شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
شلّیک می شوند به سویت فشنگ ها

از لولـــه هــــای سرد و سیاه تفنگ ها

جنگل به جنگل از پی چشمت دویده اند

دنبــــال  ردّ  پــــات  تمـــــام  پلنگ هــــا

از آن شبی که از سر این کوچه رد شدی

افتاده است خــــون بـه دل پاره سنگ ها

محصول با سلیقه ی دست ظریف توست

بـــر صورتت حمــــاسه ی ترکیب رنگ هـا

«ما را دمـــاغ جنگ و سر کارزار»هست

وقتی به کام توست سر انجام جنگ ها*

از خود گذشتن است به پرواز دوستان

تعبـــیر  عاشقـــــانه ی  الّاکلنگ هـــا

معتاد عشق تو منم و شب به شب تو را

تزریـــق می کنم بـــه رگــم با سرنگ ها

--------

*ما را دمـــاغ جنگ و سر کارزار نیست

ورنـه دل دو نیم کم از ذوالفـقـار نیسـت( صائب تبریزی)


برچسب‌ها: حمید چشم آور, اشعار حمید چشم آور, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ ] [ 23:42 ] [ شعر و غزل امروز ]
شبیـه  مورچـــــه ای زیــــــر پـــا  لگد  شده ام

و مدتی است که حس می کنم جسد شده ام

بــــرای من کـــــــــــه دروغ بزرگتان بودم

سعادتی است که امروز مستند شده ام

من از شبی که به پوچیم طعنه زد شیطان-

به خــویش آمدم امروز اگــــر عدد شده ام

از آن شبی که مسیر خدا دوتا می شد

اسیــر حیله ی هر پـــای نابلد شده ام

شبیه نیمه ای از سایه ی خودم هر شب

کـــه دربه در پی آن نیمه می رود شده ام

و مثــل سیـگاری بعــد آنکه دود شدم

به زیر پاشنه ی کفشتان لگد شده ام

من آن ستاره ی تاریک و بی نشان هستم

کـــه در حوالـــی شهــر شما رصد شده ام

مرا بـــه چوبـــه ی دار درخت ها بستید

به جرم آنکه از این کوچه باغ رد شده ام


برچسب‌ها: حمید چشم آور, اشعار حمید چشم آور, شعر و غرل, شعر و غزل معاصر
[ یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:37 ] [ شعر و غزل امروز ]
مثل اسطوره های تاریخــــی  از اساطیر ناب لبریــــزی

گاه مانند «لیلی مجنون»٬ گاه «شیرین خسرو پرویزی»

گاه با هر ترانـــه می رقصی٬ دخترانه٬ زنانــــه می رقصی

در خیابان و خانه می رقصی شرم را توی کوچه می ریزی

[ ]

تا نسیمش کمی تکان بدهد رنگ شب را به آسمان بدهد

بویـــی از «جوی مولیان» بدهد عطر آن گیسوان شبدیزی

سینه ها رستگاه آهوها ٬ شانه هـا آبشــاری از موها

چشم ها٬مژه ها و ابروها٬ همه را با هوس می آمیزی

ابرویت را کمـــان می اندازی گیسویت را کمند می گیری

مژه ات را به تیر می کشی ای:«دختری با سپاه چنگیزی»

بوسه هایت شراب شیرازی مست لبهـــات دفتـــر «حافظ»

چشمهایت دو جلد غرق جنون مثل دیوان «شمس تبریزی»

همه ی کائنــات را بانــــو  کرده مجذوب خـــویش چشمانت

دیگر از من چه جای پروایی؟ دیگر از من چه چشم پرهیزی؟


برچسب‌ها: حمید چشم آور, اشعار حمید چشم آور, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:12 ] [ شعر و غزل امروز ]
گیسو به دست می کشد از رخ نقاب را

تا  شرم  در  نقــاب  کشد  آفتـــــاب  را

با غمزه ای کشیده به جریان جزرو مد

دریــا و رودخانـــه و جــــوی وسراب را

پلک از حریر بسته حصاری به دور چشم

مو از هوس به دور تنش پیــــچ و تـاب را

کافیست تا که از سر این کوچه بگذرد

تا شط خون کند جگر شیخ و شاب را

[ ]

با هر قدم به دفتــر شعرم می آورد

عطر نسیم وسوسه انگیز خواب را

وقتی ((گناه عشق)) برایم مقدر است

دیگر چـــه حاجتیست بجویـــم ثواب را

ما عشق را به خلوت شبها سپرده ایم

از ما بـــه پند شیـــخ بگــو این جواب را:

-دوزخ سزای ماست به تاوان عشق اگر

من  راضیـــم بــــه  داشتن  او  عذاب را


برچسب‌ها: حمید چشم آور, اشعار حمید چشم آور, شعر و غزل, شعر و غزل معاصر
[ یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:0 ] [ شعر و غزل امروز ]

یقین که مست کند یک جهان زبوی تن تو

اگر کـــه باز شود دکمه هــــای پیـرهن تو

نه مستی است که پیراهنت ز تن بتراود

خدا شـراب خـودش را نشانده در بدن تو

پراز شکوفه و گل می شود تمام غزل هام

اگر کـــــه وام بگیرم بــــه بوسه از دهن تو

گرفته کشتی شوق تنم به وسوسه پهلو _

_کنــــار ســــاحل زیبـــــای بنـــــدر بدن تو

[ ] [ ]

من از میان همه خویش را برای تـــو خواندم

گزیدم از همه « من » را فقط برای «منِ» تو

تو کـــی برای دل من یگانه می شوی ای عشق؟

چقدر مانده به آن لحظه های «من» شدن «تو»؟

خوشا من و تو وشعرو شب و شراب و صدای _

نفس  نفس  زدن  من، نفس  نفس  زدن  تــــو

[ دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 11:34 ] [ شعر و غزل امروز ]
دریاست دو چشم تو چه مشکی و چه آبی

زیباست لبان تو چو یاقوت مذابی

باغیست تنت سبزتر از سبزی جنگل

هر میوه اش آغشته به دریای شرابی

برهم زده ای جاذبه ی روی زمین را

هر ذره به سوی تو رود با چه شتابی!

بر آن شدم از وحشت چشمت بگریزم

مهر تو ولی بسته به پاهام طنابی

یکبار تورا دیدم و صد بار دلم را

با دوری خود کشتی و دیگر چه حسابی؟

چون سیل شدی آمدی و ولوله کردی

چون زلزله بستی کمرت را به خرابی

گیسو بتکان دختر زیبای غزلها

آب از سر من رفته و دیگر چه حجابی؟

دیشب زدم از خواجه پی هر دومان فال

می گفت:«حلال است به ایام شبابی»

آزادو رها گشتنم از بند تو سخت است

ورنه که حبس قفس تو چه عذابی!؟

زندان اگر آغوش تو، سلول تو بازوست

به به... که چه بندی، چه قرنطینه ی نابی
[ دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ ] [ 1:6 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب