|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
مرا بازیچـه خود ساخت چـون موسا که دریا را فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسا را نسیم مست وقتی بوی گل میداد حس کردم کـــه این دیوانــه پرپر میکند یک روز گـــلها را خیانت قصهی تلخی است اما از که مینالم؟ خودم پــــرورده بودم در حــواریــون یهــــودا را خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست چـــه آســــان ننگ میخوانند نیرنگ زلیخــــا را کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست چـــرا آشفته میخواهی خدایــا خاطر ما را نمیدانم چـــه افسونی گریبانگیر مجنون است که وحشی میکند چشمانشآهوهای صحرا را چه خواهد کردبا ما عشق؟پرسیدیم و خندیدی فقــــط با پاسخت پیچیـدهتر کــــردی معمــــا را برچسبها: فاضل نظری, اشعار فاضل نظری, شعر و غزل, شعرو غزل امروز [ جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 14:56 ] [ شعر و غزل امروز ]
لیلی بنشین خاطره ها را رو کن
لب وا کن و با واژه بزن جادو کن لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست بعد از من و جان کندن من نوبت توست لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم لیلی مپسند این همه نابود شوم لیلی بنشین، سینه و سر آوردم مجنونم و خونابِ جگر آوردم مجنونم و خون در دهنم می رقصد دستان جنون در دهنم می رقصد مجنون تو هستم که فقط گوش کنی بگذاری ام و باز فراموش کنی دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست یک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست تا اخم کنی دست به خنجر بزند پلکی بزنی به سیم آخر یزند تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود ای شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست ابیاتِ روانی شده را دور بریز این دردِ جهانی شده را دور بریز من را بگذار عشق زمین گیر کند این زخم سراسیمه مرا پیر کند این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید مردم خبری نیست،رهایم بکنید من را بگذارید که پامال شود بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود من را بگذارید به پایان برسد شاید لَت و پارَم به خیابان برسد من را بگذارید بمیرد،به درَک اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک من شاهدِ نابودی دنیای منم باید بروم دست به کاری بزنم حرفت همه جا هست،چه باید بکنم با این همه بن بست چه باید بکنم لیلی تو ندیدی که چه با من کردند مردم چه بلاها به سَرم آوردند من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند این دغدغه را تاب نمی آوردند گاهی همگی مسخره ام می کردند بعد از تو به دنیای دلم خندیدند مردم به سراپای دلم خندیدند در وادیِ من چشم چرانی کردند در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند در خانه ی من عشق خدایی می کرد بانوی هنر، هنرنمایی می کرد من زیستنم قصه ی مردم شده است یک تو، وسط زندگیم گم شده است اوضاع خراب است،مراعات کنید ته مانده ی آب است،مراعات کنید از خاطره ها شکر گذارم، بروید مالِ خودتان دار و ندارم، بروید لیلی تو ندیدی که چه با من کردند مردم چه بلاها به سرم آوردند من از به جهان آمدنم دلگیرم آماده کنید جوخه را، می میرم در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز مرد است که از پا ننشسته ست هنوز یک مرد که از چشم تو افتاد شکست مرد است