|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
اينجا ديباچه ايست از آثار شاعرانی كه شعرهایشان برگ زرينی است بر دفتر ادبيات اين روزها....و من ،تنها حک ميكنم اين بيتهای شوريدگی را بر دفتر اين وبلاگ .ارتباطی بين من و شاعران اين ابيات غير از شعرهاشان نيست...برای ارتباط با هر يک از شاعران به وبلاگ و سايت شخصي ِ خود ِ شاعر مراجعه كنيد...با تشکر
"وبلاگ شعر و غزل امروز" ------------------------ کانال وبلاگ شعر و غزل امروز در تلگرام با منتخبی از شعر امروز ایران و جهان برای ورود به کانال شعر و غزل امروز اینجا کلیک کنید
برای وارد شدن به کانال، تلگرام خود را به روز رسانی کنید ------------------------ در اینستاگرام هم می توانید همراه ما باشید اینستاگرام asr_u [ جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ ] [ 22:50 ] [ شعر و غزل امروز ]
همیشه اول فصل بهــــار می خندم تو دیده ای چقدَر بی قرار می خندم ولی نیامدی امسال ، حال من خوش نیست عجیب نیست کـــه بــــی اختیــار می خندم خبر رسیده که عاشق شدی،نمی دانی بـــه حال و روز خودم زار زار مــــی خندم پرنده ای که قفس در بهار را می خواست پریده است برای چـه کار ؟ [ می خندم ] بـــه زیـــــر بال و پـــــرم زرد زرد می افتند به روی شاخه ی شان قار قار می خندم خبر رسیده کـه مردی گرفته دستت را خبر رسیده که من داغدار می خندم ؟ خبر رسیده که اشکی نمانده در چشمم ؟ خبـر رسیده کـــه در شوره زار می خندم ؟ خبر رسیده که یک شهر دور من جمعند ؟ خبـــر رسیده کـــه دیوانـه وار می خندم ؟ خبــــر رسیده ...؟ رسیده...؟ بگـــو دِ لامصب بگو ... دِ ... تف به تو ای روزگار... می خندم به خنده های مکرر که گریه می پاشند به این ردیف سمـــج چند بار می خندم چهـار پایه ی دنیا هُلم نمی دهد و ... نه مثل حلقه ی بالای دار می خندم به جای اسم تو بمبی تهِ تهِ قلبم 4 ، 3 ، 2 و یک / انفجــــار..... برچسبها: محمد ارثی زاد, اشعار محمد ارثی زاد, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ ] [ 23:16 ] [ شعر و غزل امروز ]
تـــــو ایستـــــاده ای امّـــــا تـوان دم زدنت نیست خموشی ات همه فریاد وخودبه لب سخنت نیست چـــــه تلــــــخ خورده ای از دست روزگار کــه دیگر چنان گذشته ی شیرین، لب شکر شکنت نیست چــــه جای غـــم کـــه ندارم تو را که در نظر من سعادتی به جهان مثل دوست داشتنت نیست چگونه می سپری تن بــــه بوسه هـــای رقیبم نشانه بوسه ی من در کدام سوی تنت نیست؟ من از تـــــو اصل تــــو را برگزیده ام کـــــه همیشه دلت مراست – تو خود گفته ای – اگر بدنت نیست * چنین که عطر تنت ره به هر نسیم گرفته است تو با منــــی و نیــــازی به بـــوی پیرهنت نیست برچسبها: حسین منزوی, اشعار حسین منزوی, شعر و غزل, غزل منزوی [ سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ ] [ 23:18 ] [ شعر و غزل امروز ]
لطفا بــــه من نشان بده راه علاج را دنیا به هستی ام زده چوب حراج را گاهی به نام دشمن و گاهی به نام دوست از من ستانده اند بـــه هر حیلـــه بـــــاج را عمری به این شکارچیان سمور و فیل تاوان پوست داده ام و جــــرم عــاج را هرگز کسی شبیه تو پیدا نمی شود نا گفتــه بـــرطرف بکند احتیــــــاج را حتـی تبر کنار تو تغییر می دهد طرز نگاه خود به درختان کاج را شعر من از فروغ و فریدونی شما در سایه می برد غــــزل ابتهـاج را برچسبها: کورش کیانی قلعه سردی, اشعار کورش کیانی قلعه سردی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ ] [ 16:32 ] [ شعر و غزل امروز ]
چوپان شده تا شاعر ذاتی شده باشد آواره آن مـــاه دهاتــــی شده باشد چـــوپان شده در جنگــل بادام بچـــرخد تا مست چهل چشم هراتی شده باشد شاید اثر جنگل بادام و کمی بغض منجر به غزلواره آتـــی شده باشد سخت است ولی میگذرم از نفسی که جز با نفس گرم تـــو قاطــــی شده باشد از بین ده انگشت یکی قسمتش این نیست در لیــــقه موهــــــات دواتـــــی شده باشد تو... چایی...بی قند...و یک عالمه زنبور شاید لب فنجان شکلاتـــی شده باشد برچسبها: حامد عسکری, اشعار حامد عسکری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ ] [ 19:43 ] [ شعر و غزل امروز ]
دیگــر بهار هم ســر حالم نمی كند چیزی شبـیــه گریه زلالــم نمی كند پاییز زرد هم كه خجــالت نمیكشد رحمی به باغ رو به زوالــم نمی كند آه ای خدا مرا به كبوتر شدن چه كار؟! وقتی كه سنگ،رحم به بالم نمی كند مبهوت مانده ام كه چرا چشمهای شب دیگر اسـیر خواب و خیالـــم نمـی كند... این اولین شب است كه بوی خیال تو درگــــیر ِ فكـرهای ِ محـالم نمی كند . حالا كـه روزگار قشنــــگ و مدرنتـان جز انفـعـال شـامل حالــم نمی كند، باید به دستـهای مسلّح نشان دهم حتـــی سكـوت آیـنـه لالـم نمی كند برچسبها: فرهاد صفریان, اشعار فرهاد صفریان, شعرو غزل, شعر و غزل امروز [ جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ ] [ 12:39 ] [ شعر و غزل امروز ]
ای چشم تو دشتی پر آهوی رميده انگار کـــه طوفان غــــزل در تو وزيده درياچه ی موسيقی امواج رهايـی با قافيه ی دسته ی قوهای پريده اينقدر که شيرينی و آنقدر که زيبا ده قرن دری گفتن ،انگشت گزيده هــم خواجـــه کنار آمده با زهد پس از تو هم شيخ اجل دست از معشوق کشيده صندوقچــــه ی مبهــــم اسرار عروضـی «المعجم»ازاين دست که داری نشنيده انگار«خراسانی»و«هندی»و«عراقی» رودند و تو دريـــای بـه وصلش نرسيده با مثنــوی آرام مگر شعر بگيرد تا فقرقوافی نفسش را نبريده... مفعــول ومفاعيل و دل بـــی سروسامان مستفعل و مستفعل و اين شعر پريشان بانــــوی مرا از غـزل آکنده که هستی؟ در جان فضا عطر ِ پراکنده که هستی؟ از«رابعـــــه»آيـــا متولد شده ای يا با چنگ تورا«رودکی»آورده به دنيا؟ درباری «محمود»ی يا ساکن«يمگان» در باده ی مستانی يا جامه ی عرفان اسطوره ی فردوسی در پای تو مقهور «هفتاد من ِ مثنوی»از وصف تو معذور ای شعر تـر ازشعـر تراز شعـرتراز شعر من باخبرازعشق شدم بی خبراز شعر دست تو در اين شهر براين خاک نشاندم تا قونيــــه تا بلـــــــخ چــرا ريشه دواندم؟ آرام ِ غـــــزل مثنـــــوی ِ شــور و جنـــــون شد اين شعر، شرابی ست که آغشته به خون شد برگرد غزل بلکه گلم بشکفد از گل لاحــــول ولا قــــــوة الا بتغـــــزّل *** بانـــوی تر و تازه تــراز سيب ِ رسيده بانوی تورا دست من از شاخه نچيده بايد که ببخشيد پريشان شده بودم تقصيرخودم نيست هـــوای تو وزيده آشوب غزل هيچ که خورشيد هم امروز در شـــرق فرو رفته و از غـــــرب دميده اين قصه ی من بود که خواندم که شنيدی «افسانـــه مجنــــون ِ بـــه ليلی نرسيده» برچسبها: مهدی فرجی, اشعار مهدی فرجی, شعر و غزل, غزل مثنوی [ شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ ] [ 20:36 ] [ شعر و غزل امروز ]
امشب شب جمعه ست،جمعه!... و تو غمگينی من در کنــــــارت هستــــم و من را نمــــی بينی هـــی عکسها دور سرت در گريــــه می گردند «آهنگران» ، «چمران» ، «جهان آرا» و «آوينی» يادت ميايد: « قرمه سبزی دوست دارم با... » از انعکـــاس عکس گنگت داخل سينـــی « احمد» پدر را اشتباهی محض می داند خط می زند« زهرا» مرا از دفتر دينــی! تو مثل سابق پيش من در چادری گلدار با آن دهان و چشم و ابرو و لب و بينی ↓ در رکعت سوّم بـــه شک افتاده ای انگار و پشت شيشه می زند باران سنگينی! دارند می پوسند با تو ، با زمان ، با عشق بر روی ميــــز کار من گلهــــای تـزئينــــی از من چـــه مانده جـــز دو تا تصوير بر ديوار يک راديو ، يک خاطره ، يک فرش ماشينی شـبها ميان سجـده می آيی به آغوشم امـــّا نمی فهمد تو را اين شهر پايـيـنی! تا صبـــح گريــــه می کنم در عطر موهايت سر را که بالا می کنی من را نمی بينی... برچسبها: سیدمهدی موسوی, اشعار سیدمهدی موسوی, غزل پست مدرن, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۱ ] [ 17:34 ] [ شعر و غزل امروز ]
زن جوان غزلی باردیف " آمد " بود که بر صحیفه تقدیر من مسود بود زنی که مثل غزلهـــای عاشقانه ی من به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود مرا زقید زمان و مکان رهـــا می کرد اگرچه خود به زمان و مکان مقید بود به جلوه وجذبه درضیافت غزلم میان آمده و رفتگان سرآمد بود زنی که آمدنش مثل " آ " ی آمدنش رهایی نفس از حبس های ممتد بود بــه جمله دل من مسندالیه " آن زن " ..و "است" رابطه و"با شکوه"مسند بود زن جوان نه همین فرصت جوانی من کـــه از جوانــی من رخصت مجدد بود میان جامه عریانی از تکلف خود خلوص منتزع وخلسه مجرد بود دوچشم داشت -دوسبز آبی بلاتکلیف کــــه بر دوراهــــی دریاچمن مردد بود به خنده گفت :ولی هیچ خوب،مطلق نیست زنــــی کـــه آمدنش خــــوب و رفتنش بد بود برچسبها: حسین منزوی, غزل منزوی, اشعار حسین منزوی, شعر و غزل [ یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ ] [ 9:9 ] [ شعر و غزل امروز ]
تو ماهتاب منــی، باز عــــزم جنگ مکن ملول و خسته منم؛ قصد این پلنگ مکن خدای را صنمــا! این بتان زیبــــا را به جرم اینکه شبیه تواند سنگ مکن دلا دلا، شب معراج هر کسی جایی است هـــراس از ظلمـــات دل نهنـگ مکن اگر بــه خانه ی من آمدی چراغ بیار اگر به خانه ی من آمدی درنگ مکن بیا بمان و بیا و بخوان؛ بیا و برقص وگرنه جای مرا این میانه تنگ مکن برچسبها: مهدی جهاندار, اشعار مهدی جهانداری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ ] [ 1:49 ] [ شعر و غزل امروز ]
و اسماعیل می دانست آن چاقــو نمی برد که صیادی که من دیدم دل از آهو نمی برد کدامین بارگاه است این کدامین خانقاه است این که در اینجـــا نفس از گفتن یــــا هــــو نمی برد دلا دیوانگی کم نیست، شاید عشق کم باشد اگر زنجیـــــرها را زور این بازو نمــی برد چـــرا ناراحتی ای دوست از دست رفیقـــانت که خنجرعادتش این است رو در رونمی برد زلیخـــــا را بگو نارنــــج هایش را نگه دارد که دیگر نوبت عشق است و تیغ او نمی برد برچسبها: مهدی جهاندار, اشعار مهدی جهانداری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ ] [ 1:46 ] [ شعر و غزل امروز ]
یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها! این غــزل خوانـی ها، معرکـــه گردانی ها سر بازار شلوغ است، تـــو تنهــــا ماندی همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید بس کـــه در حق تـــو کردند مسلمانی ها همه در دست، ترنجی و از این می رنجی کـــه بـه نام تــــو گرفتند چـــه مهمانی ها خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام ای کــــه تعبیر تــــو پایان پریشانــی ها عشق را عاقبت کار پشیمانـــــی نیست این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟ "این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست؟" این چـــه پروانه کـــه کرده است پــــر افشانـــی ها؟ یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟ بشنو از نــــی که غریب اند نیستانی ها بــوی پیراهن خونین کسی می آید این خبر را برسانید به کنعانی ها برچسبها: مهدی جهاندار, اشعار مهدی جهانداری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ ] [ 1:34 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||