شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
پاییز آمدست کــــه خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"

بر باد می دهــم همـه ی بــود خویش را

یعنی تو را به دست خودت می سپارمت

باران بشو ، ببار بــه کاغذ ،سخن بگــو

وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل کاغذی من

حتی اگر خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنـــی کـــه مرا زود تر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت

پاییز من  ،  عزیـــز غــم انگیز برگریـــز

یک روز می رسم و تو را می بهارمت!!!


برچسب‌ها: سید مهدی موسوی, اشعار سیدمهدی موسوی, شعر و غزل, غزل پست مدرن
[ جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 19:45 ] [ شعر و غزل امروز ]

این روزها
اینگونه ام:
فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
- یک جنگجو که نجنگید
اما …، شکست خورد

نصرت رحمانی

می روم تا درو کنم خود را

از زنانی که خیس پاییزند

از زنانی که وقت بوسیدن

غرق آغوشت اشک میریزند

میروم طرح غصه ای باشم

مثل اندوه خالکوبی هاش

میروم تا که دست بردارم

از جهان مخوف خوبی هاش !

مثل تنهایی ِ خودم ساکت

مثل تنهایی ِ خودم سر سخت

مثل تنهایی ِ خودم وحشی

مثل تنهایی ِخودم بد بخت !

هر دوتا کشته مرده ی مردن

هر دوتا مثل مرد آزرده

هر دوتا مثل زن پر از گفتن

هر دوتا پای پشت پا خورده

ما جهانی شبیه هم بودیم

آسمان و زمینمان با هم

فرقمان هم فقط در اینجا بود

او خودش بود و من خودم بودم

در نگاهش نگاه میکردم

در نگاهش دو گرگ پنهان بود

نیش تیز کنار ابروهاش

او هم از توله های آبان بود

با تو ام قاب عکس نارنجی

با تو ام زر قبای پاییزی

در نگاهت حضور مولانا است

پا رکاب دو شمس تبریزی!

توی چشمت دوباره ماهی ها

توی چشمت عمیق اقیانوس

توی چشمت همیشه دعوا بود

بین هر هشت دست اختاپوس

توی چشمت چقدر آدم ها

داس ها را به باغ من زده اند

سیب بکری برای خوردن نیست

تا ته باغ را دهن زده اند

در سرت دزد های دریایی

نقشه ام را دوباره دزدیدند

اجتماعی که سارقت بودند

از تو غیر از بدن نمیدیدند

از تو غیر از بدن نمیخواهند

کرم هایی که موریانه شدند

عده ای هم که مثل من بودند

ساکنان مریض خانه شدند

ساکنان مریض خانه شدیم

حال ما را اگر نمیدانی

عقربی را دچار آتش کن

اینچنین است مرد آبانی !

ماده جغد سفید من برگرد !

بوف کورم ، چقدر گمراهی ؟

من هدایت شدم..خدا شاهد !

بار کج هم به منزلش گاهی ….

بار کج هم به منزلش برسد

آه من هم نمیرسد به تنت

قاصدک های نامه بر گفتند

شایعه است احتمال آمدنت

عشق من در جنون خلاصه شده

دست من نیست ، دست من ، عشقم !

دست من ناگهان به حلقومت !

مرگ من ،دست و پا نزن عشقم !

من مریضم که صورتم سرخ است

شاعری که چقدر تب دارم

اندکی دوست رو به رو با من

یک جهان دشته از عقب دارم

در سرم درد های مرموزی است

مغزم از شعر مرده پر شده است

خط و خوط نوار مغزی گفت

شاعر این شعر هم تومور شده است

من سه تا نطفه در سرم دارم

جان من را سه شعر میگیرد ؟

خط و خوط نوار مغزی گفت :

فیل هم با سه غده میمیرد !

بیت هایی که آفریدمشان

در پی روز قتل عام منند

هر مزاری علیرضا دارد

کل این قبر ها به نام منند

مرگ مغزی است طعم ابیاتم

مزه ی گنگ و میخوشی دارم

باورم کن که بعد مردن هم

حس خوبی به خود کشی دارم !

کار اهدای عضو هایم را

به همین دوستان اندکم بدهید

چشم و گوشم برای هر کس خواست

مغز من را به کودکم بدهید

در سرم رنج های فر هاد است

یک نفر بعد من جنون باید!

تیشه ام را به دست او بدهید

بعد من کاخ بیستون باید ..

وای از این مرد زرد پاییزی

وای از این فصل خشک پا خوردن

وای از این قرصهای اعصابی

وقت هر وعده بیست تا خوردن

مرد آبانی ام بفهم احمق!

لحظه ای ناگهان که من باشم

هر چه ضد و نقیض در یک آن

کوچک بی کران که من باشم

مرد آبانی ام که قنداقی

وسط سردی کفن بودم

بعد سی سال تازه فهمیدم

جسدی لای پیرهن بودم !

جسد شاعری که افتاده

از نفس از دوپا از هر چیز

سال تحویلتان بهار اما

سال من از اواسط پاییز

زردی ام از نژاد فصلم بود

سرخی ام از تبار برگی که

روز میلادم از درخت افتاد

زیر رگباری از تگرگی که

از تبار جنون پاییزی

کاشف لحظه های ویرانی

عقربی در قمر تمرکیدیم

وای از این اجتماع آبانی

من تو ام من خود تو ام شاید

شعر دنبال هردومان باشد

نیمه ای از غمم برای تو تا

خودکشی مال هر دومان باشد

-------------------------

دانلود دکلمه شعر تومور3 با صدای علیرضا آذر


برچسب‌ها: علیرضا آذر, تومور سه علیرضا آذر, دانلود دکلمه علیرضا آذر, شعر و غزل
[ یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 21:26 ] [ شعر و غزل امروز ]
زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش

هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم

طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم

مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش

آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم

آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم

توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی

کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی

چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر

جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم

... بازی منتهی العافیه را می بازم

سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم

رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم

ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور

قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور

مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم

و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم

نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم

خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم

بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود

و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ توام آزادم

چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت

نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت

سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت

شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت

به خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست

ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست

آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند

کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت

من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت

همه شهر مهیاست مبادا که تو را

آتش معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پی یک شام بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را

تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را

پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه

برف و کولاک زده راه خراب است نرو

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست

بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست

پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش

... خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش

---------------------------------------

دانلود دکلمه شعر تومور2 با صدای علیرضا آذر


برچسب‌ها: علیرضا آذر, تومور دو علیرضا آذر, دانلود دکلمه علیرضا آذر, شعر و غزل
[ یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 20:21 ] [ شعر و غزل امروز ]
زهر ترین زاویـــه ی شوکران

مرگ ترین حقه ی جادوگران

داغ ترین شهوت آتش زدن

تهمت شاعر به سیاوش زدن

هر که تو را دید زمین گیر شد

سخت به جوش آمدو تبخیر شد

درد بزرگ سرطانی من

کهنه ترین زخم جوانی من

با تو ام ای شعر به من گوش کن

نقشه نکش حرف نزن گوش کن

شعر تو را با خفه خون ساختند

از تو هیولای جنون ساختند

ریشه به خونابه و خون میرسد

میوه که شد بمب جنون میرسد

محض خودت بمب منم ، دور تر !

می ترکم چند قدم دور تر !

از همه ی کودکی ام درد ماند

نیم وجب بچه ولگرد ماند

حال مرا از من بیمار پرس

از شب و خاکستر سیگار پرس

از سر شب تا به سحر سوختن

حادثه را از دو سه سر سوختن

خانه خرابی من از دست توست

آخر هر راه به بن بست توست

*

چک چک خون را به دلم ریختم

شعر چه کردی که به هم ریختم ؟

گاه شقایق تر از انسان شدی

روح ترک خورده ی کاشان شدی

شعر تو بودی که پس از فصل سرد

هیچ کسی شک به زمستان نکرد

زلزله ها کار فروغ است و بس ؟

هر چه که بستند دروغ است و بس

تیغه ی زنجان بخزد بر تنت

خون دل منزویان گردنت

شاعر اگر رب غزل خوانی است

عاقبتش نصرت رحمانی است

حضرت تنهای به هم ریخته

خون و عطش را به هم آمیخته

کهنه قماری است غزل ساختن

یک شبه ده قافیه را باختن

دست خراب است چرا سر کنم ؟

آس نشانم بده باور کنم

دست کسی نیست زمین گیری ام

عاشق این آدم زنجیری ام

شعله بکش بر شب تکراری ام

مرده ی این گونه خود آزاری ام

من قلم از خوب و بدم خواستم

جرم کسی نیست ، خودم خواستم

شیشه ای ام سنگ ترت را بزن

تهمت پر رنگ ترت را بزن

سارق شبهای طلاکوب من

میشکنم میشکنم خوب من

*

منتظر یک شب طوفانی ام

در به در ساعت ویرانی ام

پای خودم داغ پشیمانی ام

مثل خودت درد خیابانی ام

"با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام"

مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟

تا که مرا دید به حالم گریست

ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟

مردن تدریجی اگر زندگی ست

"طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام"

من که منم جای کسی نیستم

میوه ی طوبای کسی نیستم

گیج تماشای کسی نیستم

مزه ی لبهای کسی نیستم

"دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام"

خسته از اندازه ی جنجال ها

از گذر سوق به گودال ها

از شب چسبیده به چنگال ها

با گذر تیر که از بال ها

"آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام"

شعر اگر خرده هیولا شدم

آخر ابَر آدم تنها شدم

گاه پریشان تر از این ها شدم

از همه جا رانده ی دنیا شدم

"ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام"

وای اگر پیچش من با خمت

درد شود تا که به دست آرمت

نوش خودم زهر سراپا غمت

بیشترش کن که کمم با کمت

"خوب ترین حادثه میدانمت

خوب ترین حادثه میدانی ام ؟"

غسل کن و نیت اعجاز کن

باز مرا با خودم آغاز کن

یک وجب از پنجره پرواز کن

گوش مرا معرکه ی راز کن

"حرف بزن ابر ِ مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام"

قحطی حرف است و سخن سالهاست

قفل زمان را بشکن سال هاست

پر شدم از درد شدن سال هاست

ظرفیت سینه ی من سال هاست

"حرف بزن حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام"

*

روز و شبم را به هم آمیختم

شعر چه کردی که به هم ریختم ؟

یک قدم از تو همه ی جاده من

خون بطلب ، سینه ی آماده ؛ من

شعر تو را داغ به جانت زدند

مهر خیانت به دهانت زدند

هر که قلم داشت هنرمند نیست

ناسره را با سره پیوند نیست

لغلغه ها در دهن آویختند

خوب و بدی را به هم آمیختند

ملعبه ی قافیه بازی شدی

هرزه ی هر دست درازی شدی

کنج همین معرکه دارت زدند

دست به هر دار و ندارت زدند

سرخ تر از شعر مگر دیده اید ؟

لب بگشایید اگر دیده اید

تا که به هر وا ژه ستم میشود

دست ، طبیعی است قلم میشود

وا ژه ی در حنجره را تیغ کن

زیر قدم ها تله تبلیغ کن

شعر اگر زخم زبان تیز تر

شهر من از قونیه تبریز تر

زنده بمان قاتل دلخواه من

محو نشو ماه ترین ماه من

مُردی و انگار به هوش آمدند

هی ! چقدر دست برایت زدند !

-----------------------------

دانلود دکلمه شعر تومور 1 با صدای علیرضا آذر


برچسب‌ها: علیرضا آذر, تومور یک علیرضا آذر, دانلود دکلمه علیرضا آذر, شعر و غزل
[ یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 19:5 ] [ شعر و غزل امروز ]
وقتی که روزگار ازل آفريده شد

دنيا به افتخار غـــزل آفريده شد

تا استعاره ای شود از چشم هايتان

کندوی بـــی زوال عسل آفريده شد

منسوب کرد ماه خودش را به چهره ات

يک صنعت جديد: مثــل آفــــــريده شد

اسم بلند کيست کــه بعد از طلوع آن

خورشيد سر کشيد و بدل آفريده شد

تو در ميان نشستی و دنيا بــه گــرد تو

يک حلقه زد به انس و زحل آفريده شد

گل راضی است پيش شکوه بهار تو

راضی به اين کــه حداقل آفريده شد

حالا بــه افتخــار خودم دست می زنم

حالا که شب رسيد و غزل آفريده شد


برچسب‌ها: ابراهیم واشقانی فراهانی, اشعار ابراهیم واشقانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 11:16 ] [ شعر و غزل امروز ]
بیــا گناه ندارد بــه هم نگاه کنیم

و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم !

نگاه و بــوسه و لبخند اگــر گناه بود

بیا که نامه‌ی اعمال خود سیاه کنیم

بیا به نیم نگاهی و خنده‌ای و لبی

تمــــام آخرت خویش را تبـــاه کنیم

به شور و شادی و شوق و ترانه تن بدهیم

و بار کــــوه غـــــم از شور عشق کاه کنیم

و خوش‌خوریم و خوش‌بگذریم و خوش باشیم

و تف بـه صورت انواع شیـــخ و شـــاه کنیم !!

و زنده‌زنده در آغــوش هــــم کباب شویم

و هرچه خنده به فرهنگ مرده‌خواه کنیم

برای سرخوشی لحظه‌هات هم که شده است

بیــــا  گنــــاه ندارد  بـــــه هـــــــم نگــــاه کنیم


برچسب‌ها: فرامرز عرب عامری, اشعار فرامرز عرب عامری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 12:26 ] [ شعر و غزل امروز ]
اینجــا به دل سپردن من گیر داده اند

مشتی اجل به بردن من گیر داده اند

اینجا همیشه آب تکان می خورد از آب

اما بـــه آب خوردن من گیـــــر  داده اند

مانند شمع در غم تو آب می شوم

مردم به فرم مردن من گیر داده اند

چشم انتظار دست تو اصلا نمی شوم

وقتـــی به شال گردن من گیر داده اند

در شهر،حس و حال برادر کشی پُر است

گرگان بـــه جامـــه ی تن من گیـر داده اند

دامن زدم به خون که بدست آورم تو را

این دست ها به دامن من گیـر داده اند

گر پا دهد برای تو سر نیز می دهم

اینجا به دل سپردن من گیر داده اند


برچسب‌ها: فرامرز عرب عامری, اشعار فرامرز عرب عامری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 12:17 ] [ شعر و غزل امروز ]
رفتنت آغاز ویرانــی است، حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانی است، حرفش را نزن

گفته بودی چشـــم بردارم من از چشمان تــــو

چشمهایم بی تو بارانی است ، حرفش را نزن

آرزو كردی  كــــه دیگر بـــر نگـردم  پیش تــــــــو

راه من، با این كه طولانی است، حرفش را نزن

عهد بستــی با نگاه خسته ای محرم شوی

گر نگاه خسته ی ما نیست ، حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد خـــود را بشكنــــی

این شكستن نا مسلمانی است ، حرفش را نزن

حرف رفتن می زنی وقتی كه محتاج توام

رفتنت آغاز ویرانــی است ، حرفش را نزن


برچسب‌ها: فرامرز عرب عامری, اشعار فرامرز عرب عامری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 11:55 ] [ شعر و غزل امروز ]
بانو! عروسی من و او جز عزا نبود

حتـی عروس با غم من آشنا نبود

او با تمام عشوه گری ها برای من

يک تار گيسوان بلند شمــــــا نبود

آن شب به گريه نام تو را داد می زدم

امــا بـــرای پاســــخ من يک خدا نبود

هر چند شاعری كه چنين بی صدا شده ست

نسبت بــــه چشمهــــای تـــو بـــی اعتنا نبود،

هرچند مرد خسته ی اين سالهای دور

راضی بــــه سر گرفتن اين ماجـرا نبود،

طوفان سر نوشت مـــــرا از تــو دور كرد

باور نمی كنی گل من! دست ما  نبود؟

شايد خدا نخواست و شايسته ی تو آه

زيبـــــای پـــر تغـــــزل من  ايـن گدا نبود

اين بود سرگذشت من و آن شب سياه

اين حرف ها بــــه جــان خودت ادعا نبود

###

حالا بيا و در دم مرگم قبول كن

مرد جنوبی غزلت بی وفا نبود


برچسب‌ها: جواد ضمیری, اشعار جواد ضمیری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 19:21 ] [ شعر و غزل امروز ]
پیشانی ات سیاه مبادا به ننگ ها

ای مــاه! ای مراد تمــــام پلنگ ها!

این برکـــه ها  برای تــــو بسیــار کوچک اند

جای تو نیست سینه ی این چشم تنگ ها

آراسته ست ظاهر رنگین کمـــان ولی

چون ابرها حذر کن از این چند رنگ ها

یک روز تو در اوجـی و یک روز دیگری

دنیا دهن کجی ست به الاکلنگ ها

من چند روز پیش دلــی را شکسته ام

من را به رسمیت بشناسید سنگ ها!


برچسب‌ها: علیرضا بدیع, اشعار علیرضا بدیع, شعر و غزل, غزل علیرضا بدیع
[ شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 19:47 ] [ شعر و غزل امروز ]
قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!

یعنی به جـز حریـــم تو بر من حرام عشق

با خون وضو بگیر و دو رکعت غــزل بخوان

آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق

ترسم کـــه در سماع کشانــم قنـــوت را

وقتی که قبله گاه تو باشی، امام عشق

از رکعت نخست  در افتاده ام بـــه شک

در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق

سـی پاره ی حضور مرا چله بست شو

قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق...


