|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت
تا که در اوج بهاران برگ ریزانش گرفت عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت ابرهای تیره را دید و دلش لرزید...باز فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت: "یاری اندر کس نمی بینم" غزل را گریه کرد تا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد- خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت چند گامی دور شد، اما دلش جامانده بود آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت داشت از دیدار چشمان تو برمی گشت که "محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت" برچسبها: عبدالمهدی نوری, اشعار عبدالمهدی نوری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ ] [ 3:2 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||