|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
با من ِ تنهـــا غریبـــی ، آشنای دیگـــران کاش من هم لحظه ای بودم به جای دیگران از همان روزی که دستان مرا کردی رها، برگ پاییزم کـــه می افتم بـه پای دیگران در نگــاه مردم دنیا اسیری ساده ام در خیال خام خود فرمانروای دیگران عاشقی یکسان اگر با کفر باشد کافرم، یا خدایم فـــرق دارد با خدای دیگران زخم های کهنه ام تنها نه از لطف تو است ، دسترنـــج روزگـــار است و دعـــای دیگــران! برچسبها: سجاد سامانی, اشعار سجاد سامانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 2:2 ] [ شعر و غزل امروز ]
من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم ظاهـــری آرام دارد باطن توفانیــم مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می کنند خود ولــی در دستهـــای دیگــــران زندانیـــم بس که دنبال تو گشتم شهره ی عالم شدم سربلندم کـــرده خوشبختـــانه سرگردانیــــم می زند لبخند بر چشمان اشک آلود شمع هر کـــه باشد باخبـــر از گریــــه ی پنهانیم هیـــچ دانایی فریب چشمهایت را نخورد عاقبت کاری به دستم می دهد نادانیم برچسبها: سجاد سامانی, اشعار سجاد سامانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 1:57 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||