ولی خانه ات آباد، شکست در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود بر مسندِ آوار اگر جغد منم باید که در این فاجعه پرپر بزنم اما اگر این جغد به جایی برسد دیوانه اگر به کدخدایی برسد ته مانده ی یک مرد اگر برگردد صادق،سگ ولگرد اگر برگردد معشوق اگر زهر مهیا بکند داوود نباشد که دری وا بکند این خاطره ی پیر به هم می ریزد آرامش تصویر به هم می ریزد ای روح مرا تا به کجا می بری ام دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام می سوزم و می میرم و جان می گیرم با این همه هر بار زبان می گیرم در خانه ی من پنجره ها می میرند بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند این پنجره تصویر خیالی دارد در خانه ی من مرگ توالی دارد در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام آتش به دهانِ خانه انداخته ام بعد از تو خدا خانه نشینم نکند دستانِ دعا بدتر از اینم نکند من پای بدی های خودم می مانم من پای بدی های تو هم می مانم لیلی تو ندیدی که چه با من کردند مردم چه بلاها به سرم آوردند آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام هر بار مرا می نگری می میرم از کوچه ی ما می گذری، می میرم سوسو بزنی، شهر چراغان شده است چرخی بزنی،آینه بندان شده است لب باز کنی،آتشی افروخته ای حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای بد نیست شبی سر به جنونم بزنی گاهی سَرکی به آسمانم بزنی من را به گناهِ بی گناهی کشتی بانوی شکار، اشتباهی کشتی بانوی شکار،دست کم می گیری من جان دهم آهسته تو هم می میری از مرگِ تو جز درد مگر می ماند جز واژه ی برگرد مگر می ماند این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم با هر کسِ همنام ِ تو درگیر شدم ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن یادش همه جا هست،خودش نوش ِ شما ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما شمشیر بر آن دست که بر گردنش است لعنت به تنی که در کنار تنش است دست از شب و روز گریه بردار گلم با پای خودم می روم این بار گلم --------------------------------- دانلود دکلمه شعر هم مرگ با صدای علیرضا آذر خواننده تک بیت میلاد بابایی برچسبها: علیرضا آذر, اشعار علیرضا آذر, دکلمه های علیرضا آذر, دانلود دکلمه هم مرگ علیرضا آذر [ دوشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 11:32 ] [ شعر و غزل امروز ]
اول خلقت خود مثل ورق جر خوردم سیب آوارگی از دست لوسیفر خوردم هر کجــــا رد تو را دور و برم می بینم چشم چب گرد تورا نوک هرم میبینم در مدار سی و سه تا تله بودن رفتم سیزده مرحله تا حرمله بـــودن رفتم مرگ تــا کشور سر سبز ژاپن میبردت در مدار سی وسه بمب اتم میخوردت تا توان داشت تنــم با تو تبانــی کردم خارج از مرز شدم جنگ جهانی کردم پشت هر واژه که می شد بشود جل کردم ثروت فکـــر تـــو را با تـــو چپــاول کردم از همان ریل ازل پرت شدی واگن را حفظ کردی همه درس فراماسون را هرکجای وطنم می گذرم لژ داری روی لبهــای زنم در بغلـم رژ داری هـر شب از دست تــو آمـــاده کابـوسی نو جان به لب می شوم از حمله ویروسی نو ششصد وشصت و شش از تو به جهش می افتد یــــازده گـــرگ درونــــم بـــه تپش مــــی افتد یازده گرگ که شا یسته حتی یک تف.... یازده گرگ که بــاید برود تـــــا یوسف.... یازده گرگ که باید بخورد با مزه کودک گشنه ایمـان مرا در غزه مست از شکل خودم در سر یک بز بودن روی هر خـــاک به تــــو فکر تجــاوز بودن تـا کــــه آتش نزند بمب اتــــم درگاهت حذف کن از همه جا واژه بسم الله ات طرح ابلیسی من طرح فضا سازی بود آبـــی و قرمـــز من نقشه یک بازی بود هر دوتا سر بروی روی تن یک ماری همه جـا یک گونیــا در بغـــل پرگاری از سلیمان نبی قرض بکن قالی را فرش کن روی زمین حقه رمالی را در زمینی که منم هر وجبش یک گنجیست حیف از صـــورت زیبــای تو که شطرنجیست معبـــد سینه ی تـــو تخت سلیمـان دارد وای از چشم تو که این همه شیطان دارد گرچه در دور وبرم این همه شیطان دارم من بـه شیطان دوچشمان تو ایمان دارم
برچسبها: یاسین بهمنی, اشعار یاسین بهمنی, غزل پست مدرن, شعر و غزل امروز [ دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 11:39 ] [ شعر و غزل امروز ]
دلم گرفته از این روزگار بی انصاف هوای دود وکثافت نفس زدن با پاف همیشه کودکیم شیر غم به من دادند و با خیانت مــــادر بریدنـــــــــــم از ناف به اشتبــــاه پدر آمدم ویا مادر ویا خدای تو داده تولدم را گاف [برای قلب شما بی شمار غم دارد مرور کردن ذهن چهــــــار تا علاف] -1- دوباره جمع شدن توی خانه ای خالی نشستن رفقـــا روی سینه ی قالـــی شبیه دسته ورق تـــوی دست بُر خوردن شلیم بردن شرطی... شروع خوشحالی چقدر گـــــم بشوم توی بازی ورقت که یاد من برود این که مشکل مالی... که یاد من برود این که من خرت شده ام کــــه یاد من برود تـــــا غـــروب حمالی -2- چقدر روی کمربند خــود کتک دارم چقدر سگ شده ام برتنت سگک دارم بپرس از نـــخ جراحــــی زمان از تیـــغ چه زخمهای عمیقی که در نمک دارم بــه گریـــه هــــای دو چشمت چقـــدر می خندم که من به زن... به دوچشمش... به اشک شک دارم رفیـــق آمد و دار و ندار مــــن را بــــــرد فقط زن است که با دوست مشترک دارم -3- همیشه بــا دل من درد مزدوج باشد زمانه با من بی تو همیشه لج باشد صراط راست به جائی نمی رسد مومن چـــرا کــــه نیت این روزگار کـــــج باشد بهشت چیز دروغیست نیست باورکن ولـــی جهنــــم دنیـا همین کرج باشد همیشه درد کشیدم کشیدمت ای درد ولـــی قرار نشد بچــــه ام فلــــج باشد -4- شکسته شد کمـــرم زیر بار بیکـــاری رسیده ام به کشیدن به خفت وخواری چقدر خواندم وخواندم که یک گهی بشوم نه این که توی رگم دود شیشه ها جاری... حــراج کرده مرا من حراج می کردم اثاث زندگیم را به دست سمساری دوباره فندک روشن دوباره خاکستر دوباره پودر شدن توی زیــر سیگاری -0- چقدر ظلم و حقارت چقدر بدبختی چرا خدا نکند دکمه ی ستم را off
برچسبها: یاسین بهمنی, اشعار یاسین بهمنی, غزل پست مدرن, شعر و غزل امروز [ دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 11:13 ] [ شعر و غزل امروز ]
باران ببـــار ،اما بدان اينجا صفـــــــا را می کشند مجنون به صحرا می برند، حلاج ها را می کشند اينجا تمــــــــام مردمان احساس غربت می کنند باران غريبی کن فقط،چون آشنـــــا را می کشند در انتظـــــــــار جامه ای با عطر و بوی يوسف اند امـــا ببـــار و خود ببين باد صبــــــــا را می کشند گل با تو می خندد ولی زنبـــــــور او را می مکد باران نمی دانـی چطور اينجـــا وفا را می کشند امروز زخـــم خاک را چون مرهمی می بــــاری و فردا تو را پس می زند! اینجـــــا دوا را می کشند می ترسم این را گویم و خشکی ببارد جـای تو این مردمان ناسپاس حتی خـــدا را می کشند...
برچسبها: پروین حیدری, اشعار پروین حیدری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 19:10 ] [ شعر و غزل امروز ]
شهر منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالی جمــــع آیینه ها ضرب در تـــو ، بـی عدد صفر بعد از زلالی می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار می شود آهـــویی در چمنزار، پای تـــو ضرب در باغ قالی چند برگی است دیوان ماهت ، دفتر شعرهای سیاهت ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالی هرچه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت مــی کند بـــر سبیل کنایت ، مشق آن چشـــم های مثـــالی ای طلسم عددها به نامت، حاصل جزر و مدها به کامت وی ورق خورده احتشامت ، هرچه تقویم فرخنده فالی چشم واکن کـــه دنیا بشورد ، موج در موج دریا بشورد گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی حاصل جمـــع آب و تن تو ، ضرب در وقت تن شستن تو این سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی
برچسبها: حسین منزوی, غزل منزوی, شعر و غزل امروز, شعر و غزل [ جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 2:6 ] [ شعر و غزل امروز ]
از آن موهای وحشی خواستم دیوانه بازی را از آن لبهای سرخت جرأت پیمانه بازی را شبیه موی تــو بر شــانه میریزم و میدانم که باز آغاز خواهم کرد فردا شانه بازی را به زیر روسری خوابانده ای صد فتنه ی زیبا به همراه هزاران عـــاشق پروانـــه بازی را کنار حوض خانه ، کودکانه تجـــربه کردیم من و تو با مکعبهای کوچک خانه بازی را و حالا بـی تو آواره ترین دیوانه ی شهرم در این زنجیر باید سر کنم دیوانه بازی را
برچسبها: ایمان فرستاده, اشعار ایمان فرستاده, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 19:17 ] [ شعر و غزل امروز ]
به قابش می کشم از قاب هایم می زند بیرون گوزنـی نیمه شب از خواب هایم می زند بیرون تمــــام فرش های خانه مرداب است اما او سریع و چابک از مرداب هایم می زند بیرون به خود می پیچم و حس می کنم آغاز زنجیر است جنــون در حین پیــــچ و تاب هایم می زند بیـــــرون جنون از فرق سر می آید و در سینه می ماند و شب آهسته از جــوراب هایم می زند بیرون من آن دریای مواجم که توی پارچ زندانی است همین کـه بشکنم سیلاب هایم می زند بیرون سرم داغ است و دستانم پریده رنگ . . . می دانم گوزنـــی نیمه شب از خواب هایم می زند بیــرون برچسبها: ایمان فرستاده, اشعار ایمان فرستاده, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 19:13 ] [ شعر و غزل امروز ]
باید کــــه ز داغم خبــری داشته باشد هر مرد که با خود جگری داشته باشد حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش در لشکــر دشمن پسری داشتـــه باشد ! حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل بازیچــــه ی دست تبــــری داشتـه باشد سخت است پیمبر شده باشی و ببینی فرزند تــــو دیــــن دگـــری داشته باشد ! آویخــــته از گــــردن من شـــاه کلیدی این کاخ کهن بی که دری داشته باشد سر درگمـــی ام داد گـــره در گـــره اندوه خوشبخت کلافی که سری داشته باشد ! برچسبها: حسین جنتی, اشعار حسین جنتی, شعر و غزل امروز, شعر و غزل [ سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 18:16 ] [ شعر و غزل امروز ]
انحنــــای مــــوج موهــــای تو نستعلیقی است پیــــچ و تــاب و حالت ترکیب آن تعلیقــی است در میــــــان طــــرح هـــای خـــوب دیــــداری تو فرم چشمان تو طرحی ویژه و تشــویقی است صفحه های بی شمــــار از خوبیت باید نوشت در نگـــــاه تــــو هزاران مــورد تحقیـــقی است در مقــــــالات مــــن از موضـــــــوع زیبـــایی تو روی زیبای تو با گــل حالتی تطبـــــیقی است بی وجــود مستـــــــــمر تو غنــــی سازی عمر یک روند کنــــــــد بی آینــــده ی تعلیقی است برچسبها: جواد مزنگی, اشعار جواد مزنگی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 10:49 ] [ شعر و غزل امروز ]
هر چـه بر ما می رود از خواهش دل می رسد از دل خوش باور و کج فهم و غافل می رسد ! غالبـاً در وقت اجرایــی شدن هـــر نقشه ای – دست کم در چند جا حتماً به مشکل می رسد می رود اینجا سر هر بی گناهی روی دار ! بار کــج این روزها اغلب به منزل می رسد! لطف قاضی بوده همراهش! تعجب پس نکن – خونبها اینجــا اگر دیدی بـــه قاتل می رسد ! آخرش تیر خلاص از پشت سر شلیک شد ! ظاهراً هر چند دارد از مقــــابل می رسد ! هر ورق از تخته هایش دست یک موج است و باز – کشتی بیچــــاره پندارد بــه ساحل می رسد ! برچسبها: اصغر عظیمی مهر, اشعار اصغر عظیمی مهر, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 17:39 ] [ شعر و غزل امروز ]
وضـــع ما در گردش دنیــا چه فرقی می کند زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند ماهیان روی خــــاک و ماهیــان روی آب وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست جای ما اینجـــاست یا آنجا چه فرقـی می کند؟ یاد شیرین تــــو بر من زندگـی را تلـــخ کرد تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست خانه ی من با خیابان ها چــه فرقی می کند مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام ماه پایین است یا بالا چـــه فرقـــی می کند؟ فرصت امروز هـــم با وعده فردا گذشت بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند
برچسبها: فاضل نظری, اشعار فاضل نظری, شعر و غزل امروز, شعر و غزل [ پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 16:25 ] [ شعر و غزل امروز ]
رسیده ام به خدایـی کــه اقتباسی نیست شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست خدا کســــی است کـــه باید بــــه دیدنش بروی خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست به عیب پوشی و بخشایش خدا سوگند خطا نکردن ما غیـــــر ناسپاسی نیست به فکر هیـچ کسی جز خودت مباش ای دل که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست دل از سیاست اهل ریـــا بکن، خود باش هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست برچسبها: فاضل نظری, اشعار فاضل نظری, شعر و غزل امروز, شعر و غزل [ پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 16:8 ] [ شعر و غزل امروز ]
و می رسم شبی آخر ، به آخر ِ راهم و می زنــم بـه تــو لبخند آخرم را، هم لبی که خنده به رویش همیشه می ماند سرود بوســـه برایت ولـــی نمــــی خواند لبی که بوسه ربود از لبی به سردی سنگ و رد بوسه بـــه رویش نشسته آبـــــی رنگ کبود رنگ ترین شعـــر ِ من : قصیده ی مرگ سروده می شود و خط به خط و برگ به برگ - - تو را به خوانش خود در سکوت می خواند و داغ من بــــه دل واژه هــــام می ماند ... دلم که سرخ ترین خنده ی خدا بوده و از جهــــان و جهاندارها جدا بوده ؛ دلــم که سبزتر از جنگل شمالیها به رقص آمده تر از سماع شالیها ؛ به گرمناکی خورشید خون چکان ِجنوب شبیه بندر شرجـی ، در انزوای غروب ؛ دلی که موی تو را پشت روسری می دید و از تلفظ نام تـــــو شـــاد مـــــی خندید ؛ شبیه آهوی زخمی به بند می افتد و روی صافی ِخطـــی بلند می افتد صدای سوت و پرستار و شـوک ...خداحافظ ! بگو قناری من ! – نوک به نوک – : خداحافظ ! شکسته می شود آهسته در گلویت عشق و مویـــه می کند آرام ، رو بــــه رویت عشق زلال چشم تو در موج اشک می افتد و روح ِشاد ِتو از اوج اشک می افتد ... شکسته بالـــی آن روح ! فاجعــه این است ! نه مرگ و من ؛ تو و اندوه ! فاجعه این است ! نمی شود که برقصی ؛ ترانه خوان بشوی ! ولـــی شکسته نبــــاید از این غــــزل بروی در آخرین غزلـــم وزن مرگ محسوس است ولی تویی که نفس می کشی درون رَوی ! ضمیر متصل ِ«تو» ، حضــور ممتد عشق به گوش می رسد از بیتها ، بلند و قوی و باز مثل همیشه تـــو شعر می گویی من از تو می شنوم واژه را ؛ تویی راوی بلند شو که شکستن به تو نمی آید چنین خمیده نباید از این غـزل بروی بزن به کوچــه و این شعر را بلند بخوان نترس غمزده ! در جان پناه ِشعر بمان ! درون قافیــــه هایــــم بـــه رقص می کشمت به بیت - بوسه ی شعرم دوباره می چشمت نسیم ، دست من است و کلاف گیسویت ... ستاره می چکد و بافـــه بافــــه گیسویت – - شبی شبیهِ شب ِ شادمانی ِعشق است سفیر ِ سلسله ی آسمانـــی ِ عشق است که عطر یاس و بهار و ترانه آورده برای من غزلـــی نوبرانــــه آورده برای من ! خود ِ این من که می دود به مَنَ ات ! مَنــی کــــه بارش باران بــــه روی پیرهنت ! منی کــه روی لبت قطره قطره می رقصم و دست می کشم آهسته بر سپید ِتنت ! تنی که نت به نت اش را غزل نواخته ام بیا پیانوی نوکوک ! می شوم شوپن ات ! کـــه رقص فا و سُل از فاصلــــه نمــی ترسد که فصل بوسه – بهار است همچنان دهنت ! سخن بگـــو و چکـــاوک بریـــز در رگ ِشب که این غزل شده شاگرد شیوه ی سخنت پرنده باش ! جهان بی پرنده می میرد جهان و چلچله هایش فدای پر زدنت ! جهان و چلچله هایش پرنده می خواهند برای بُردن ِ بــــازی بــرنده مـــی خواهند برای بُردن بازی ! کـــه دست غم آس است ! بِبُر به بی بی دل ! که برنده احساس است ! تو حاکمی که وجودت شبیه زندگی است که این تلاوت ِ نص ِ صریــــح ِ زندگی است برنده باش ، پرنده ! به نام ِ نامی ِ دل ! که غیر ِعشق ندارد جهان مان حاصل چه آتشی ست میان مرور بوسه ی من ؟! نبند دل به غمت بــــی حضور ِبوسه ی من به هم نزن که در آن نیست شعله ای دیگر و نیست آتش سرخــــی میـــــان ِخاکستر بریـــز عطر غـــــزل را میان گیسوهات بخند و طعم عسل را ببر به کندوهات و آبهای جهان را چنان نوازش کن کـه رودهاش برقصند با النگوهات که جنگلش ببرد رشک بر طراوت عشق بـــه بیشه زار تن تو ؛ به بچــــه آهوهات تویی که مادر شعری ؛ بیا و شیر بده بــــه بره های غــزل در میان بازوهات ستاره پشت ستاره ، اسیر چشمانت هزار مــــاه ، شکار ِ کمـــــان ابروهات سپیده هـــا همه تکرار صبـــــح پیشانــی ت شبانه ها همه مست از شمیم شب بوهات و مست می شَوَمَت باز در شبی دیگر و بوســـه می زَنَمَت باز در لبـــی دیگر به عطر ِوحشی ِباران ، به شور باید رفت بـــه سرزمین ستاره ، به نــــور باید رفت به عشق ناب سلامی دوباره باید کرد به آفتاب سلامــی دوباره باید کرد ...
برچسبها: سیامک بهرام پرور, اشعار سیامک بهرام پرور, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه چهارم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 21:30 ] [ شعر و غزل امروز ]
کارش امشب به من افتاده صدایم زده است کمکم کن بـــــروم جــــاده صدایـم زده است آی بانـــــو! کهــــر سوختـــــهام را یله کن دشت - این مادر آزاده - صدایم زده است بــه سفر میروم آری نکند دیـــر کنم کودکیهایم از آباده صدایم زده است خان - خداوند بیامرزدش - از آن سر ایل باز هم پیک فرستاده صدایــم زده است □ کـــوچ هنگام ی تلخی ست خدایا! نکند مادرم دل به سفر داده صدایم زده است برچسبها: محمدحسین نجفی, اشعار محمدحسین نجفی, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 12:2 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||