|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
غروب بـــود و خیابان هنـــــوز روشن بود مناره ها همه با (قل اعوذ...) روشن بود من و تو پشت ترافیک (شهرک پردیس) و رادیـــــــو روی ایران نیــــوز روشن بود منی که رنگ نگاهم تبی جنوبی داشت و چشمهای تو چون تام کروز روشن بود دوباره شب شد و در جمع شاعر ما چـــراغ یک غــــزل دلفروز روشن بود میان آن همـــه لبخندهـــای اجبــــــاری هجوم درد و غمی سینه سوز روشن بود اگر چه قلب من آنشب کنار تو جا ماند تو عاشقم نشدی مثل روز روشن بود! [ شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 21:47 ] [ شعر و غزل امروز ]
امشب دوباره آمده ام ، باز هم سلام
من را ببخش مرد غزل هـــــای ناتمام من را ببخش بابت احساس خسته ام من را ببخش بابت این فکرهــــای خام این حرف ها درون دلم درد می کشید این حرف هــــا وجــــود مــرا داد التیام گفتی کلافه می شوی از این حضورمحض! گفتی عذاب می کشی از دست من مدام گفتی نگاه هــــرزه ی من با تو جـور نیست گفتی که پاک هستی و این فعل ها حرام! گفتی و باز گفتی و هی اشک پشت اشک مابین پلک هــــــای تـــــرم، کــــرد ازدحــام می خواستــــم فقط بنویسم چرا؟چرا؟ می خواستم بگیرم از این شعر انتقام اما دلم شکسته تر از این بهانه هاست خو کرده ام به عادت دنیــــــای بی مرام من با زبان تلخ تو بیگانه نیستــم من با هزار درد غم انگیز، آشنام! شاید غزل هوای دلــــم را عوض کند شاید رها شوم کمی از این ملودرام این بیت ها همیشه مرا فاش می کنند این بیت ها روایت تلخی ست هر کدام... [ سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 15:18 ] [ شعر و غزل امروز ]
وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است حال من و تمــــام غزلــها گرفته است دلشوره های خود بخود چند روز پیش حالا چقدر یک شبه معنا گرفته است بعد از تـو جای آن همه تاب و تب مرا مشتی چرا و باید و اما گرفته است این سرنوشت غمزده تاوان عشق را روزی هــزار مرتبـه از ما گرفته است حتی خدا نخواست ببیند در این جهان کار دو عاشق اینهمه بالا گرفته است یک لحظه چشم بستم و دیدم کسی برام تصمیـــم گریـــــه آور کبری گرفتـــــه است حالا منـــــم و میــز و دو فنــجان قهـوه و... مردی که روی صندلی ات جا گرفته است حرفــــی نمــــی زنم نکند بـــــرملا شود بغضی که توی حنجره ام پا گرفته است دارد بـــه عمق فاجعه پــــی میبرد دلم نفرین نکن که آه تو من را گرفته است! [ سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 20:50 ] [ شعر و غزل امروز ]
دیگر جواب نامه هـای مرا هم....ولش کن هیچ آخـــر خـودت بگــو مگر دل آدم...ولش کن هیچ تا کــــی شبیه سیر و سرکــه بجوشد دلـــــم بـــی تو؟ می ترسم این سکوت و فاصله کم کم...ولش کن هیچ شب تــــا ســـــحر درون جمــجمه ام وول می خورد یک مشت فکر و ذکر درهم و برهم...ولش کن هیچ حس می کنم کـــه هر دقیقه سرم گیـــج میرود اصلا پس از تو حال من به جهنم...ولش کن هیچ گفتــــم برای حاجتـــم بـــه خــــدا رو بینــدازم اینقدر گریه کرده ام سر جانم...ولش کن هیچ حالـــم از این سوال کهنه بهم میخورد دیگر این روزها برای عالم و آدم...ولش کن هیچ حالا طناب و چـارپــایــــه و بغضــی ترک خورده... یک لحظه زنگ میزنم که بگویم...ولش کن هیچ! [ سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 20:41 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||