شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
خدا  به  فکر فرو  رفت :  اين  پری  بشود ؟

و   يا  برای  جهانــــم  پيمبــــــری  بشود ؟

: کمــی شبيه  خودم  باشد اين ؟  اگر  باشد

به   شکل  خالق  خود   شاه   دلبری   بشود

خدا  به فکر که :  آيا برای من باشد

و  يا بيايد و زيبـــــای ديگری بشود ؟

به  ذهن داشت که آن را  فقط پرنده کند

به   آسمـــان بدهد تـــا کبــــوتری بشود

نشست تا که اگر  مرد مثل يوسف  را . . .

و  يا  شبيه به مريم، کــــه دختری بشود

ودست برد که از ماه تکه ای . . . نه ! نَکند

اراده  کرد کــــه  تا  مــــاه  بهتــــری بشود

نگاه کرد به آهوکه : اين دو چشم؟ اگرــ

قشنگتر بکشم چشم محشری بشود

کشيد  ماهیِ نازی و کرد قهــوه ای اش

که  در دو برکه دو چشم شناوری  بشود

نخواست  ماهی ِ زيبا اسير تُنگ  شود

کشيد  پلک قشنگی که تا دری بشود

و از عصـــاره ی  انگـور ريخت  بر  لب او

که  هی شراب بريزدکه ساغری  بشود

ولی به آن می خالص لبی اگر برسد

خراب  آن شود و بعد کافــــری بشود

[ دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 12:24 ] [ شعر و غزل امروز ]

گیسو مجعد ! ، ابرو کشیده ! ، سیاه چشم !

چادر بــه رو بگیر ، نیفتد بـــه ماه ، چشـــــم

آهوی چشم های تو دام اند ای پلنگ

بیرون رمیده سمت مرا گاه گاه چشم

بود و نبود شاعری ام چشـــــم های توست

صیاد ، چشم ، چشم ، غزال و پناه ، چشم

شیطان نگاه ! مکر مجسم ! تمام سحر!

بالا بلند کفر ، زبان شر ! گناه چشــــم!

« المستغاث » از مژه ی تا به ابرویت

المستغاث منک بک ای سیاه چشم

شیطان شدم به بوسه تو را ، گفتی ام کـــــه : نه !

ایمان شدم که گفتی ام : ای بوسه خواه ، چشم !

بی روسری خوارج گیسوت ، ‌شر شدند

دنبال شرک موی تو هم یک سپاه چشم

این  جنگ  ابتدا  ازل  و  انتــــــــــــــــــــــــــها  ابد

جنگی است بین افسد و فاسد ، نگاه ... چشم

بود از خـدا پر از عطش آن روزه دار ،‌ قلب

یه لحظه کرد آن همه تب را تباه ، چشم

[ یکشنبه دهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 13:9 ] [ شعر و غزل امروز ]

می خواستم که نثر ... ٬ به شعری بدل شدی

می خواستم سپید بگویـــــــم ٬ غــــزل شدی

زنبور شد غزل ٬ به لبت پر کشید و بعد

آمد نشست روی لبانم ٬ عسل شدی

کم کم مکیده شد عسل و داغ شد تنم

آنقدر تا کــه ذوب شدم ٬ بعد حل شدی

حالا اگر از آن توام ٬ من بغل شدم

حالا اگر از آن منی ٬ تو بغل شدی

یک لحظه خواستی که به قدرت نمایی ات

کاری کنـی کـــه زنده نباشم ، اجل شدی

پس لا اله واحـــــــدُ کانَ  شریک له

مثل پری رسیدی و عزّ وجل شدی

نــــه ٬ لا الـــه الا تــــو ٬ مـــــی پـرستمت

بی شک تویی که باعث کفر از ازل شدی

حالا خدا شدی و به من وعده می دهی

تو هم به آن خدای قدیمی ٬ بدل شدی


برچسب‌ها: روح الله ساریجلو, اشعار روح الله ساریجلو, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ چهارشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۰ ] [ 23:18 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب