|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
همین دقیقه، همین ساعت ... آفتاب، درست کنـــار حوض، کمــی سایه داشت روز نخست تو کنـــج باغچه، گلهای سرخ می چیدی... پس از گذشتن یک سال یادم است درست ببیــن چگونـه برایت هنـــوز دلتنگ است کسی که بعد تو یک لحظه از تو دست نشست چقــدر نامــــه نوشتـــم ... دلــم پر است چقدر امید نیست به این شعرهای ساده ی سست دوباره نامه ی من... شهر بی وفا شده است چــه خلوت است در این روزها اداره ی پست! برچسبها: نجمه زارع, اشعار نجمه زارع, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 16:47 ] [ شعر و غزل امروز ]
بده بـــه دست من این بار بیستونها را که این چنین به تو ثابت کنم جنونها را بگـــو بـــه دفتـــر تاریــــخ تا سیاه کند به نام ما همه ی سطرها، ستونها را عبور کم کن از این کوچه ها که می ترسم بسـازی از دل مـــردم کلکسیونهـــا را منم کـــه گاه به ترک تـو سخت مجبورم تویی که دوری تو شیشه کرده خونها را میان جاده بدون تو خوب می فهمم نوشتههای غــــم انگیز کامیونها را!
برچسبها: نجمه زارع, اشعار نجمه زارع, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 16:38 ] [ شعر و غزل امروز ]
پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید باد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد برد بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم پنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟! خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنید آی! آنها! که به بی برگی من می خندید! مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید برچسبها: نجمه زارع, اشعار نجمه زارع, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ ] [ 12:45 ] [ شعر و غزل امروز ]
دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت آتشــی یک لحــظه آمد در دلـــم دامن گرفت آنقدر بی اختیـــار این اتفــاق افتاد کـــه این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست این کــــه در اندام من امـــروز باریدن گرفت؟ من که هستم؟ او که نامش را نمی دانست و بعد- رفت زیــر سایـــه ی یک "مرد" و نـــــام "زن" گرفت روزهای تیـره و تاری کـــه با خود داشتم با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست مرگ می داند: فقـط باید تـو را از من گرفت
برچسبها: نجمه زارع, اشعار نجمه زارع, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ ] [ 12:16 ] [ شعر و غزل امروز ]
نوشتهام بـه دل ِ شعرهـــای غیرمجاز که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز هوا بد است، بِکِش شیشهی حسادت را کــه دور باشد از اینجا هـــوای غیرمجـــاز بــه کوچـــه پا نگذاریم تا نفرمایند: جدا شوند ز هم این دو تای غیرمجاز دل است، من به تو تجویز میکنم ـ دیگر مبـــاد پُک بزنــی بر دوای غیــــر مجــــاز! ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است مرا ببر بـه همین سینمای غیرمجاز تو ـ صحنههای رمانتیک و جملههای قشنگ کـــه حفظ کردهای از فیلــمهای غیرمجــاز زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش مباد دم بزنــی از خدای غیرمجــــاز! برچسبها: نجمه زارع, اشعار نجمه زارع, غزل نجمه زارع, شعر و غزل [ پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 12:30 ] [ شعر و غزل امروز ]
باران و چتـــر و شال و شنل بود و ما دو تا… جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا… وقتـــی نگاه من بــه تو افتاد، سرنوشت تصدیق گفتههای «هِگِل» بود و ما دو تا… روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا افتــاد روی میـــز ورقهــــای سرنوشت فنجان و فال و بیبی و دِل بود و ما دو تا کمکم زمانه داشت به هــم میرساندمان در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا… تا آفتاب زد همـــه جـــا تــــار شد برام دنیا چهقدر سرد و کسل بود و ما دو تا، از خواب میپریم کـه این ماجرا فقط یک آرزوی مانده به دل بود و ما دو تا [ شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 14:14 ] [ شعر و غزل امروز ]
به یک پلک تـــو مـیبخشم تمـــام روز و شبها را
که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم فضا را یک نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لبها را به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم! تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را دلیلِ دلخوشـــیهایم! چه بُغرنج است دنیایم! چرا باید چنین باشد؟... نمیفهمم سببها را بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم که دارم یاد مــیگیرم زبان با ادبها را غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر برای هــر قدم یک دم نگاهــی کن عقبها را [ دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 10:59 ] [ شعر و غزل امروز ]
بیتو اندیشیدهام کمتر به خیلی چیزها میشوم بـیاعتنا دیگر به خیلی چیزها تا چـه پیش آید برای من! نمیدانم هنوز... دوری از تو میشود منجر به خیلی چیزها غیرمعمولیست رفتار من و شک کرده است ـ چند روزی میشود ـ مادر بــه خیلـی چیزها نامـــههایت، عکسهــایت، خاطرات کهنهات میزنند اینجا به روحم ضربه، خیلی چیزها هیچ حرفی نیست، دارم کمکم عادت میکنم من بـــه این افکار زجرآور... بـــه خیلـی چیزها میروم هرچند بعد از تو برایم هیچچیز... بعدِ من اما تـــو راحت تر به خیلی چیزها [ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 19:41 ] [ شعر و غزل امروز ]
این شعرها دیگر براي هیچ کس نیست نه! در دلم انگار جاي هیچ کس نیست آن قدر تنهایم کـــــــــه حتی دردهایم دیگر شبیه دردهاي هیچ کس نیست حتی نفس هــــــــــاي مـرا از مـن گرفتند من مرده ام در من هواي هیچ کس نیست دنیــــاي مرموزي ست مـــا باید بدانیــــــــم که هیچ کس این جا براي هیچ کس نیست باید خدا هـــــــم با خودش روراست باشد وقتی که می داند خداي هیچ کس نیست من می روم هرچند می دانـم کــــــه دیگر پشت سرم حتی دعاي هیچ کس نیست برچسبها: نجمه زارع, اشعار نجمه زارع, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 14:25 ] [ شعر و غزل امروز ]
خبـــــر بــــــه دورترین نقطه ي جهان برسد نخواست او به منِ خسته بــی گمان برسد شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت کسی کــــــه سهم تو باشد به دیگران برسد چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر بـــه راحتی کسی از راه نـاگهـــــــان برسد،... رهــــــا کنی بــــــرود از دلت جــدا بـــــاشد به آن کـــه دوست تَرَش داشته به آن برسد رهـــــــا کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر بـــه دورترین نقطه ی جهان برسد گلایـــه اي نکنی بغض خـویش را بخــــــوري که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد خدا کند کــه... نه! نفرین نمی کنم... نکند به او کـــــــه عاشق او بوده ام زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند کــه فقط زود آن زمان برسد برچسبها: نجمه زارع, اشعار نجمه زارع, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 4:16 ] [ شعر و غزل امروز ]
خود را اگرچــــــه سخت نگه داري از گناه گاهی شرایطی است که ناچاري از گناه هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه بر دوش تــــــــو نهـــاده شود باري از گناه گفتم: گنــــــاه کردم اگر عاشقت شدم... گفتی تو هم چه ذهنیتی داري از گناه ! ... سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم از این نفس کشیدن اجبــاری، از گنـــــــــاه بالا گرفته ام سرِ خود را اگرچه عشق یک عمر ریخت بــر سرم آواری از گناه دارند پیله های دلم درد می کشند باید دوباره زاده شوم عاری از گنـاه برچسبها: نجمه زارع, اشعار نجمه زارع, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ پنجشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 13:52 ] [ شعر و غزل امروز ]
یک درختِ پیرم و سهم تبرها می شوم مرده ام، دارم خوراكِ جانورها می شوم بی خیال از رنجِ فریادم تردّ د می کنند باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می شوم با زبان لالِ خود حس می کنــــــم این روزها هم نشین و هم کلام کور و کرها می شوم هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این این کــــــــه دارم مثل مفقودالاثـرها می شوم ... عاقبت یک روز بــــــا طرزِ عجیب و تــــــازه اي می کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می شوم! برچسبها: نجمه زارع, اشعار نجمه زارع, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه چهارم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 10:12 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||