شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
باید کــــه ز داغم خبــری داشته باشد

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکــر دشمن  پسری داشتـــه باشد !

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچــــه ی  دست  تبــــری  داشتـه  باشد

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تــــو دیــــن دگـــری داشته باشد !

آویخــــته از گــــردن من شـــاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سر درگمـــی ام داد  گـــره در گـــره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !


برچسب‌ها: حسین جنتی, اشعار حسین جنتی, شعر و غزل امروز, شعر و غزل
[ سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 18:16 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب