|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
آدم شدم بــــــرای زمیــــن دوباره ای حوای سیب مفت نخورده! چه کاره ای؟! بد نامی اش برای خودم توی قصه ام از این وآن نمـی کنـــم اصلاً اشاره ای ابلیس وگندم وچه وچه جای خـــود ولی من سیب می خورم- عملی استعاره ای- دنبال یک خــــدای جدیدم کـــه می زند ازآسمان به شانه ی من هم ستاره ای یا چون مرا خلیفه ی خود کرد در زمین در گوشــــــــه ای بسازد دارالاماره ای ...امّا چه کرد؟ قصه ی قابیل را نوشت تا هر کسی کنایه ای زند با اشاره ای: آدم؟ چه آدمـی!زن او دزد سیب بود دستش نبود بند به یک راه چاره ای توهین نمی کنم، به خداوندی ات که هست حتـــی زمین تازه ی من هـــــم اجــــاره ای! سیب است یا گلابی، من گاز می زنم! تنهــــا برای درک زمیــــن دوباره ای! [ شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 13:29 ] [ شعر و غزل امروز ]
از پشت خانه ابربگو سر درآورد باران لـج مرا سر هاجر در آورد ای ناگهان مهم شده حالا بمن بخند ! طوری که سنگ ذوق کند پـــــر درآورد من بیقرارم از تو چه آرامشی ؟نخیر ! تا کــــی کلاغ ادای کبــــــوتر درآورد ! باید خدا که شعبده بازیست کهنه کار از ایـــــن کـلاه آدم بهتـــــــــر درآورد آیینـــه دار آدم و حــــوا من و توایم! ؟ بهتر که خاک یونجه و شبدر درآورد !....... [ شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 13:21 ] [ شعر و غزل امروز ]
عصای هفت سری ماند و زخم صد ساله وشهر پــــر شده از ســـــامری وگوساله آهای موسی! هی رود را شکاف نده در آر مردم بیــــچاره را از این چالـــــه از این نشستن و تقدیـــر را رقــــــم نزدن از این مچاله شدن - خوابمرگِ هر ساله - تو گرم کوه نوردی شدی و هست بلند صدای صلّ علــــی بـی خیالـــی و آله علف زیاد شده این روزها و می ترسم کـــه قدّ گاو شود توی قصـــه گوساله! [ شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 13:15 ] [ شعر و غزل امروز ]
جــز کفر نیست وسوسهای در نهادشان مردم، به سنگ بیشتر است اعتقادشان میترسم از حمایت این قوم خط شکن قرآن بــــه روی نیــزه بگیرد جهادشان از صبــــح راستین تـــــو حرفـــی نمیزنند قومی که شب ذخیره شده در مدادشان ایکاش شاعران که غزل خشت میزدند در وصف تو، بــــه چاه نبود استنادشان امکان ندارد این همه در کفر خود مدرن در حد چشمهــای تـو باشد سوادشان خیرات خون سرخ تو در سجده؟ دیر نیست تاریـــخ می رسد سر فرصت بـــه دادشان! [ شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 13:3 ] [ شعر و غزل امروز ]
هرگز نشدکه باری از این غصه کم کنم دریا !بگو کــــه روسری ات را سرم کنم من پیش از این نرفته ام از راه عاشقی بگذار پای بــــی هنـرم را قلــــــم کنــم دریا! فقط بگو بنشینم به پشت میز یک روزه مثل موج برایت شکم کنم اما نخـــواه مثل نهنگان بــی دفاع در ساحلی که موج ندارد ورم کنم تسلیم محض خواب تو هستم تو هم بیار مشتی صدف کــه مهریه ی خواهرم کنم من قول می دهم که خودم را از این به بعد مانند آن دقیقـــــه کــــــه آدم شدم کنــــم آماده ام که عکس سه در چار خویش را نقش ستون تسلیت جـــــام جـــــم کنم [ شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 12:58 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||