|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
یلدا شب بلند غزلهای مشرقی ست میلاد هر ترانـــه زیبـای مشرقی ست آهسته می رسند به مقصد ستاره ها مهتـــاب گاهواره رویای مشرقی ست سرما حـــریف قصــــه مــــادربــــزرگ نیست دستش لحاف کرسی گرمای مشرقی ست (از هرچه بگذری سخن دوست خوشتر است) حافظ دوای روح و مسیــحای مشرقـــی ست سیب و انار و پسته،شیرین و ترش و شور طعم اصیل یک شب یلدای مشرقی ست حالا کــــه دوستان همـــــه جمعند دف بیار چشم انتظار صد دل شیدای مشرقی ست یلدا شب یکـــی شدن آفتاب و ماه میلاد هر ترانه زیبای مشرقی ست برچسبها: نغمه مستشارنظامی, اشعار نغمه مستشارنظامی, شعر شب یلدا, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۱ ] [ 14:17 ] [ شعر و غزل امروز ]
بیـــا شهــریــــور پیـراهنت ییلاق لک لک ها صدای جاری گنجشک در خواب مترسک ها بیا ای امن ، ای سرسبز ، ای انبوه عطر آگین بیـــا تـــا تخـــــم بگذارند در دستانت اردک ها گل از سر وا بکن ده را پریشان می کند بویت و بــــه سمت تـــــو می آیند باد و بادبادک ها تـــــو در شعرم شکوه دختـــــری از ایل قاجاری که می رقصد – اگر چه – روی قلیان و قلک ها تمــــام شهـــــر دنبــــال تواند از بلــــخ تا زابل سیاوش ها و رستم ها فریدون ها و بابک ها همین کــــه عکس ماهت می چکد توی قنـات ده به دورش مست می رقصند ماهی ها و جلبک ها کنار رود ، دستت توی دستم ،شب،خدای من ! شکــــوه خنده ای تــــو ، سکوت جیر جیرک ها مرا بـــی تاب می خواهند ، مثل کودکی هامان تو مامان ،من پدر ، فرزندهامان هم عروسک ها تو آن ماهـــی که معمولا رخت را قاب می گیرند همیشه شاعرانی مثل من ، از پشت عینک ها
برچسبها: حامدعسکری, اشعار حامد عسکری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ ] [ 12:48 ] [ شعر و غزل امروز ]
چشمانت از اصالت این قهوه چیزتر یعنـــی غلیظ تر، بله! یعنی غلیظ تر سرد است، نبض ساعتم آهسته می زند هـــر لحظه حال عقـــربه هایــــم مریض تر من رفته ام! و در کلمات تو نیستم تــــو رفته رفته در کلماتم عزیزتر... چندی ست جمله های تو را فکر می کنم تا طعــم طعنــــه هــای تو را تند و تیزتر...؛ دیوانه نیستم! ولی این کار ساده ایست- تا از کنایـــه های شمـــا مستفیض تر... ای دانه های تلخ زمان در تو حل شده! فنجــــان چشم های مرا هی نریز – تر در مرگ من تو سرد و کفن پوش می رسی نـــرم و سفید ، توی لباســــی تمیـــــــزتر این بیت را به قصد وصیت نوشته ام؛ قبـــــر مرا برای تو قدری عریض تر...
برچسبها: صالح دروند, اشعار صالح دروند, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ ] [ 12:33 ] [ شعر و غزل امروز ]
تو را بــه نیت یک شـعر تازه خلق نمود همان خدا که مرا بی اجازه خلق نمود بـــرای خاطر تـــو فـــرم پیش را خط زد مدرن تر شد و یک سبک تازه خلق نمود برای خلقت من ایده ای جدید نداشت... سیاه و سرد بــه این رهگذر کشید مرا کشید گوشه ی یک صفحه ی جدید مرا سیاه و سرد...سلام مرا جواب نداد کشید مثــل زمستــان "م.امید" مرا برای سنجش رنج عذاب های خودش نگــاه کـــرد بــــه پایین و برگـــزید مرا تورا ستاره ی آینده های روشن کرد ولی گذاشت دراین ماضـی بعید مرا گذشته حلقه زد و دور سینه ام گره خورد گذشته مـــار سیاهـــی شد و گـــزید مرا تمام وقتش را صرف خلقت تو نمود ولـــی چقدر سراسیمه آفرید مرا !
برچسبها: حامد ابراهیم پور, اشعار حامد ابراهیم پور, شعرو غزل, شعر و غزل امروز [ جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ ] [ 13:55 ] [ شعر و غزل امروز ]
شلّیک می شوند به سویت فشنگ ها از لولـــه هــــای سرد و سیاه تفنگ ها جنگل به جنگل از پی چشمت دویده اند دنبــــال ردّ پــــات تمـــــام پلنگ هــــا از آن شبی که از سر این کوچه رد شدی افتاده است خــــون بـه دل پاره سنگ ها محصول با سلیقه ی دست ظریف توست بـــر صورتت حمــــاسه ی ترکیب رنگ هـا «ما را دمـــاغ جنگ و سر کارزار»هست وقتی به کام توست سر انجام جنگ ها* از خود گذشتن است به پرواز دوستان تعبـــیر عاشقـــــانه ی الّاکلنگ هـــا معتاد عشق تو منم و شب به شب تو را تزریـــق می کنم بـــه رگــم با سرنگ ها -------- *ما را دمـــاغ جنگ و سر کارزار نیست ورنـه دل دو نیم کم از ذوالفـقـار نیسـت( صائب تبریزی)
برچسبها: حمید چشم آور, اشعار حمید چشم آور, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ ] [ 23:42 ] [ شعر و غزل امروز ]
در سرم دختر پیری عصبی می رقصد شهر بر روی سر من عربی می رقصد این جهان با همــه ی دغدغه هایش دارد روی یک جمجمه ی یک وجبی می رقصد سال ها رفته و از برق نگاه تـــو هنوز مرد دیوانه به سازی حلبی می رقصد مـــاه افتـــــاده بر آب و منـــم افتاده در آب اشک می ریزم و او نصفه شبی می رقصد کاش آغـــوش مرا عطر تـــو معنـا می داد بوسه یعنی که لبی روی لبی می رقصد از سبا گیسوی بلقیس بـه همراهی باد بر سر تخت سلیمان نبی می رقصد...!
برچسبها: سیدمحمدعلی رضازاده, اشعار سیدمحمدعلی رضا زاده, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۱ ] [ 9:38 ] [ شعر و غزل امروز ]
صبح و ِطلوع شعر و غزل ، ناشتای تو یعنی سلام ، زنده شدم با دعــــای تو یعنی دوباره... با تو من از خواب می پرم با مـــوج های ملتهب خنده هـــای تــــو حس می کنم که جنبش رگها و قلب من تنظیـــم می شوند بــــه آهنگ پــــــای تو یعنی که رگ رگ تن من شوق می شود یعنی کـــه تنگ می شود این دل برای تو احساس می کنم که تو من می شوی و من یک لــحظه خواستم کـــه بیایــم بــه جای تو یک لحظه من بـــه خوبی تــو باشم و دلم یک لحظه ! یک دقیقه! ... شود آشنای تو تازه سلام اول این قصــه می رسد پر می شود تمام من از ماجرای تو گنجشک می شوی و قناری نغمه خوان در گــوش من ترنــــم نــــرم صدای تـــــو تو خوبی آنقدر کـه هوا خوب می شود اصلا هوای من شده خوب از هوای تو خورشید هم به قدر تو زیبا و خوب نیست گـــل ، سعی می کند کـه در آرد ادای تو اصلا خودت بگو که چه کردی که ساختت این سان لطیف و ناز و معطر ، خدای تو ؟ خوابـــم گرفته با تغـــزل آرام در صدات آرام می شود دوباره دل از لای لای تو صبحانه حاضرست ، بفرما غزل بنوش طعم بهشت می دهد امروز چای تو!!! برنامه چیست ؟ زل زدن محض در نگات اکــــران ماندگار تــــو و سینمـــای تــــو حالا منم و لطف تــــو هر لحـظه بیشتر هی سوء استفاده شد از این حیای تو من چیزهــــای خــوب زیادی نداشتم! می فهمم آخر ارزش و قدر و بهای تو می فهمم اینکه نوری و آب و درخت و ...آه می دانم اینکه تــوی جهـان نیست تای ِ تو می دانم اینکه جهــــان ، تلخ و شور و سرد سنگ و سیاه و سخت تمامش ، سوای تو! من بیست و هشت سال خودم را نوشته ام می ریـــزم ایـــن تمــــام خودم را بـــه پای تو اصلا برای چیست من اینقدر حرف ... حرف …حرف اصلا تمــــام زندگـــــی من فـــــــــدای ِ تــــــــو
برچسبها: امیر مرزبان, اشعار امیر مرزبان, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ ] [ 10:10 ] [ شعر و غزل امروز ]
ابری شدی كه حادثه مبهم شود ، نشد باران گرفت تــا عطشم كــــم شود،نشد طوفان شدی كه موج مرا در تو گم كند دریا دوباره از تـــو مجسـم شود ، نشد پشت هــزار پنجـــره گلدان شدی مگر خون شبم به صبح توشبنم شود،نشد شيطان شدی كه سيب بيافتد از اتفاق حــوای دست هـای من آدم شود، نشد پيــراهن سپيد من از پشت پـــاره بـــــود می خواستی دلم به تو محرم شود،نشد.. برچسبها: امیر سنجوری, اشعار امیر سنجوری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ ] [ 11:45 ] [ شعر و غزل امروز ]
و ایستاده کنــار خدا ، یکی که نبود یکی نبود و یکی بود با یکی که نبود نه آسمان ، نه زمین ،نه شما ، نه ما ، نه خدا شروع می کند ایــــن قصـــه را -یکی که نبود- کلاغ پیــر به سر می رساند عالم را و می کشاندمان باز تا یکی که نبود و پلک دخترک آرام رام ِ خـواب که شد فرار می کند از قصه ها ، یکی که نبود هنرنمایی ات آخر خدا نفهمیدیم در آفرینش ما بود یا یکی که نبود برچسبها: امیر سنجوری, اشعار امیر سنجوری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ ] [ 11:37 ] [ شعر و غزل امروز ]
باران گرفته ام بــه هوای شکفتنت جاری در امتداد ترک خورده ی تنت با اشک های ریخته بر پای گونه هات با دست های حلقه شده دور گردنت من متهم بـه رابطه با واژه ی "تو" ام مظنون به دستکاری گل های دامنت افسوس ...تاب صــاعـقه ام را نداشتــی افسوس... با نوازش من سوخت خرمنت این گرگ و میش پلک طلوع است یا غروب در چشـــم های آبـــی ِ مایل بـه روشنت؟ برچسبها: امیر سنجوری, اشعار امیر سنجوری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ ] [ 11:7 ] [ شعر و غزل امروز ]
وخـــواب می شود از ما بلند بــا بوسه چه طعم شعبده ای طعم قند با بوسه درون هم دو لبالب شراب در یک جام کــه هوش می برد از سر بخند با بوسه هنوز رقص من و تو طلوع یک رویاست که می کشد نفسم را بـه بند با بوسه نگـاه شعبده ، مو وسوسه ، لبت تسکین دو چشم حادثه ، گیسو کمند ... با بوسه "و صبــح مثل پری زاده میشوی غمگین " بـــه زندگــی شده ای پایبند ، بـــا بوسه عیار عشق تو ناگفته مانده است ای خوب و اینکه قیمت عشق تـــو چند ، با بوسه ؟
برچسبها: علی اکبر رشیدی, شغر و غزل امروز [ جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ ] [ 20:17 ] [ شعر و غزل امروز ]
می ترسم از جسارت از دور دیدنت امــا منـــم...وعــادت از دور دیدنت خیلی عجیب نیست اگریک زمان شدم سرخـــورده از خجــالت از دور دیدنت اما هنوزهم که هنوز است دلخوشم با شـــوق بـــــی نهایت از دور دیدنت دنیای تلـــــخ دفتر من شعر میشود تامی رسم به ساعت از دور دیدنت امروز هم اسیر همین بیت ها شدم از دست رفت فـرصت از دور دیدنت...
برچسبها: علی اکبر رشیدی, شغر و غزل امروز [ جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ ] [ 20:13 ] [ شعر و غزل امروز ]
چشمم وزيد آبـــی پيراهن تــــو را حوض در آستانه ی سر رفتن تو را سلولهای پوست من نقشه می کشند: از شاخـــه های باکـــره گی چيدن تو را به ثروت شيوخ عرب ميتوان فروخت در بدترين لباس جهـــان مانکن تو را شوقم زبانه می کشد وباز می کند شش دکمه ی مزاحم پيراهن تو را... انگشت من که آب لطيف نوازش است بگذار رودخــــانه شود گـــردن تو را ـ تا ماهيان تشنه ـ لبانم ـ رها شوند امـــواج پــــر تلاطم بوسيدن تـــو را حالا نفس نفس نفسم ذوب میکند قطره به قطره برف سفيد تن تـو را با ذره ذره ی بدنم درک می کنم معنـــای پرحرارت زن بودن تــو را شب ای شب قشنگ همآغوشی ام ،خدا از روی خــانـه ام نکشد دامـــن تـــو را برچسبها: مهدی فرجی, اشعار مهدی فرجی, غزل مهدی فرجی, شعر و غزل [ دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ ] [ 10:25 ] [ شعر و غزل امروز ]
...که غم نمانده بود، که شادی نمانده بود از جنگ چیزهای زیادی نمانده بود یک مشت خاک خونی و سقفی که ریخته خانه خراب شد، آبادی نمانده بود سرهای بی بدن همه در فکر خودکشی که هیچ چی به حالت عادی نمانده بود دیوار، جیــغ، پنــجره، بچّه، تفنگِ پر از زندگی جز، اینها یادی نمانده بود فریاد از دل همه، تیر از دل تفنگ آزاد شد ولـــی آزادی نمانده بود دنیا تمام شد... و از این اتفاق تار جز پرچم سفید نمادی نمانده بود ........................... آدرس جدید وبلاگ فاطمه اختصاری رقص روی سیم های خاردار برچسبها: فاطمه اختصاری, اشعار فاطمه اختصاری, غزل پست مدرن, شعر و غزل امروز [ یکشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۱ ] [ 21:36 ] [ شعر و غزل امروز ]
دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید گریه ام را بــــه حساب سفرم نگذارید دوست دارم که به پابوسی باران بروم آسمــان گفته کـــه پا روی پرم نگذارید این قدر آئینه ها را به رخ من نکشید این قدر داغ جنــون بـر جگرم نگذارید چشمــی آبـــی تـر از آئینه گرفتارم کرد بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید آخـرین حرف من اینست زمینی نشوید فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید .... ! برچسبها: ناصر حامدی, اشعار ناصر حامدی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ ] [ 21:51 ] [ شعر و غزل امروز ]
یک نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام امــروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام ازحال و روز خودكه بگویم،حكایتی است بـی صفحه زندگانــی بـی روح و كم دوام جــویای حـــال از قلــم افتاده هـــا مباش ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به كام! دردی دوا نمی كنــد از متن تشــنه ام چیزی شبیه یک دل در حــال انهــــدام در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام باشد برای بعد اگــــر حرف دیگری است تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام! برچسبها: ناصر حامدی, اشعار ناصر حامدی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ ] [ 21:44 ] [ شعر و غزل امروز ]
اينجا غزل سياسی و باران سياسی است حرف شروع و نقطهی پايان سياسی است آدم... فريب... وسوسه... يک سيب سرخ... بعد در كل فريب و حيلـه ی شيطان سياسی است وقتـــی كـــه كافــــرم به چــــه ايمان بياورم حتی قسم به ساحت قرآن سياسی است بايد بــــه عمــــق فاجـــــعه نزديکتر شوم ها! ماجرای نوح و طوفان سياسی است خاكی كه خشک می شود از پيش چشمتان ايــــن خشکــی مداوم گلدان سياسی است *** بابا: گرسنهايــم كمـــی نــان نمــــی خری؟! سگ دو زدن براي كمی نان سياسی است؟! تا كـــی فقط اسارت و در جـا زدن؟! بفهــم اصلاً وجود و خلقت انسان سياسی است برچسبها: عاطفه جاهدی, اشعار عاطفه جاهدی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ ] [ 9:34 ] [ شعر و غزل امروز ]
باغی آتش گرفته درچشمت، شاهتوتیست پارهی دهنت دشمنـی نیست بین مــا الّا، پوشش بـــی دلیل پیرهنت پشت در پشت شاعرت بودیم، من و شیراز و بلخ و نیشابور تـــو بگو دفتــــر همه شعر است، گر سوالی کنند از وطنت کمرت استوای زن یعنـــی، سینه آتشفشان تن یعنــــی مادرت کیست، در کدام رحم؟ نقش بسته چموخم بدنت مینشینم مگر تو رد بشوی، میدوم تا مگر که خسته شوی مــــیکشم امتداد راهـــی را ، بــــه امیــد در آن قدم زدنت تو قدم میزنی، قدم منرا، تو نفس میکشی هوس منرا هـــــوس لابه لای هر نفســــم، قفس سینه و نفس زدنت تو اگر مرغ عشق من باشی، بازوانم بدون شک قفس ند واقعـــا حیف اگــر که این آغوش، تنگ باشد برای پر زدنت شرح یک روح در دو تن حرف است، داستان دو روح و یک تن را مینویسم اگـــر شبـی تن من، بخــورد لحظهای گــــره به تنت میروی هات را نمـــیبینم، نیستی هات را نمـیخوابم خواب و بیدار عصر هر شنبه مینشینم به شوق آمدنت برچسبها: محمدرضا حاج رستم بیگلو, اشعار محمدرضا حاج رستم بیگلو, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ ] [ 11:12 ] [ شعر و غزل امروز ]
آورده است چشم سیاهت یقین به من هم آفرین به چشم تـو هم آفرین به من من ناگزیر سوختنم چون که زل زده ست خورشید تیــــز چشم تـو با ذره بین به من ای قبله گـــاه نـــــاز ! نمـــــازت دراز باد ! سجاده ات شدم که بسایی جبین به من بـــــر سینه ام گذار سرت را کــــه حس کنم نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من یاران راستین مرا می دهد نشـــان این مارهای سرزده از آستین به من تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است انگار داده است سلیمان نگیـــن بــــه من محدوده ی قلمرو من چیـــــن زلف توست از عرش تا به فرش رسیده ست این به من جغـــرافیــــای کوچک من بازوان تــــوست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ... برچسبها: علیرضا بدیع, اشعار علیرضا بدیع, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ ] [ 18:20 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||