|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
همین گنـــــاه تــو بود؛ ایستاده پر زدنت هراس داشت زمین از پرندهتر شدنت بـه کوه میبرمت تا مگر چو ابراهیم بیافــرینمت از روی پارههــــای تنت ولی چه فایده وقتی به سنت دیرین غریبکش شدهای لای پرچم وطنت به خاک می سپرم تا در آخرین لحظات یـواش دست نـهـد بــــر جـراحت بدنت شبـــانــه آمدهاند و لبـاس دوختهاند عروسهای جهان از سپیدی کفنت که عطر خاطرههای تو را بیفشانند اگــر بـه رقص درآیند مثل پیــرهنت به عشوه بر لبشان نام توست؛ پاشو ببین کــــــه یکصدا همـه نی میزنند بــا دهنت [ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:36 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||