شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
گرچـــه آتش هدیه ی اسکندر یونانـــــی است

هیزم این شعله ی پیشینه سوز، ایرانی است

در تماشاخانـــه ی تاریــــخ  تنهـــــا کـــــار  ما

واقعی ظاهر شدن در نقش یک قربانی است

تازگـــــی هــا  لهجـــــه ی  بغض  مرا  فهمیده اند

گرچه این خون گریه ها از دوره ی ساسانی است

کرم ابریشم به فرض از پیله بیرون زد چه سود

در تن پـروانـــــــه تـــا روز ابد زندانی است

دور باشم بی کسم،نزدیک باشم ناکسم!

شاعرم، تقدیر من چون ابر سرگردانی است

آدمی چـــون بـره ای از گوسفندان خداست

پیشه ی پیغمبرانش لاجرم چوپانی است

گیسوانت را کـه روی شانه ها کردی رها

تازه فهمیدم شب یلدا چــــرا طولانی است

هر کتابی را که دیدم زین پس آتش می زنم

آخریـن راه نجـــــات ما فقط نادانـــــی است


برچسب‌ها: کورش کیانی قلعه سردی, اشعار کورش کیانی قلعه سردی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 0:27 ] [ شعر و غزل امروز ]

لطفا بــــه من نشان بده راه علاج را

دنیا به هستی ام زده چوب حراج را

گاهی به نام دشمن و گاهی به نام دوست

از من ستانده اند  بـــه هر حیلـــه بـــــاج را

عمری به این شکارچیان سمور و فیل

تاوان پوست داده ام و جــــرم عــاج را

هرگز کسی شبیه تو پیدا نمی شود

نا گفتــه بـــرطرف بکند احتیــــــاج را

حتـی تبر کنار تو تغییر می دهد

طرز نگاه خود به درختان کاج را

شعر من از فروغ و فریدونی شما

در سایه می برد غــــزل ابتهـاج را


برچسب‌ها: کورش کیانی قلعه سردی, اشعار کورش کیانی قلعه سردی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ ] [ 16:32 ] [ شعر و غزل امروز ]

خدا چه می شد اگر پا به پاش - نه ای کاش

نرفتـــه بودم  و آن ســایه باش  ـ نه ای کاش

خودش دو مرتبــه  با من  قــرار  فـــردا  را

نمی گذاشت که حالا براش ـ نه ای کاش

یکی بـــه من تلفن کرده بود یا می گفت

عمیق زل نزنم در چشاش  ـ نه ای کاش

درست  لحـــظه  برخورد  کامیـــــون  با او

دویده بودم و خود را به جاش ـ نه ای کاش

خدا  مصادره  می کرد  کامیون ها  را

به جرم له شدن آدماش ـ نه ای کاش

فقط  دو ثانیه  بر ریلــــهای  این  ساعت

قطار عقربه می شد یواش ـ نه ای کاش

دو  تا  کبــــوتر مریــــم  رهــا  نمـی گشتند

به محض وا شدن دکمه هاش ـ نه ای کاش

نمرده بود زن و این چنین نمی ماندند

در انتظار قدم کفشهاش ـ نه ای کاش

درون خانه قدم  میزد و  غذا  می پخت

کنار شیطنت  بچه هاش ـ نه ای کاش

دلـــم دچــــار نمی شد به آه نه ای وای!

غزل دچار نمی شد به کاش نه ای کاش...

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 20:56 ] [ شعر و غزل امروز ]

از روی دست خط قشنگش كه مانده بود

ديشب به احتمال قــوی شعر خوانده بود

اسمش بهار بود، ولــی موج انفـــجار

پروانه های روسری اش را پرانده بود

پرتاب ناگهانــــــــی خون روی صورتش

چندين گل شقايق كوچک نشانده بود

وقتــــی پليس وارد اين اتفاق شد

چيزی برای ثبت جنايت نمانده بود

گفتند: مرد نيمه شب با دوچرخه اش

خود را به كوچه گل مريم رسانده بود

می خواست اعتراف بزرگــی كند ولی

زن ماشه را دو ثانيه قبلش چكانده بود

[ پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ ] [ 11:52 ] [ شعر و غزل امروز ]

 وقتی تفنگ سر به هوا را خریده بود

 خواب پرنده هـــای زیادی پریده بود

 هر روز با اشاره ی دستش کبوتری

 در خون بي بهانه جفتش تپيده بود

 گاهي گوزن ماده پی خون كودكش

 تا ابتدای دهكده بــا او دويده بـــــود

 از ترس عطسه هـــای تفنگش هـزار بــــار

 خرگوش ترس خورده به سمتش رميده بود

 پنجاه سال بعد كه چشمان خسته اش

 بــــر كاكل درخت كلاغی نديده بـــــــود

 شب حين بازگويی افسـانــــــه شكار

 با اين كه اشك روی لبانش چكيده بود

 بـا تيغه هـای خونی شاخ گوزن پير

 مثل پلنگ سينه خــود را دريده بود

 آن شب تب چكانده شدن داشت چون تفنگ

 باروت چشمهاش ولی نـــــم كشيده بــود...         

[ دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:39 ] [ شعر و غزل امروز ]
پدرم نیمه شب احساس پشیمانی کرد

جای آن قـــــوچ مـرا بـرده و قربانـی کرد

طرح این توطئه را هر دو کشیدند، خدا

سر من بــا پدرم وعده پنهــانـــی کــرد

مادرم گریه نمی کرد ولی چشمانش

برکـــه ذهن مرا غرق پریشانــی کـرد

تیغ با حنجـره ام فاصله ای اندک داشت

خون من فاجعه را این همه طولانی کرد

بر لباس پدرم لکه خــون بود و خـــــدا

آسمان را سر این مسئله بارانی کرد

خون من شسته نمی شد، همه می دانستند

بـاد این شایعه را بــــــــــــرد و خیابـانـی کــــرد

شب به هم دستی یعقوب، خدا یوسف را

از ته چـــــــاه درآورده و زندانــی کــــــــــرد

و خدا نقشه کشید و پسرِ خود را نوح

غرق امواج هراس آور طوفــانـی کـــرد

مرگ مغموم سیاووش به دستور پدر

اولین مرثیه را تعـزیـه گـردانــی کـــرد

آرزوی پــدران کشتن فـــرزندان است

رستم این فاجعه را کاملاً ایرانی کرد         

[ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 19:37 ] [ شعر و غزل امروز ]
کنعـان به خواب رفتم و در مصر ديدمت

از کــــــاروان بــــرده فروشان خريدمت

شب های بی شماری از اين دست در دمشق

منجر شدی به خوابم و هـــــــــر شب پريدمت

از دهلی گنـــــاه لبت تا عراق شرم

بر گونه های قرمز جيحون چکيدمت

يونان که حمله کرد به چشمان ميشی ات

بر اسب زاگرس بـــــــــه سپاهان دويدمت

وقتی بريد موی تو را خنجر عـــرب

درتاروپود قالی کاشان کشيدمت

قوم مغول که ميل به چشمان گل کشيد

در شيون تغــــزل حــــــــــــافظ خزيدمت

باد افاغنه کـــــــه شبی ریشه تو کند

هم چون گياه مهر به دندان جويدمت

بانـــــوی روز مادر و شب روسبي، وطن

در پرچمی سه رنگ به آتش کشيدمت

[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 18:0 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب