شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
باران ببـــار ،اما بدان اينجا صفـــــــا را می کشند

مجنون به صحرا می برند، حلاج ها را می کشند

اينجا تمــــــــام مردمان احساس غربت می کنند

باران غريبی کن فقط،چون آشنـــــا را می کشند

در انتظـــــــــار جامه ای با عطر و بوی يوسف اند

امـــا ببـــار و خود ببين باد صبــــــــا را می کشند

گل با تو می خندد ولی زنبـــــــور او را می مکد

باران نمی دانـی چطور اينجـــا وفا را می کشند

امروز زخـــم خاک را چون مرهمی می بــــاری و

فردا تو را پس می زند! اینجـــــا دوا را می کشند

می ترسم این را گویم و خشکی ببارد جـای تو

این مردمان ناسپاس حتی خـــدا را می کشند...


برچسب‌ها: پروین حیدری, اشعار پروین حیدری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 19:10 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب