|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
...وریـخــت بر سر سرباز آتــش دشـــمن گــلوله زد بـه خــیال پریــدنـش دامـــــــن نگـــــاه او بــه تـن پـاره پـاره اش افـــتاد وفکـر کرد به تـصویـــر مـبـــهم رفـتن...- به کودکش که به او قــول داده مـرد شود و گفته است کــه یـک روز می شـود آهن- وبــا تفنـــگ قــشنگش بــه جــنگ می آید شــبـیه غیـــرت بـابـا ... دََدَن دَدَن دَن دَن... ... رسـید دست خیالش به دشــت مروارید به چــــشم های پراز کِی می آییِ یک زن زنی که قلب خودش را کنار پنجره کاشت زنی کــه انس گرفته به داغ هـــــای کهن شــروع شد... ســـه...دو...یــــک...شمـــارش معکــوس ومـرد رفت بــه حــال و هـــوای < اَشهَدُ اَن... عـــروج سبــز خودش را به آسمـان بخشید و ریخت غیرت سرخش به روی خاک وطن دو هفته بعد کسی با دو دشـــــت مروارید به خاک داد دلـش را بــــدون غـسل و کفن دو مـــشـت خاکِ خداحافظی بــر او پاشید وریخـــــت برتـــن ســـرباز غـــربت یـــک زن .................................................. [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 20:31 ] [ شعر و غزل امروز ]
ذهن را درگیر با عشقی خیالی کردو رفت جمله های واضح دل را سوالی کرد ورفت چون رمیدنهای آهــــــــــــــــو، ناز کردنهای او دشت چشمان مرا حالی به حالی کردو رفت کهنه ای بودم برای اشکهــــــــــــــای این وآن هرکسی ما را به نوعی دستمالی کردورفت! ابــــــــر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت عقده در دل داشت؛روی خاک خالی کردورفت آرزویم بــــا تو بودن بود،کوشیدم،ولی واقعیت را به من تقدیرحالی کردورفت [ چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 23:9 ] [ شعر و غزل امروز ]
اندکی صبر می کنی بانــو ! تا به پیدایش جهان برسیم؟
لحظه ها را دوباره برگردیم ،به بهشت و خدایمان برسیم فرصتی می دهی به خاطره ها تا به پیش از وقـــوع برگردند؟ می شود سیب سرخ برداری تا به یک نقطه همزمان برسیم غیر ممکن که نیست بانو جان می شود با خدا معامله کرد!؟ این زمین منتظر نشسته که ما، با گناهی از آسمان برسیم با تمسخر نگو که این رویاست ، دل سپردن به حرف هم خوبست واژه ها مثل یک غــــــــزل شده اند تا به تصویری از بیان برسیم فال و فنجان قهوه ی حوا ، آدمیت به این زمین بخشید ما برای هم آفریده شدیم پس نباید به دیگران برسیم هی بهانه نیار بــــــاور کــــن طالعت از ازل به نــــــــــام من است در کدام آیه این نوشته شده؟ " ما به هم سرد و نیمه جان برسیم" بیستون را نمی کنم بانو ، کوه بین من و تو خاطره هاست باید از نـــــو دوباره زاده شویم تا به دریای بیکران برسیم من کنار تـو از همان اول ، خبری از سوار و رفتن نیست می شود با طراوت دستت ما به پایان این خزان برسیم [ سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 20:10 ] [ شعر و غزل امروز ]
حالم از این بهانه ی بد می خورد به هم
صد عقده جمع می شود انگار در دلــــم آوار می شود به گلو ، بغض واژه ها دادم نمی رسد به خدا تا ستاره ها از بس که قرص عشق تو را قورت داده ام گیــــــــــجم / تو را ولی به توّهم نزاده ام تهدید می شود نفســــــم تا تو می روی قلبم نمی تپد ، و تو هی دور می شوی احساس روی شعــــــــرِ لبان تو مرده و دستم هنوز هم به تنت ! نه ، نخورده و باید تو را به عقد خودم در بیاورم باید زنم شوی بپری توی بسترم من عقده ای شدم ـ و سرم درد می کند نزدیک من شو وسوسه ِی خــــوبِ تا ابد! نزدیک من شو ، طرح تنم را به هم بزن مثل تمام وسوســــه هایت ـ شبیه زن ـ ------------------------------------------- شاعر این شعر نمیدونم کی هست اگه کسی می دونه بگه اسم شاعرش بنویسم [ شنبه هفدهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 5:30 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||