شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

انداختی از سکـه بازار پــری هــــا را

بشمار وقتی می پرانی مشتری ها را

دامن طلای پــــرتلاطــــم این همـــه دل را

در سادگی هم می بری وا کن زری ها را

یک طاقه ابر از آسمان بر دار و با صبری

سوزن کن و نخ کن تمــــــام روسری ها را

رختی بپوش از ابرو رویا و کتابی کن

آیین شوخی ها و رسم دلبــــری ها را

مقصود شو دیوان به دیوان انـوری هــــــــا را

ازگور بر خیران به صف کن عنصری ها را

بی سکه همراهند وهـم سازند و هـم سفره

معشوق بازی و شکارو می خوری ها را

می می بیاور هی بیاور کی سرم داغی

ساقی عطش دارم رها کن مشتری ها را

امشب در این می خانه بی خواب چشمی کور

تا مثل من رنگین ببیند گـچ بـــــــــری ها را

داغـم چراغم خامشی دور از شب انـگور

حالا که دارم بر سرم سر سروری ها را

مستم بده پیمانه ها را پر ترک دستـم

لولم ملولم لب به لب کن آخری ها را

خوابم خرابم هر دو چشمم خفته در بستر

تیمار کن یارا خمــــارا بستری هـــا را

لب هام نمناک است و عطر بوسه ام سرخ است

ساقی بیا این ور رهــــــا کن آن وری هـــــا را

[ جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 1:17 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب