شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
دريــا و چشــم های تــــو از يک قبيله اند

تا غرق عاشقی شوم، اين ها وسيله اند

لبخند می زنی و جنون رقص می کند

ديوانـگان  شهـــر  برايت  "جميله" اند!

ايــــن گيسوان توست کـــه دام بلای ماست

اين چشم های توست که پر مکر و حيله اند

تن پــوش راه راه تـــو هـــم راه می زند

با آن دو راهزن که در آن سوی ميله اند

با بال های سوخته و داغدارشان

پروانه ها هنوز به شمع تو پيله اند

بگذار هر که هست تو را عاشقی کند

از ديدگاه مــا همه بــی شيله پيله اند  


برچسب‌ها: مرتضی آخرتی, شعر و غزل, اشعار مرتضی آخرتی, غزل
[ دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲ ] [ 0:49 ] [ شعر و غزل امروز ]

يكـــی با بخت خوابيــده يكــــی با بخت ِ خوابيده

جهان خوابي است در بيخوابي چشم جهانديده

يكی را حلقه در دست و يكی را دست در حلقه

كليد هـــر دری در قفــل هــــر دردی نچرخيـــده

يكی با عقل خوشنام و يكی با عشق بدنام است

بـــه نام نامــــی آنكس كــــه مـــــا را ننگ ناميده!

تعـــادل در تــــــرازوی كدامين دولتـــــی ای عقل!

كه ناسنجيده مي گويی ولو سنجيده سنجيده!؟

سرم از شرب سنگين و سبوی شيشه ای در دست

ســــرم را در سبـــــو كــــن  آه  ای  دُور  نگـــــرديده!

تويــی آن آفتابــی گردن و من آن گل گيجـــــی

كه سرگردانی اش را هيچ خورشيدی نفهميده

تو آن بازيگر تردستی و من آن گل پوچـــی

كه او را هيچكس از هيچ دستي برنمي چيده

من و تو با گناه عشق در جان هم افتاديم

گناهي كه خدا بخشيده آنرا و... نبخشيده

من و تو همچنان تب كرده و بيمار ِ ِهم، هرچند

خـدا داروی مـا را هردو در يک نسخـــــه پيچيده

[ شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ ] [ 13:20 ] [ شعر و غزل امروز ]

دیروز پس از مردن آدم برفی

شد آب تمـــام تن آدم برفی

امروز دوباره کودکــــی را دیـدم

سرگرم به جان دادن آدم برفی

او دگمه چشـم های زیبایش را

می دوخت به پیراهن آدم برفی

او شال ندارد نه ولی دستش را

انداخته بر گـــــردن آدم برفـــــی

خورشید طلوع کرد کودک برداشت

آهسـته سر از دامن آدم برفــــــی

هی برف به آفتاب می زد می گفت

برگـــــرد بــــرو دشـــمن آدم برفــی

[ یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 22:34 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب