شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

 غــــزل‌بانــــو قســــم بر راز برمودای چشمانت

 دلم چون زورقی شد غرق در دریای چشمانت

 نگاهت هم‌چو مغناطیس ما را می‌کند مجذوب

 چــه طعم دلکشی دارد می ِ گیرای چشمانت

 عزیــــزم! نازنینم! مهربانم بس کـــــه جذابی

 نیوتن می‌‌گزد انگشت خود را پای چشمانت

 خمــارم، بی‌قـــرارم، پیچ و تابـــم را نمی‌بینی

 بیا مستم بکن امشب تو با صهبای چشمانت

 ز عشقت خواب از چشمم فراری می‌شود هرشب

 بــــــه شوق ِ دیدن ِ خورشید در فـــردای چشمانت

 تبــــر را بر زمین پرتاب خواهد کرد ابراهیــم

 اگر یک دم چو من بیند بت زیبای چشمانت

 بیا تنظیــــم کن بــا پلک‌هایت نبض جانـــــم را

 که قلبم می‌تپد هر لحظه در رؤیای چشمانت

 چـــــو هندو آتشم می‌زد درون معبد عشقت

 نگاه گرم ِ پــر احساسِ شهوت‌زایِ چشمانت

 زلیخا، عشق ِ من، بانو! ترنج و زخمِ چاقو کو؟

 کــه دخترهای ایلم را کنم رسوای چشمانت

[ دوشنبه ششم تیر ۱۳۹۰ ] [ 20:33 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب