شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
کارش امشب به من افتاده صدایم زده است

کمکم کن بـــــروم جــــاده صدایـم زده است

آی بانـــــو! کهــــر سوختـــــه‌ام را یله کن

دشت - این مادر آزاده - صدایم زده است

بــه سفر می‌روم آری نکند دیـــر کنم

کودکی‌هایم از آباده صدایم زده است

خان - خداوند بیامرزدش - از آن سر ایل

باز هم پیک فرستاده صدایــم زده است

کـــوچ هنگام ی تلخی ست خدایا! نکند

مادرم دل به سفر داده صدایم زده است


برچسب‌ها: محمدحسین نجفی, اشعار محمدحسین نجفی, شعر و غزل امروز
[ پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 12:2 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب