شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
لبخند زد به ساعت روی جلیقه اش

فرقی نداشت ساعت و روز ودقیقه اش

مو شانه کرد... ریش تراشید... عطر زد...

این بار هیچ حرف ندارد سلیقه اش

بر صندلی نشست... کبریت زد به پیپ

دستی کشید روی تفنگ عتیقه اش

با این پدر بزرگ فقط قوچ و میش کشت

خود را ولی نه!... مثل زن بد سلیقه اش

در لوله تفنگ گلوله گذاشت... گفت:

آدم چه فرق دارد قلب و شقیقه اش؟!

شلیک!... گمب!... بعد گلی مخملی شکفت

بر دکمه های تنبل روی جلیقه اش!...

---------------------------------

در تلگرام با کانال وبلاگ شعر و غزل امروز آسرو در خدمت دوستان هستیم

آدرس کانال تلگرام وبلاگ شعر و غزل امروز

https://t.me/asru1


برچسب‌ها: محمدسعید میرزایی, اشعار محمدسعید میرزایی, شعر, غزل
[ پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 21:26 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب