فشانــی می‌کند

عاشقت نصف جهــان هستند، اما آخرش

لهجه‌ات آن نصفه را هم اصفهانی می‌کند

چای را بی پولکی خوردن صفـا دارد، اگر

حبه قندی مثل تو شیرین زبانی می‌کند

گاه می‌خواهد قلم در شعر تصویرت کند

عفو کن او را اگر گاهــی جوانی می‌کند

روی زردی دارم اما کس نمی‌داند درست

آنچه با من عطر شالــی ارغوانی می‌کند

عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این

مهربانــــی مــی‌کند ،  نامهربانـــــی مـی‌کند

مــاه من! شعرم زمینی بــود اما آخرش

عشق تو یک روز ما را آسمانی می‌کند


برچسب‌ها: قاسم صرافان, اشعار قاسم صرافان, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 1:9 ] [ شعر و غزل امروز ]
قطـــار ِ خطّ لبت راهـــی سمرقند است

بلیت یک سره‌ از اصفهان بگو چند است؟

عجب گلــــی زده‌ای بـــاز گوشـــه‌ی مـویت

تو ای همیشه برنده ! شماره‌ات چند است؟

بــــه تــــوپ گـرد دلـــم بــاز دست رد نزنی

مگر «نود» تو ندیدی عزیز من «هَند» است

همین کـــه می‌زنیَش مثل بید می‌لرزم

کلید کُنتر برق است یا که لبخند است؟

نگاه مست تــو تبلیـغ آب انگور است

لبت نشان تجاری شرکت قند است

بِ ... بِ ... ببین کــــــه زبــانم دوبــاره بند آمد

زی... زی... زی... زیرِسر برق آن گلوبند است

نشسته نرمیِ شالی به روی شانه‌ی تو

شبیه برف سفیدی کـــه بر دماوند است

دوبـــاره شاعــر «جغرافیَ» ت شدم، آخر

گلی جوانی و «تاریخ» از تو شرمنده ست

چرا اهالــی این شهر عـــاشقت نشونــد ؟

چنین که عطر تو در کوچه‌ها پراکنده است

به چشم‌های تو فرهادها نمی‌آیند

نگاه تو پــی یک صید آبرومند است

هزار «قیصر» و «قاسم» فدای چشمانت

بِکُش! حلال! مگر خون‌بهای ما چند است؟

نگاه خسته‌ی عاشق کبوتر جَلدی است

اگر چه مــی‌پرد امــا همیشه پابند است

نسیم، عطر تو را صبــح با خودش آورد

و گفت: روزی عشاق با خداوند است

رسیـــدی و غــزلـــم را دوبـــــــاره دود گرفت

نترس – آه کسی نیست - دود اسفند است


برچسب‌ها: قاسم صرافان, اشعار قاسم صرافان, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 1:3 ] [ شعر و غزل امروز ]
می توان يک نيمه را از نيمه ی پر حدس زد

زيــــر و بـــم های تنت را زير چادر حدس زد

كاش می شد حالت خوشبختی ات را لااقل

پشت اين ديــــوار از سيمان و آجـــرحدس زد

گوشه ای كز كرد و با پرواز بر بال خيـال

جای جای بوسه ها را با تنفر حدس زد

سيب هايت اول پاييـــــز حتمــــا مي رسند

كاش می شد موعدش را با تلنگر حدس زد

آنقدر پاكی كــــه بايد با نگاه ساده ای

انتهای خوبی ات را دختر لر! حدس زد

كاش می شد اشک هايت را نمی ديدم ولی

گونــــه ات را زيــــر آن باران شرشر حدس زد


برچسب‌ها: عبدالحسین انصاری, اشعار عبدالحسین انصاری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 19:21 ] [ شعر و غزل امروز ]
شال بلند اُزبکـــی از گُـــل به تن داری

زیبایِ من که چشم های تُرکمن داری

شیرین ترین بــودای شرق دور، می دانم

در کوههای هندوکش هم کوهکن داری

جغرافیــــــای سرنوشتِ من تصــــــور کن...

هر جا که هستی قعرِ چشمانم وطن داری

باور نخواهـــــی کرد امــــــا ای خدای شعر

تو در سکوتت یک جهان شعر و سخن داری

بیـــداد کن در  سرنوشت  من  ،   بیــــــاشوبـــــم

کافی است دیگر این سکوت ، این خویشتن داری!

من آرزوی روزهایــــی مثلِ تو دارم

تو عاشق دیوانه‌یی مانند من داری


برچسب‌ها: وحید طلعت, اشعار وحید طلعت, شعر افغانستان, شعر و غزل امروز
[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 13:56 ] [ شعر و غزل امروز ]
گره می‌خورد اگر مویت به یال اسپ‌ها در باد

نسیم ترکمن‌صحرا فقـــط بــــوی تو را می‌داد

تو با چشمان خونریزت اگر آشوب می‌کردی

به دنبالت قشـــون ترکمـــن‌ها راه می‌افتاد

خروش مادیان‌ها دشت را در خویش می‌رقصاند

خروش مادیان‌ها بود و هی فریاد... هی فریاد...

مسیر کوچ را گم کرده‌ام در چشم‌های تو

نگاهت می‌برد این ایلیاتی را به عشق‌آباد

جنون صحرا به صحرا می‌برد با خود مرا چون عشق

جنــــون صحرا به صحرا می‌برد، تا هر چه باداباد...

طنین نام تــــو پیچیده در آواز کولی‌ها

مگر آوازهای بومی‌ام را می‌برم از یاد!؟

کنار آتش این کولیان با من شبی سر کن

اگر‌چه فال تو خاکسترم را می‌دهد بر باد...


برچسب‌ها: علی اصغر شیری, اشعار علی اصغر شیری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 12:49 ] [ شعر و غزل امروز ]
بــه دور شهر مصیبت‌زده حصــــار کشیدند

شبی که آتش عصیان به این دیار کشیدند

بـه روی بیرق بر خاک سرنگون‌ شده شهر

نشان کاوه شکستند و نقش مار کشیدند

قشون یکسره درهم‌شکسته غرقه خون شد

و تازیانـــه بــــه هر اسب بــــی‌سوار کشیدند

نگاه تازه‌عروســان شهر، یکسره بر در

میان حجله نشستند و انتظار کشیدند

شبانه عده‌ای از ترس سایه‌های شبیخون

میـــان آتش و خــــون نقشه فرار کشیدند

که مرده است؟ که زنده است؟ شهر یکسره خالی است

تمــــام  مردم  ایـــــن  شهــــــر  را  بــــــه  دار  کشیـــدند

غروب بود کــه با نعش مردگان سر دار

میان معرکه یک شهر بی‌مزار کشیدند


برچسب‌ها: علی اصغر شیری, اشعار علی اصغر شیری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 12:36 ] [ شعر و غزل امروز ]
شــانه بـــه شـانه در خیـــابان مرد و زن ممنوع

با هم نشستن ،شعر خواندن، گپ زدن ممنوع

حرف ازهر آنچه طعم شور زندگی دارد

در اختلاط سایه هـای تن به تن ممنوع

اینجـــا نباید خیس بـود وخواند یا خندید

تا زیر باران رفتن وعاشق شدن ممنوع !

اینجــــا مذاق روزهــــا لبریز کافـــــور است

هر چه سپبد اینجا به جز برف کفن ممنوع!

بر تابلویی توی مسیر زندگی کردن

یک روزبنویسند: آری مطلقا"ممنوع!

آنهـــا فقط باید نهـــــادجمله هـــــا باشند

اینجا ضمیر او ، شما ، تو ،ما ومن ممنوع

پالایش قاموس هـــــا را کرده اند آغـــــــــاز

میبوسمت ممنو ع و گل ممنوع وزن ممنوع


برچسب‌ها: رضا علی اکبری, اشعار رضا علی اکبری, شعر و غزل امروز, شعر و غزل
[ شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 14:1 ] [ شعر و غزل امروز ]

تمـام این غزل از من..به...به  به به زیبا

به ترس و لرز زنی در من است که زیبا

دوباره قد قشنگ تو پشت گریه که محو

درست مثل درختــــان پشت مه زیبــــا

کجــــا نشسته؟ کــــه در موقعیت میــــوه

زنی به شکل گلابی به شکل  - به – زیبا

زنی که متن غزل های بعد از اینم شد

پرید توی دلــــــم بــــی مقدمه زیبـــــا

رسید و زنگ مرا زد که دوستت دارم

که بی گدار که بی هیچ واهمه زیبـا

به شکل- به – زنی از دست این غزل افتاد

زنــــــی که غلت زد و رفت پشت مـــه زیبا

نه میوه ای نه زنی آه از این تهی دستی

چـــــه زود در غزلـــــــم یافت خاتمه زیبـا


برچسب‌ها: رضا علی اکبری, اشعار رضا علی اکبری, شعر و غزل امروز, شعر و غزل
[ شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 12:5 ] [ شعر و غزل امروز ]
گرچـــه آتش هدیه ی اسکندر یونانـــــی است

هیزم این شعله ی پیشینه سوز، ایرانی است

در تماشاخانـــه ی تاریــــخ  تنهـــــا کـــــار  ما

واقعی ظاهر شدن در نقش یک قربانی است

تازگـــــی هــا  لهجـــــه ی  بغض  مرا  فهمیده اند

گرچه این خون گریه ها از دوره ی ساسانی است

کرم ابریشم به فرض از پیله بیرون زد چه سود

در تن پـروانـــــــه تـــا روز ابد زندانی است

دور باشم بی کسم،نزدیک باشم ناکسم!

شاعرم، تقدیر من چون ابر سرگردانی است

آدمی چـــون بـره ای از گوسفندان خداست

پیشه ی پیغمبرانش لاجرم چوپانی است

گیسوانت را کـه روی شانه ها کردی رها

تازه فهمیدم شب یلدا چــــرا طولانی است

هر کتابی را که دیدم زین پس آتش می زنم

آخریـن راه نجـــــات ما فقط نادانـــــی است


برچسب‌ها: کورش کیانی قلعه سردی, اشعار کورش کیانی قلعه سردی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 0:27 ] [ شعر و غزل امروز ]
تقصیر تو شد شعرم اگر مسأله ­ساز است

زیبایـــی  تــــو  بیش­تر از حدّ مجــــاز است

هرچند که پوشیده غزل گفته­ ام از تو

گفتند به اصلاحیه ی تازه نیـــاز است

گفتند و ندیدند کـــــه آتش نفســـم من

حتّی هوس بوسه ی تو روح­ گداز است

تو آمدی و پلک کسی بسته نمی شد

آن دکمه ی لامذهب تو باز که باز است

مغـــرورتر از قویـــی در حوضچــــه ی پـــارک

که دور و برش همهمه ی یک گله غاز است

گیسوت بلند است و گره دارد بسیار

جذابیت قصه­ ات از چند لحـاظ است

از زلف تـو یک تار بـــه رقص آمده در باد

چابک­تر از انگشت زنی چنگ نواز است

عشق تو تصاویر بهارانه ی چالوس

پردلهره مانند زمستان هراز است

چون سمفونــــی نابغــــــه­ ای یک­سره در اوج

وقتی که نشیب است؛ زمانی که فراز است

ای کـــاش کــــه هر روز بیایــــی و بگویـــــم:

می خواهم عاشق بشوم باز؛ اجازه است؟!


برچسب‌ها: آرش شفاعی, اشعار آرش شفاعی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 10:53 ] [ شعر و غزل امروز ]
[ دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 21:52 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب