|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
تو ریختــــی عسل ناب را بـــه کندوها به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی و صبح سر زد از لابلای شب بوها و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند و پیش هـــم کــــــه نشستند آلبالوها_ تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید صدای خنده ی خلخــالها، النگــــــــوها و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد، رهـــــا شدند در آرامش تنت قــــــــوها *** شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز چقدر خاطـــره دارند از تو جاشــــوها تو نیستی و دلم چکه چکه خون شده است مکیده اند مـرا قطــــره قطـــــــره زالـــــوهــا «فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست «جدال روز و شب فــــرش هـــــا و جارو ها» شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها... [ شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 21:56 ] [ شعر و غزل امروز ]
دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟ آیا زنـــی غریبه در این کوچــه ها نبود؟ آن دختری کــه چند شب پیش دیده اید دمپایی اش ـ تو را به خدا ـ تا به تا نبود؟ یک چادر سیاه کشی روی سر نداشت؟ سر به هوا و ساده و بی دست و پا نبود؟ یک هفته پیش گـم شده آقا! و من چقدر
گشتم، ولی نشانی از او هیچ جا نبود زنبیل داشت، در صـف نان ایستاده بود یک مشت پول خرد … نــه آقا گدا نبود! یک خرده گیج بود ولی نه…فرار نه
اصلاً بـــــه فکر حادثه و ماجرا نبود عکسش؟ درست شبیه خودم بود،مثل من
هـــم اسم من، ولحظه ای از من جدا نبود یک دختر دهاتـــی تنها کـــه لهجه اش شیرین و ساده بود ، ولی مثل ما نبود آقا! مرا دقیق ببین ، این نگاه خیس یا این قیـافـــه در نظرت آشنا نبود ؟ دیشب صدای گریه ی یک زن شبیه من
در پشت در مزاحـــــم خواب شما نبود؟ [ شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 14:21 ] [ شعر و غزل امروز ]
وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را... ملّافه هــای گلبهـــی چارخانه را.... حتّی کتاب حافــظ و گلدان روی میـز روبان و گوشواره و موگیر و شانه را... وقتی قرار نیست بیایی برای کـی این روژهای صورتـی دخترانه را؟... اصلا خودم در آینه کوتاه مـــی کنــــم موهای خیس ِ ریخته بر روی شانه را با گریـه پاک مــی کنم از روی صورتم این خطِ چشم مسخره ی ناشیانه را من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو دیگر چطور گـرم کنـــم آشیانـــــه را؟ یک روز با تو من همۀ شهر را... ولی حالا که نیستی در و دیوار خانه را... [ یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ ] [ 20:30 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||