|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
افتاده ام با سر به قعر ناجوانمردی خون میخورم از پنج دل باشد كه برگردی باشد كه برگردی و برق خنجرم باشی چون رخت بادآورده بخت پیكرم باشی باشد كه برگردی و چون كابوس پی درپی نذر شب بی مهر و ماه بسترم باشی برگردی و خواب جهانم را بشورانی آشفته خوان حال از بد بدترم باشی هرروز دخترخواندهی رنج بلند من هر نیمه شب هم آستان و همبرم باشی خون میخورم شاید تو برگردی و برگردم خون میخورم باشد كه شعر آخرم باشی... -------------------------------------------------------- دوستان عزیز وبلاگ شعر و غزل امروز در کانال تلگرام شعر و غزل امروز با مطالب و اشعار متنوع در خدمتتون هستیم آدرس کانال تلگرام شعر و غزل امروز asru1@ برچسبها: یاغی تبار, علی اکبر یاغی تبار, اشعار علی اکبر یاغی تبار, شعر و غزل امروز [ شنبه دوم مرداد ۱۳۹۵ ] [ 0:7 ] [ شعر و غزل امروز ]
مثل «داش آکل» کـــه برق چشم یک دختر به بادش داده باشد مثل یک «فرمان» که نارو خوردن از «قیصر» به بادش داده باشد ـ ـ بغض دارم؛ بغض، چون مردی که بی رحمانه ترکش کرده باشی بدتر از آن، مثل فــرزندی کــــه یک مـــادر بــــــه بادش داده باشد بغض دارم؛ بغض از تصویر دنیایی کـــه بی تو جای من نیست بغض دارم؛ مثل یک «باور» که یک «یاور» به بادش داده باشد مثل «دارا» یی کــه «اسکندر» ذلیلش کرده باشد درد دارد پشت سالاری که دست غدر همسنگر به بادش داده باشد حال من؟؟؟: حالِِ غرورِ شاعرِ فحلی که شاگردِ عزیزش با سرآمد خواندنِ یک شاعــــرِ دیگر بـه بادش داده باشد شانه ام هم وزنِ نامِ خانه ام ویران و رنج آجین و زخمی است مثل یک کشور کــــه ظلم حاکمی خودسر به بادش داده باشد شرمگاه مُرده برمی خیزد؛ امّــــا برنخواهد خاست هرگـــز پشتِ گرمی که خیانت دیدن از همسر به بادش داده باشد حسِّ مافوقِ به سربازان خیانت کرده حسّ دردناکی است مثل ایمانـــی کــه کفرِ شخصِ پیغمبر به بادش داده باشد بغض دارم؛ بغض، هم سنگِ «برادرخوانده» یِ خودخوانده ای که نارفیقی ، تحتِ نامِ نامــیِ «خواهــــر» بــــه بـــادش داده باشد شکّ ندارم که تـو برمی گردی؛ امّا بر نخواهد گشت دیگر حرمتِ شعری که مدحِ یک ستم پرور به بادش داده باشد شانه یعنی مار؟؟ ...یا نه! مار یعنی شانه؟؟... تعبیر دقیقش ؟؟؟ - شانه، یعنـــی هرچه یک هم گریه با خنجر به بادش داده باشد
برچسبها: علی اکبر یاغی تبار, اشعار علی اکبر یاغی تبار, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ جمعه نهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ 12:11 ] [ شعر و غزل امروز ]
انکـــار نکن داعیه ی دلبـری ات را بگذار ببوسم لب خاکستری ات را دستی بکش از روی کرم بر سر و رویم تا لمس کنـــــم عاطفه ی مادری ات را از منظر من باکــــره ی باکـــــــره هایی هرچند سپردی به سگان دختری ات را مصلوب همآغوشی بابلسریان کن یک چند مسیحـای تن آذری ات را حاشا که همانند و رقیبی بتوان یافت طبــــــع من و آوازه ی اغواگـری ات را ای شأن نــــزول همه ادیان الهـــی حالی یله کن دعوی پیغمبری ات را هم مادر و هم دختر و هم همسر من باش تا شهره کنـــی شیوه ی همبستری ات را برچسبها: علی اکبر یاغی تبار, اشعار علی اکیر یاغی تبار, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 16:21 ] [ شعر و غزل امروز ]
جنگل ثمـــر نداشت ، تبـــــر اختراع شد شيطان خبر نداشت، بشر اختراع شد ! «هابيل» ها مزاحم « قابيل» می شدند افسانه ی« حقـــوق بشر» اختراع شد ! مـردم خيال فخـــر فروشــــی نداشتند شيـئی شبـيه سكه ی زر اختراع شد فكر جنايت از سر آدم نمی گذشت تا اينكه تيغ و تير و سپر اختراع شد با خواهش جمـــاعـت علاف اهـــل دل چيزي به نام شعر و هنر اختراع شد ! اينگونه شد كـــه مخترع ازخيـــر ما گذشت اينگونه شدكه حضرت ِ «شر» اختراع شد ! دنيابه كام بود و … حقيقت؟مورخان ! ما را خبـــــر كنيد؛ اگر اختـراع شد !! [ چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 22:2 ] [ شعر و غزل امروز ]
ماننــد طــــرز فكـــــر شمــا چنــدش آوريـــــم اين واقعيتی است كه از سگ هم نجس تريم خــوكيـم و وحشيـانه تــر ازكارهايتـان در منجـلاب هــرزگــی خــود شناوريم تنها وظيفه من وتـو بار بـــردن اسـت فرقـی نــدارد اينكه الاغيـم يا خريــم ديريست كاه و يونجه به ما ديـر مي رسد جفتک زنان بـــه صاحب خود گرم عرعريم مـن را به زيـر گام مبادا لگــد كنيــد كـرميم ودرتفــاله تان غــوطــه وريم آه ای شغال ! ما سگ زرديم، گوش كن گفتنـد ازقـديم ، كـه با هــم بـــــــرادريم [ یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ ] [ 20:11 ] [ شعر و غزل امروز ]
خداوندا مــــرا ايــن بار ارضا مي كنـی يا نه ؟! بگــو قلب مــرا آغـــوش دريا مي كنی يا نه ؟! هوس كردم كــه با ترياک و بنگ و باده بنشينم دوباره ســور و ساتم را مهيّا مي كنی يا نه ؟! ببين! مــن يـــوسفم امّا، كمی تا قسمتی ناپاک مــــرا مهمان آغوش زليـــخا مي كنــــی يا نه ؟! مرا ای اوّلين و آخريــــــــن زنجيــــــر شوريـــدن رها از طعنه ها، زخم زبان ها می كنی يا نه ؟! رها كن آسمان ها را، بيا اين جا قضاوت كن ببينم در زمين يک مرد پيدا مي كنــی يا نه ؟! خدايا حاجتــــی دارم كه بايد مطمئـــــن باشم تو هم مثل همه امروز و فردا مي كنی يا نه ؟! مرا از ننگ آدم بودن و بيهــــــــوده فــــرسودن اميـــــد آخــــرين من! مبـــرّا می كنی يا نه ؟! براي آخــريــن پرسش، و حتّی آخرين تهديد قيامت را بگو ـ مردانه ـ برپا مي كنـی يا نه ؟! [ چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:33 ] [ شعر و غزل امروز ]
چقدر ساختگـــــی بود شعار من و تو خاک عالم به سر قول و قرار من و تو هیچ معلوم نشد از چه نژادی هستند تُف به روی دل بی ایل و تبـار من و تو گریه کن ابرک معصوم، زمینگیر شدیم آسمان نیــــز نشد آینــــه دار من و تو حرف هایی که به هم ردّ و بدل می کردیم آخرش نیـــــز نخوردند بــــه کــار من و تـــو چقــــدر زود بریـدی و بـــــــه من بد کـردی دستخوش! همسفر این بود قرار من و تو؟! باغ ما مزرعه ی هرزه ترین زمزمه بود مفتکی هم نمی ارزید بهار من و تــو آخرین بیت: ببین قافیه را باخته ایم فحش و نفرین غزل نیز نثار من و تو [ دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ ] [ 21:34 ] [ شعر و غزل امروز ]
ماتم سرای چشم تو سور دمادم است
زيباترين بهشت خدا، اين جهنــم است عيسی قلم قلم سر هـر كوچــــه ريخته است جنسی که در بساط زمين نيست، مريم است بايد شنيد و زجر كشيد و سكوت كــرد كه زندگی تجسم مرگی مسلم است وقتی تـو نيستـی سند ماه و ســال من هر هفته، هشت روز به نام محرم است حوای من! به شهـوت ابليس تن بده! بی غيرتـــــی علامت اولاد آدم است خاكش پر از پلشتــی روح شغــــادهاست سهراب شاهنامه اين شهر، رستم است در بيستون برای چــــه علاف مانده ای؟ فرهاد جان! برای تو هيماليا كم است! [ جمعه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۰ ] [ 22:18 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||