برچسب‌ها: علیرضا بدیع, اشعار علیرضا بدیع, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 19:36 ] [ شعر و غزل امروز ]
به تو ای آینه از خسته ترین قاب، سلام

گل نیلوفــــر خوابیده بــه مرداب ، سلام

ای دو چشم تو دوتا شیخ ابوالعشوه ی ترک

مست قیلوله و لـــم داده بـه محراب ، سلام

آخرین نسل به جامانده ی ترسابچه گان

مــغ هندوی از آتش زده سرخاب، سلام

ای همه روی تو، ابروی تو ازبوی تو مست

چشم آهـــوی تو و خــوی تو نایاب، سلام

مژه در مژه که نه پنجه ی پنجاه پلنگ

پرقــوی سر مویت دم سنجاب، سلام

لف و نشر دو لبت غرق در ایجاز نمک

قدو بالای تـو سرمصدر اطناب، سلام

ای هــم آغوشی ما، دیـــو در آغـوش پری

رقص ماهی بچه در قلعه ای از آب، سلام

بهترین حالت ممکن شدن امر محال

سر بــه گرداب قرار سر نوّاب، سلام

پابه پا شاه و گدا، شاه شما،بنده گدا

مرگ بــــر جمله رعایا و به ارباب سلام

معتکف در دهنت هر چه که دندان طلبه

بــه سخنران زبان ، مرجـع طلاب، سلام

در  گره  خوردگــــی مـــــرز  نگاه  من و تــــو

شمع می گفت به آن گوهر شب تاب، سلام

در بیامیز و نیاویز بـــه آن ابـــــروی کــج

چشم توماهی و ابروی تو قلاب، سلام

چشم اگر دید تـو را سجده ی واجب دارد

پلک می افتد و می گوید در خواب، سلام


برچسب‌ها: محمدرضا حاج رستم بگلو, اشعار حاج رستم بگلو, شعر وغزل, شعر و غزل امروز
[ شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 11:9 ] [ شعر و غزل امروز ]
خوابیده ام با گریه هایــم پشت این گوشی

کابوس من، رویـای تو، یک بی هم آغـوشی

خـوابیده ام  از  درد بیـداری  و  تنــــهـایـــــــــــی

از این همه شب، فکر، حسرت، مرگ، خاموشی

از «دوستت دارم ولی...» هایی کـه می گفتی

قولی که یادت هســت و عمــداً می فراموشی

از چشـــم های گـربه ات با گـریــه افتـادم

حالا به این ســوراخ تنهــاییـم می موشی!‏

وقتــــی  تمــام  مـردم  ایـن  شــهـر  روباهند

چشــم تو سـگ دارد ولی در خـواب خرگوشی

خوابیـــده ای آرام در آغـــــــوش تنهــــــاییـت

میلرزم از سرمای آن چشمی که می پوشی

[ پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 9:22 ] [ شعر و غزل امروز ]
بايد کــه لهجـــه کهنـم را عــوض کنم

اين حرف مانده در دهنم را عوض کنم

يک صبـــح تازه را بس‍رايم از آفتاب

شمع قديم سوختنم را عوض کنم

دارم ميـان مقبره ها راه مـی روم

شايد هوای زيستنم را عوض کنم

بردار زخــم های مرا مرهمی بيار

بگذار وصله های تنم را عوض کنم

بگذار شاعرانه بميرم از اين سرود

از من مخواه تا کفنم را عوض کنم

من کـــه هنوز خسته باران ديشبم

فرصت بده که پيرهنم را عوض کن


برچسب‌ها: علی داوودی, اشعار علی داوودی, شعر و غزل
[ چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:41 ] [ شعر و غزل امروز ]
دنیا به روی سینه ی من دست رد گذاشت

بر هرچـــه آرزو بـــه دلــــم بود سد گذاشت

مادر دوسیب چید به من داد و گفت:عشق

این را به پای هرکــه فرا می رسد گذاشت

من سیب زرد خاطـره را  گــاز مـــی زدم

او سیب سرخ حادثه را در سبد گذاشت

قبل از تولدم به سه تا نقطه می رسید

امــا بـــه جـــای روز تولد  عدد گذاشت

دنیا شنیده بود کـــه من شعـــر می شوم

ناچار روی سینه ی من دست رد گذاشت

[ چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:21 ] [ شعر و غزل امروز ]
تو که راهی شدی نمی دانی،معنی بی قرار یعنی چه..

مثل یک ماهواره ی تنها ، گـــم شدن در مدار یعنی چه..

حمله ی لشکر غزل دیدی؟،امشب از حس شعر لبریزم

غرق آرامشی نمی فهمــی، لحظه ی انفجار یعنی چه..

می روی سمت یک فراموشی..،چمدانی گرفته ای در دست..

شاعـــری بی قــــرار می فهمد ، سوت تلــخ ِ قطار یعنی چه..

با صدای رسا که می خندی،بنده مسئول خنده ها هستم

بی خیالـــی تو و نمی فهمــی ، شانه ی زیر بار یعنی چه..

دل من را زدی بـــه دریاهــا ، دل دریـــا ندیده ی ترســـو

چشم دریایی ات به من فهماند،آبی بی گدار یعنی چه..

مدتـــی می شود پـــر از دردم، مثل یک سال پیش حال خودت

تو خودت هم که خوب می دانی،قرص..روزی سه بار یعنی چه..

آه!با میله های مواجی، چشم های تو در محاصره است

مژه هایت به من نشان دادند،آسمان در حصار یعنی چه..

[ سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 9:8 ] [ شعر و غزل امروز ]
دوست دارم که بعد مدت ها،نت بخوانی و از "بنان" بزنی

با سه تارت مرا بشورانی،تا خود صبـح "شد خزان" بزنی

رژ قرمـــر چقدر می آید، به لب و استکان و این چایـــی

استکان می شود پر از ماهی،به لبانش اگر دهان بزنی..

ذوقم این ست بعد از این دوری،کل امشب دوباره بیداریم

من برایت غــــزل بخوانم و باز ، تو برایــم دم از "زبان" بزنی

دوست داری "فرانسه" یادم هست،تلخِ تلخ و بدون شیر و شکر

دوست داری گلم از این قهــوه ، استکان پشت استکان بزنی ؟

ژست "نصرت" گرفتـه ای بانو، می نشینی کنار سیگارت

می نویسی غزل غزل از درد،تا که طعنه به شاعران بزنی

شب چشمت دوباره مهتابی ست،این قرار سه شنبه ها بوده..

از حرم بـــی قرار برگشتی ، تا سری هـــم بــه جمکران بزنی..

خسته ای از مسافرت بانو،بغض داری همیشه می دانم..

توی ایوان نشسته ای غمگین،تا نگاهی به آسمان بزنی..

[ سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 9:3 ] [ شعر و غزل امروز ]
بانــوی عصر آهنــی و می شناسمت

جلاد خوشگل منی و می شناسمت

تاریک،سر به زیر، مه آلــود، بی خیال

صبح عبوس لندنی و می شناسمت

انگار قند تــــــوی دلــــم  آب مــــی کنند

وقتی که زنگ می زنی و می شناسمت

می دانم از شکنجه من شاد می شوی

آخر زنی ، زنـی ، زنی و می شناسمت

یک روز صبـــح بی که خداحافظی کنی

دل را یواش می کنی و می شناسمت

[ سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 8:49 ] [ شعر و غزل امروز ]
شبیـه  مورچـــــه ای زیــــــر پـــا  لگد  شده ام

و مدتی است که حس می کنم جسد شده ام

بــــرای من کـــــــــــه دروغ بزرگتان بودم

سعادتی است که امروز مستند شده ام

من از شبی که به پوچیم طعنه زد شیطان-

به خــویش آمدم امروز اگــــر عدد شده ام

از آن شبی که مسیر خدا دوتا می شد

اسیــر حیله ی هر پـــای نابلد شده ام

شبیه نیمه ای از سایه ی خودم هر شب

کـــه دربه در پی آن نیمه می رود شده ام

و مثــل سیـگاری بعــد آنکه دود شدم

به زیر پاشنه ی کفشتان لگد شده ام

من آن ستاره ی تاریک و بی نشان هستم

کـــه در حوالـــی شهــر شما رصد شده ام

مرا بـــه چوبـــه ی دار درخت ها بستید

به جرم آنکه از این کوچه باغ رد شده ام


برچسب‌ها: حمید چشم آور, اشعار حمید چشم آور, شعر و غرل, شعر و غزل معاصر
[ یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:37 ] [ شعر و غزل امروز ]
مثل اسطوره های تاریخــــی  از اساطیر ناب لبریــــزی

گاه مانند «لیلی مجنون»٬ گاه «شیرین خسرو پرویزی»

گاه با هر ترانـــه می رقصی٬ دخترانه٬ زنانــــه می رقصی

در خیابان و خانه می رقصی شرم را توی کوچه می ریزی

[ ]

تا نسیمش کمی تکان بدهد رنگ شب را به آسمان بدهد

بویـــی از «جوی مولیان» بدهد عطر آن گیسوان شبدیزی

سینه ها رستگاه آهوها ٬ شانه هـا آبشــاری از موها

چشم ها٬مژه ها و ابروها٬ همه را با هوس می آمیزی

ابرویت را کمـــان می اندازی گیسویت را کمند می گیری

مژه ات را به تیر می کشی ای:«دختری با سپاه چنگیزی»

بوسه هایت شراب شیرازی مست لبهـــات دفتـــر «حافظ»

چشمهایت دو جلد غرق جنون مثل دیوان «شمس تبریزی»

همه ی کائنــات را بانــــو  کرده مجذوب خـــویش چشمانت

دیگر از من چه جای پروایی؟ دیگر از من چه چشم پرهیزی؟


برچسب‌ها: حمید چشم آور, اشعار حمید چشم آور, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:12 ] [ شعر و غزل امروز ]
گیسو به دست می کشد از رخ نقاب را

تا  شرم  در  نقــاب  کشد  آفتـــــاب  را

با غمزه ای کشیده به جریان جزرو مد

دریــا و رودخانـــه و جــــوی وسراب را

پلک از حریر بسته حصاری به دور چشم

مو از هوس به دور تنش پیــــچ و تـاب را

کافیست تا که از سر این کوچه بگذرد

تا شط خون کند جگر شیخ و شاب را

[ ]

با هر قدم به دفتــر شعرم می آورد

عطر نسیم وسوسه انگیز خواب را

وقتی ((گناه عشق)) برایم مقدر است

دیگر چـــه حاجتیست بجویـــم ثواب را

ما عشق را به خلوت شبها سپرده ایم

از ما بـــه پند شیـــخ بگــو این جواب را:

-دوزخ سزای ماست به تاوان عشق اگر

من  راضیـــم بــــه  داشتن  او  عذاب را


برچسب‌ها: حمید چشم آور, اشعار حمید چشم آور, شعر و غزل, شعر و غزل معاصر
[ یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:0 ] [ شعر و غزل امروز ]
نوشته‌ام بـه دل ِ شعرهـــای غیرمجاز

که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز

هوا بد است، بِکِش شیشه‌ی حسادت را

کــه دور باشد از این‌جا هـــوای غیرمجـــاز

بــه کوچـــه  پا  نگذاریم  تا نفرمایند:

جدا شوند ز هم این دو تای غیرمجاز

دل است، من به تو تجویز می‌کنم ـ دیگر

مبـــاد پُک بزنــی بر دوای غیــــر مجــــاز!

ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است

مرا ببر بـه همین سینمای غیرمجاز

تو ـ صحنه‌های رمانتیک و جمله‌های قشنگ

کـــه حفظ کرده‌ای  از فیلــم‌های  غیرمجــاز

زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش

مباد دم بزنــی از خدای غیرمجــــاز!


برچسب‌ها: نجمه زارع, اشعار نجمه زارع, غزل نجمه زارع, شعر و غزل
[ پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 12:30 ] [ شعر و غزل امروز ]

آمیخته ست نوش تو با نیشخند ها

تا دور باشد از تن بکـــرت گـــزند ها

ای « مه لقا » ی عصر مدرنیته مانده اند

در حل  پیـــــچ زلف تــــو  اندیشمند هـا

تا چشم بد به تو نرسد دود کرده است

جنگل برای برکه ی چشمت سپند ها

آرش نشسته بین دو ابروت با کمان

بهــــرام زیـر روسری ات با کمند ها

شیرین لب ! از طواف تنت دل نمی کنند

مثل مگس کـــه ازحرم حبــــه قند هـــا

وقتی گل از تمشک لبت باز می شود

افسرده مـــی شوند تمــــــام لوند ها

غزاله ! گاه پشت سرت را نگاه کن

در حسرت تو اند تمـــام سمند ها

« گویند رمز عشق نگویید و نشنوید »

در گوش ما نمی رود این پند مند ها

ما نیز عاشقیم و سرافکنده پیش عقل

این ها همـــه فدای سر قد بلند هـــا


برچسب‌ها: علیرضا بدیع, اشعار علیرضا بدیع, شعرو غزل, شعرو غزل معاصر
[ سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 18:35 ] [ شعر و غزل امروز ]

پشت اين پنجره اين پرده تو بايد باشی

پرده بردار ،  نبـايد  كــــه  مردد  باشی

راه، لب، چشم، فقط كار تو بستن شده است

فكـــر واكــردن يک گـــوشه نبـــايد  باشــــی؟

صبح در كوچه ی ما منتظر خنده ی توست

وقت آن است كـــه خورشيد مجدد باشی

بايد آن مرد نه زن-هرچه- فقط در باران

بايد آن حادثــه ی خوب كه آمد باشی

پشت باران شبانه كه تو را كم دارم

نكند خواب عزيزی كـه نيامد باشی

مثل يک بـوسه شبيه نفس تازه ی صبـــح

خوبی و خوب تر آن است كه ممتد باشی


برچسب‌ها: ابراهیم واشقانی فراهانی, اشعار ابراهیم واشقانی فراهانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 19:58 ] [ شعر و غزل امروز ]

مثل كبــــوتری  كـــه اسيـــر  درخت نيست

اين عشق بی بهانه نگاهش به تخت نيست

تنهــــا مرور  دست تــــو را خواسته دلش

پيراهنی كه حق دلش چوب رخت نيست

می ميرم از نبودنت  و صبـــــر مــی كنـــــم

مرگ آن قدر كه شايعه كردند سخت نيست

می ميرم و هنـــوز تـو باور نمـی كنی

می ميرم و هنوز خيال تو تخت نيست

اين قلب تيرخورده كه يک واقعيت است

از جنـس  ابتذال نقـــوش درخت نيست

حـــوای من ،  اســـارت من  در زمیـــن تـــــو

تقصیر چشم توست، به تقدیر و بخت نیست


برچسب‌ها: ابراهیم واشقانی فراهانی, اشعار ابراهیم واشقانی فراهانی, شعر و غزل, شعر و غزل معاصر
[ دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 19:45 ] [ شعر و غزل امروز ]

عقاب عاشـق خانه! بدون پر برگشت

غریب رفت، غریبانــه تـر پدر برگشت

رسید و دستش را، رو ی زنگ خانه گذاشت

طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!

دوید مادر و در چشـم های او نِگریست

-«سلام... » بعد درآن بازوان خسته گریست

که تشنه است  کویـــری کــــه در تنش دارد

که هفت سال و دو ماه است که عطش دارد

«کدام سِحر، کدامین خزان اسیرت کرد

کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد

که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی

چقدر خواندمت امّـا... بگو کجا بودی؟!

همین که چشم گشودم به... مرد خانه نبود

رسید  نامه ات امّـــا... نـــه! عاشقـــانه نبود

حدیث غمزه ی لیلا و مرگ مجنون بود

رسید نامه ات امّــا وصیّت خـــون بود

نگاه کن پسرت را که شکل درد شده

که هفت سال شکست ست تا که مرد شده!

که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند

تــو کـــوچ کردی و با مـــا کنایه هــــا ماندند

که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم

فقط کنــایه شنیدیم و -آه!- دم نزدیــــم

نمرده بودی و پر می زدند کرکس ها

به خواستگاری من آمدند ناکس ها!

شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند

نمرده بـــودی و صد بار تسلیت گفتند

تمــام شهر گرفتار ترس و بیــم شدند

تو زنده بودی و این بچّه ها یتیم شدند

هر آنکه ماند گرفتـــار واژه ی «خود » شد

تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!!

بــه بــــاد طعنه گرفتند کــار ِ مَردَم را

سکوت کردم و خوردم صدای دردم را

منـی  کـــه  مونس  رنــــج  دقایقت  بـــودم

سکوت کردم و ماندم... که عاشقت بودم!! »

نگـــاه کردم و دیدم پدر سرش خـم بود

نه! غم نداشت، پدر واقعاً خود غم بود!!

پدر شکستن ابری میان هق هق بود

پدر اگرچــه غریبه، هنـــوز عاشق بود

-------------------------------------

آدرس جدید وبلاگ دکتر سیدمهدی موسوی غرل پست مدرن


برچسب‌ها: سید مهدی موسوی, اشعار سیدمهدی موسوی, غزل پست مدرن, حتی پلاک خانه را
[ شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 12:0 ] [ شعر و غزل امروز ]

گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن! آینـــه این قدر تماشایـــــی نیست

حاصل خیــــره در آیینـــه شدنهـا آیا

دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست؟!

بــی‌سبب تا لب دریا مکشان قایـــق را

قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست

آه  در  آینـــه  تنهـــا  کدرت  خواهد  کـــرد

آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آن که یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتــی بـــه لب پنجـــره مــی‌آیــــی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسـم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست


برچسب‌ها: فاضل نظری, اشعار فاضل نظری, غزل فاضل نظری, شعر و غزل معاصر
[ جمعه سوم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:23 ] [ شعر و غزل امروز ]

من خود دلـم از مهر تو لرزید ،وگرنه

تیرم به خطا می رود اما به هدر،نه!

دل خون شده ی وصلم و لب های تو سرخ است

ســـرخ است ولــی سرخ تر از خـــون جگـــر ، نه

با هرکـــه توانسته کنار آمده دنیا

با اهل هنر؟آری! با اهل نظر ؟نه!

بد خلقــم و بد عهد زبانبازم و مغـــرور

پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟

یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد

یک بار دگر ، بار دگر ، بار دگر .....نــــه!


برچسب‌ها: فاضل نظری, اشعار فاضل نظری, غزل فاضل نظری, شعر و غزل
[ جمعه سوم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:4 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب