|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
هیـچ هم زیبا نبودی، من تو را زیبا کشیدم
بی جهت اغراق کردم، دلبر و رعنا کشیدم از "لئوناردو داوینچی" عذرخواهی می کنم که این همه عکس ِ تو را مثل ِ "مونالیزا" کشیدم تو نمی دانستی اصلن "شهرزاد" ِ قصه ها چیست من هــزار و یک شب از مـــوهای ِ تو یلدا کشیدم دلخوش ِ نیلوفری در گوشه ی ِ مرداب بودی من تو را مهتـاب گون تا آسمان بالا کشیدم نه عسل، گس بود طعم ِ بوسه هایی که ندادی من چـه احمق خانه ات را قصر ِ کندوها کشیدم چشم ِ تو معمولی اما من میان ِ شعرهایم زورقی با پلک ِ پارو در دل ِ دریا کشیدم من چه بی انصاف بودم با ترازوی ِ دلم که تار ِ مویت را برابر با همــه دنیــا کشیدم با چه رویــی بعد از این شعر ِ "نظامی" را بخوانم بس که "مجنون" بودم و بیخود تو را "لیلا" کشیدم مرغ ماهی خوار ِ بدترکیب! جوجه اردک ِ زشت! باورت شد که تو را شهزاده ی ِ قوها کشیدم؟ دختــری زیباتر از تــو بعد از این بر می گزینم دختری کـــه ناز ِ او را از همین حالا کشیدم بعد از این خوش باش با او، میروم از خاطراتت خاطرت آســوده باشد از خیالت پا کشیدم برچسبها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل, غزل [ سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۴ ] [ 19:20 ] [ شعر و غزل امروز ]
گفته بودی خوشت از ما نمیاید، به درک
حالت از دیدنمان جا نمیاید، به درک کسر ِ شان است که همصحبت ِ مجنون باشی مرد ِ دیوانه به لیلا نمیاید، به درک هرچه در کوچه تان پرسه زنم پنجره ات قدر ِ پلکی به تماشا نمیاید، به درک راست گفتی لب ِ من را چه به شهد ِ لب تو نان ِ خشکی به مربا نمیاید، به درک من ِ بیکس سر ِ جایم بتمرگم بهتر قد ِ مرداب به دریا نمیاید، به درک نسخه پیچیده مرا دور ِ خودش هر شب درد قرص ِ ماهت به مداوا نمیاید، به درک من خودم خاسته ام پشت ِ سرت گریه کنم نفسم بعد ِ تو بالا نمیاید؟ به درک تو برو دلنگران ِ من ِ بیچاره نباش مرگ هم سمت ِ دل ما نمیاید، به درک نیستم لایق ِ خوشبختی و میدانم خوب به من این گونه غلطها نمیاید، به درک سقط کن عشق ِ مرا و بزن اصلن زیرش هر جنینی که به دنیا نمیاید به درک برچسبها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 7:39 ] [ شعر و غزل امروز ]
شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست؟
نگاهت سخت دنبال کسی باشد که دیگر نیست؟ برایت اتفــاق افتاده در یک کافـــهی ابری ته فنجان تو فال کسی باشد که دیگر نیست؟ خوش و بش کــردهای با سایهی دیوار وقتی که دلت جویای احوال کسی باشد که دیگر نیست؟ چه خواهی کرد اگـر هر بار گوشی را که برداری نصیبت بوق اشغال کسی باشد که دیگر نیست؟ حواس آسمانت پرت روی شیشههای مه سکوتت جار و جنجال کسی باشد که دیگر نیست شب سرد زمستانی تو هــم لرزیدهای هر چند به دور گردنت شال کسی باشد که دیگر نیست؟ تصـــور کن برای عیدهـــای رفتــــه دلتنگـــی به دستت کارت پستال کسی باشد که دیگر نیست شبیــه ماهــی قرمـــز به روی آب میمانی که سینات هفتمین سال کسی باشد که دیگر نیست شود هر خوشهاش روزی شرابی هفتصدساله اگر بغضت لگدمال کسی باشد که دیگر نیست چه مشکل میشود عشقی که حافظ در هوای آن الا یا ایها الحال کسی باشد که دیگر نیست رسیدن سهـــم سیب آرزوهایت نخواهد شد اگر خوشبختیات کال کسی باشد که دیگر نیست [ چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 16:8 ] [ شعر و غزل امروز ]
تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری
سر خود آینــه را غـــرق تماشــا ببری مرده شور من ِ عاشق که تو را می خواهم گـــور بابای دلـی را کــــه بـــه اغــــوا ببری چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟ به چـه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟ به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند چـــه کسـی گفتـه مرا تا شب یلدا ببری؟ بخورد توی سرم پیک سلامت بادت آه از دست شرابی که تو بالا ببری زهر مار و عسل ، از روی لبم لب بردار بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری کبک کوهــی خرامان ! سر جایت بتمرگ هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری آخرین بار ِ تو باشد که میآیی در خواب بعد از این پلک نبندم کــه به رویا ببری لعنتـی ! عمـــر مگر از سر راه آوردم که همه وعده ی امروز به فردا ببری این غزل مال تو ، وردار و از اینجا گم شو به درک با خودت آن را نبری یا ببری برچسبها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل امروز, شعر [ جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۳ ] [ 1:28 ] [ شعر و غزل امروز ]
شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم می روم در گوشه ای مشغول زاری می شوم می سپارم یال و کـــوپال پریشان دست باد های و هــوی گریه های بیقراری می شوم می گذارم زیر پا قانون جنگل، هرچه باد بی خیال آنهمه قانـون مداری می شوم شیرها حق داشتند از جمع خود طردم کنند من فقـط ننگــم دلیل شرمساری می شوم جای خونت خــون دلها می خـورم از دست عشــق اشکم و می جوشم و چون چشمه جاری می شوم پنج ِ وارونه به روی هر درختی می کشم پنجــه روی قلب های یادگـاری می شوم می کشم با " آ "ی آهم میله میله دور خود خیـــره بــر آواز غمگیــن قنــــاری می شوم تا کــــه چشمانت خرامان باز از اینجـا بگذرد در کمین، دیوانه ی لحظه شماری می شوم "دوستم داری؟" میـان کـــوه نعــره می زنم دلخـوش پژواک " آری.. آری.. آری" می شوم عاشــقت هستم نمیخاهی چـــرا باور کنــی؟ عاشقت هستم که از دستت فراری می شوم عاقبت یک شب به قعــر دره ات خاهم پرید سینــه چاک تو غـــزال ِ بختیاری می شوم برچسبها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 0:6 ] [ شعر و غزل امروز ]
بخور مادر ! بخور از قطره های آخرین شیرم ببخش از اینکه دیگر توی آغوشت نمی گیرم فدای دستهای کوچک و روی گِل آلودت فدایت طفل معصوم و بدون هیچ تقصیرم از این که نیستم دیگر کنار بی کسی هایت نمیدانی چه غمگینم، نمیدانی چه دلگیرم نمیدانم تـــو را دستـــی نوازش میکند یا نه نمیدانم چه خاهد شد پس از اینها که می میرم دو پلکم خیس و خون آلود افتاده ست روی هم صدای گریه ای می آید از آن سوی تقدیرم دلــم خون است دلبندم ! هزاران درد و غــم دارم از این دنیای پر از سفره ی خالی چه جان سیرم هوای سربی آکنده ست از باروت بیرحمی شقایق های پر داغند جای زخـــم هر تیرم نمانده فرصتـــی باید به ناچاری از اینجــا رفت صدایم میزند یک سایه ی غمگین، شده دیرم خداحافظ گلم! طاقت بیاور این زمستان را شکوفــه میزند آزادی از خاک اساطیرم
برچسبها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل, شعر اجتماعی [ پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 21:22 ] [ شعر و غزل امروز ]
موی خود بر شانه میریزی شرابی خب که چه مست میرقصی در آیینه حسابـی خب که چه دختـــر ِ اربابـی و یک باغ نوبر مال توست کرده ای پنهان به پیراهن، گلابی خب که چه رویت آن سو میکنی ، تا باز می بینی مرا در قدم برداشتن ها می شتابی خب که چه مثل آهویی کــه گم کرده ست راه خانه اش اینچنین بی تاب و غرق التهابی خب که چه من کــه جز بوسه ندارم هیــچ کاری با لبت اینهمه لب میگزی در اضطرابی خب که چه دوست داری که چه را ثابت کنی؟ راحت بگو سینه چاک ِ تو هزار آدم حسابی خب که چه باز شهرآورد ِ بین "نه" و "آری" گفتنت بازی لبهای قرمز، چشم آبی خب که چه من نخورده مست و پاتیل توام دستم بگیر باز چشمت را برایم می شرابی خب که چه ای بلا ! تکلیف ِ من را زودتر روشن بکن من بمیرم یا بمانم؟ بی جوابی خب که چه آه ای شیطان فرشته! لعنتی ِ نازنین ! سایه ای در بستر بیدارخابی خب که چه دست بردار از سرم ، یا عاشقـم شو یــا برو بر خودت مینازی و در پیچ و تابی خب که چه بر زمینت میزنم یک شب تو را خاهم شکست روی دیوار اتاق و کنـــج قابی خب کـــه چه برچسبها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ ] [ 21:47 ] [ شعر و غزل امروز ]
شب است و باز هـــم آهـم بلند است نفس بی جرعه ای در سینه بند است صد و هجده؟ بفرما من خمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارم کد ِ انگــــور ِ نیشابــــور ، چند است؟
برچسبها: شهراد میدری, دوبیتی های شهراد میدری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ ] [ 20:42 ] [ شعر و غزل امروز ]
بی شرف! اینهمه زیبا شدنت کافی نیست؟ در دل هر غزلــی جا شدنت کافی نیست؟ آینــــه آینــــه تالار ِ فریبایــــی ِ توست هر طرف محو ِ تماشا شدنت کافی نیست؟ اینهمه سیب نچین حضرت ِ خاتون ِ شگفت! نقش ِ تکــــراری ِ حوا شدنت کافی نیست؟ هر کـــه یک بار تو را دیده شده مجنونت رحم کن بانو ! لیلا شدنت کافی نیست؟ گفتـــه بودند پرینـــــاز ، نگفتند اینقــــــــدر مایه ی ِ رشک ِ پری ها شدنت کافی نیست؟ لعنتی! ماه نشو ، این همه شب قصه نگو شهرزاد ِ شب ِ یلدا شدنت کافی نیست؟ ملکه! این همه سرباز ِ عسل ریز بس است شهد ِ کندوی ِ غزلها شدنت کافی نیست؟ آی پروانـــه ترین پیــرهن ابریشـــم ِ رقص! دشت تا دشت شکوفا شدنت کافی نیست؟ موشرابی ِ لب انگــوری ِ چشـــم الکل ِ مست! پیک ِ هر بی سر و بی پا شدنت کافی نیست؟ دست بردار از این دلبری ات یعنـــی چه هر طرف ورد ِ زبانها شدنت کافی نیست؟ من کــه هر ثانیه ای بی تو برایم قرنی ست در دلی تنگ چنین جا شدنت کافی نیست؟ خسته ام می روم از بندر ، توفانی کاش مرد ِ آواره ی ِ دریا شدنت کافی نیست؟ برچسبها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ ] [ 21:59 ] [ شعر و غزل امروز ]
پشت ِ زمین لرزید و نخل ِ بی سری افتاد دیـــــوار کوتـــــاه آمد و روی ِ دری افتــــاد سقفی کمانی شد، کشید از درد پشتش تیر با تیـــرهایش بـــــی هدف بـــــر بستری افتاد سنگی نشد بر سنگ بند و بند بند ِ دل لرزید و چکه چکه از چشـــم ِ تری افتاد هق هق صدای ِ گریه ای پیچید زیر ِ خاک یک شانــه ی ِ مردانه لرزان بر سری افتاد دریا سراسیمه دوید و پا برهنــه مـوج... توفان شد و بر صخره های ِ بندری افتاد آواره ی ِ آوارها چشمــــان ِ خیس ِ مــاه فانوسکی پت پت کنان پشت ِ دری افتاد روبان ِ مشکی دور ِ رز، پروانه ها مبهوت از شمعدان ِ نقـــره شمــع ِ دیگری افتاد لرزید قاف و شاهنامه آخــرش بد شد سیمرغ شد دود و از او تنها پری افتاد هرجای ِ خاکم دست بگذارم فقط زخم است در طالـــع ِ هر استخانــــــی خنـــــجری افتاد از دور مــی آید صدای ِ شروه ی ِ "فایز" شاید که او هم یاد ِ "دلبر دلبر"ی افتاد* یک پیـــرزن نالید و قلیـــانش پر از آتش وارونه شد در چاله ی ِ خاکستری افتاد با لهجه ی دشتی تمام ِ خاک می گرید: "آخ تا کیامت داخ تـــو هر جیگری افتا" * "دی رودم ای دی رود، ای کروون ِ کد بالات" با گریه بـــر روی ِ عزیـــزش مــــادری افتاد نه، نه ! زمین سیاره ی ِ خوبی نبود اصلن باید بــــه فکر ِ کهکشـــان ِ دیگــــری افتاد دنیا برای ِ عاشقی جای ِ قشنگی نیست شاید قرار ِ مـــا بـــه صبـــــح ِ محشری افتاد شاید خدا با این سکوت ِ تلخ، شرمنده ست از اینکه فکـــــر ِ قصـــه ی ِ ویرانگری افتــــاد این شعر هم هر واژه اش یک تکه آوار است یک اتفاق ِ تلـــــخ کــــــه در دفتـــــری افتــاد ----------------------------------------------
برچسبها: شهراد میدری, شعر زلزله دشتی بوشهر, شعر و غزل امروز, شعر و غزل [ جمعه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۲ ] [ 22:39 ] [ شعر و غزل امروز ]
تمـــام ِ لحظه هایم را غــزل کن نوازش کن پر از شور ِ عسل کن خدا ! امشب دلم خیلی گرفته کمی پایین بیــا من را بغل کن
برچسبها: حسین میدری, شهراد, شعر و غزل امروز [ شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ 18:50 ] [ شعر و غزل امروز ]
زمین خالی،زمین خلوت، زمین سرد غروبـــی یـــخ زده در رخــــوت ِ درد جهان تعلیق ماند و زندگی پـوچ خدا در آسمانها خودکشی کرد برچسبها: حسین میدری, شهراد [ جمعه یکم دی ۱۳۹۱ ] [ 18:29 ] [ شعر و غزل امروز ]
طنــاب آور برايـــــــم تا بخنديم بپوشان چشم هايم تا بخنديم به ياد بچگی ها صندلی را بكش از زير پايم تا بخنديـم * شد از شيراز برگردد به دنيا به صد سرباز برگردد به دنيا بيا طومـــــار بنويسيم با هم كه كوروش باز برگردد به دنيا * دوباره ناله های ساز در من هـزار و يک شب آواز در من بريز انگور در رگهـــای شعرم كه خيامی برقصد باز در من * شر و شور غزل می ریخت تا صبح تب و تاب بغـــل می ریخت تا صبح بــــه لبهایت شبـــی کردم اشاره از انگشتم عسل میریخت تا صبح * قشنگی سینه های مرمر توست گل خشـخاش نام دیـــــگر توست دو چشم کابلی! لب قندهاری! تمام جنگ افـــغانها سر توست * خراب و مست بگذارد به دستت بـه ناز شست بگذارد به دستت غلـــــط کرده النــــگوی کثـــــافت که گفته دست بگذارد به دستت؟ * زمین لرزیــــــد، پشت ماه خــم ماند کسی رفت و بجــایش آه و غم ماند شبــــی کــه نقطـــه ی آواز افتاد نت "بســــطامی" من زیر بم ماند * دلیل هــر شب آهت نمیکرد بلور اندام و دلخواهت نمیکرد خدا می خواست من شاعر بمانم وگـــــــرنـه این همه ماهت نمیکرد * از این دنیا کمی خوبی بسم هست دو فنجان طلاکوبــــــی بسم هست غـــــروب و چای سبز و جنگلــــی دور تو باشی کلبه ای چوبی بسم هست * جنین مانده در اغمــا؛ من و تو قلــوهــای شب ارضا؛ من و تو خدا قـــــرص جلوگیری ندارد!؟ که هی می آورد دنیا من و تو برچسبها: حسین میدری, شهراد میدری, دو بیتی های حسین, شهراد [ جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 15:1 ] [ شعر و غزل امروز ]
بگردم دورت و سیرت بگردم اسیر دست زنجیرت بگردم چه می شد، می شدم یک قاب چوبی؟ که عمری دور تصویرت بگردم ***** تب و لرز گسل می گیرم امشب شر و شور غزل می گیرم امشب خداحافظ...برای آخرین بار خودم را در بغل می گیرم امشب ***** درختم که بهارم ته کشیده گل سرخ انارم ته کشیده برایم چند بوسه شارژ بفرست که بد جور اعتبارم ته کشیده ***** که حتی سر نخی جایت نباشد کسی دنبال پیدایت نباشد مرا طوری بکُش که روی لبهام اثر انگشت لبهایت نباشد ***** دو دریا و دو بندر می شود دید چه زورقها شناور می شود دید میان چشم تو بانوی کارون خدا را جور دیگر می شود دید ***** خلیجی نقره ای ؛ تنگ غروبم رفیق موجهای پایکوبم پُرم از هرچه زورقهای خالی دهاتی زاده ای اهل جنوبم برچسبها: حسین میدری, شهراد میدری, دو بیتی های حسین, شهراد [ یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۹ ] [ 8:36 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||