شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
من بيست و هفت سال خودم را دويده ام

تازه بـــــه نقطــه ی نرسيدن رسيـــده ام

می ترسم از خودم كه شبيه م به هيچ كس

از تــــرس تـــــــــوی  آينـــــــه  آدم  نديده ام

حتی حواس پرتی من مضحک است، كه

ديروز كفش لنگــه بـــــه لنگه خريـده ام

من كه خودم نخواستم عا شق شوم،فقط

حالــــی نمــــی شود بــــــه دل ورپريده ام

اين لقمه هم برای مگس ها،نخواستم

يک عنكبــــــوت مرده ی درخود تنيده ام

اين دردهای مسخره تقديـــر من نبود

من بيشتر از آنچه كه بايد كشيده ام

بابا ولــــم كنيد! سرم درد می كند

حتی هوای دور و برم درد می كند

زير فشار طعنه و گوشه كنايه و

زخم زبانتان كمـــرم درد می كند

از اينكه گفته ايد تو شاعر نمي شوی

مضمون شعرهـــــای ترم درد مي كند

نامه رسان عشق شما بوده ام، اگرـ

تا استخوان بال و پــــرم درد مي كند

پس هيج جا نمی روم؛ آخر نمی شود

پاهـــای مانده از سفـــرم درد می كند

ديگر قسم نمی خورم، از بسكه خورده ام

روح شكستــــــه ی پدرم درد می كنـــــد

*

طبل چرنديـــــات نكوبيد،بس كنيد!

سلول های مغز سرم درد مي كند

[ پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ ] [ 19:57 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب