شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
کوچ کن از وطن هرزه ی این آدم ها

از لجنزار ِ تن ِ هــرزه ی ِ این آدم ها

چندش آور تر از این نیست که رامت بکند

اصطکاک  بدن  هــــرزه ی  ایـــن آدم ها

حیف تو اینکه حرامت بکنند و بشوی

خواه ناخــواه زن هرزه ی این آدم ها

شایعه پشت سر هر که تو را دارد هست

بــی خیــالِ  دهن  هرزه  ایــــن  آدم ها

........

کوچ کن تا که از این مهلکه جان در ببریم

از عصب سوزی این معرکـه جان در ببریم

شب به شب طی شد از این فصل بد طاعونی

و بـــه اندازه ی یک شب بــــه تنــــم مدیونـــی

کاش مرز من و تـو  غیر لباست باشد

تو بدهکار منی! خوب حواست باشد!

خوب  من  موقـــع  آن  نیست مردد بشوی

مرد می خواهی از این فاصله ها رد بشوی

می شود کــم بکنی بعد همــه فاصله ها؟

می شود سر نروی از سر این حوصله ها؟

می توانی که مرا با خودت آغاز کنی؟

بال سمت غــزل تازه ی من باز کنی؟

می شود جـان دوبـــاره بــه قوافی بدهی؟

می شود عشق به اندازه ی کافی بدهی؟

می توانی که مرا دست خودت بسپاری؟

می توانــی فقط  ایـــن بار بگویـــی : آری!؟

حیف اینها همگی حسرت و افسوس من است

فکـــر تنهـــا شدنم  باعث  کابـــوس  من  است

..........

من که رفتم و تو خوش باش که تنها شده ای

شک ندارم که به دست کسی ارضا شده ای

من کـــه رفتم پـی ایـــن زندگـی لامذهب

پی سگ دو زدن و محو شدن در دل شب

زندگــــی فحش رکیکی ست کـــه دائم خوردم

زهر در شیشه ی شیکی ست که دائم خوردم

زندگی فاصله ی عشق من و کینه ی توست

سردی رابطه ی دست من و سینه ی توست

زندگی حاصل یک عمر دویدن ها است

عشق در یک قدمی ِ نرسیدن ها است

چون سرابــی کـــه فقط تشنه ترت می سازد

زل زدن....خیره شدن....هیچ ندیدن ها است

اتفاقن همه ی آنچــه که ما می بینیم

لذتش در فقط از دور شنیدن ها است

زندگی مرتع بی مرز طمع ورزی هاست

گاه نشخوار شدن گاه چریدن ها است

گوشـــه ی یک قفس تنگ گرفتاریـــم و

کرکسی در صدد لاشه دریدن ها است

......

کاش می شد که به این شانه ی بی جان و نحیف

دست  تقدیــــر کمـــی  صبــــر  و  تحمل  بدهد

لحظــه ها کندترین حالت خود را دارند

مرگ باید که کمی عقربه را هل بدهد

تـــو رسیدی ته این قصه به پایان خودت

من همان بچه کلاغم که به لانه نرسید

"سگ ولگرد" هدایت نشده تیپا خورد

"آدم خنزری" ِ قصه فقط درد کشید**

مرزها زندگی ام را به گروگان بردند

تف بــه گـــور پدر زندگــی در تبعید!


برچسب‌ها: بنیامین پورحسن, اشعار بنیامین پورحسن, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ ] [ 16:8 ] [ شعر و غزل امروز ]
لهجه ات را غلاف کن ای عشق

زخمــی ام از زبان نـوک تیزت

شمس مولای بی کسی ها باش

بی خیــــال  شکــوه  تبریزت

مثنوی ، زخم های تدریجی است

مرگ آرام در تحمل بستر

مثل ققنوسِ شمس برگشتن

در مسیحایِ سردِ خاکستر

دست هایم به کار کشتنم اند

این جنایت به پاس بودن هاست

شهرِ بی شعر نوش جان شما

شاعر اینجا جنازه ای تنهاست

دوست دارم به آسمان بزنم

تا نگاهم به ماه برگردد

می فروشم خدای نورم را

روزگار ِ سیاه برگردد

بیت، من را گرفته از خویشم

اولم شعر بوده، عشق آخر

شعر یعنی تمام آدم ها

عشق یعنی علیرضا آذر

عشق اما نهایتی مجهول

بی حضورش اگر چه شب عالی است

در تن فکرهای هر شبه ام

باز هم جای خالی اش خالی است

پشت ذهنم دهان سوراخی

به خیال کلید وا مانده

یا کلیدی به فکر سوراخی

توی جیب جلیقه جا مانده

آنور قفل های تکراری

می پذیرم عمیق چاهم را

دوزخت از بهشت آبی بهتر

می کشم وزنه ی گناهم را

چشم هایت کنار ماشین ها

زیر پاهای شهر جان بدهند

عابرین شلوغ بی سر و ته

رد شوند و سری تکان بدهند

جفت گیری گاو - آدم ها

پای تابوت کرکسی مُرده

ماهیانی که دیر فهمیدند

کوسه از رنج بی کسی مُرده

*

باز روزی شریک جرمت را

توی تار عنکبوت می بینی

دست و پای ظریف جفتت را

روی میز نهار می چینی

توی بشقاب مهمان ها

تکه های غرور خون بارت

زیر چشمی تعارفی بزنی

به لب و لوچه ی پرستارت

مفصل و ساق استخوانت را

به سگ هرزه ای نشان بدهی

استخوان را به نیش خود بکشی

رو به خود هم دمی تکان بدهی

بعداز عمری خر خودت باشی

یک نفر گردن کلفتت را

مفت دریا به تخم ماهی ها

یک نفر در طویله جفتت را...!!!

از دهان تو خسته تر باشم

زیر فحش تو جان به جان بدهم

زیر فحش تو خوار مادر را

به درک!! روی خوش نشان بدهم

عشق یعنی علاج واقعه ای

قبل از افتاد و بعد از افتادن

عشق یعنی که نامه ای خوش خط

به زن هیتلر فرستادن

و بگویی که عاشقش هستی

بچه ها هم تفنگ می گیرند

عشق یعنی به تخم ماهی ها

که هزاران نهنگ می میرند

غرق در انتهای یک باور

در تمنای صید مروارید

زیر آبی و غافل از اینکه

بچه میگو به هیکلت میرید!

بی نفس از فشار یک پوچی

در سراشیب تن پس از سیگار

زیر لب آرزو کنی هر شب

دست از این مَردِ بی پدر بردار

مثل کبریتِ بی خطر باشی

هیزمی از تو گـُر نگیرد یا...

مثل آتشفشان سردی که

برف را ساده می پذیرد بعد...

عشق یعنی بغل کنم زن را

فکر زن جای دیگری باشد

عشق یعنی زنی بغل کُندم

فکر من جای دیگری باشد

*

جان این ایستگاه متروکه

زنده کن لاشه ی قطارم را

هیچ عشقی به مقصدم نرسید

پس بده مهره های مارم را

ضامنم را بکش که منتظرند

بمب هایی که در مدار منند

رو به صفری که می رسد بشمار

لحظه در لحظه انتظارم را

تشنه ی قطره های خون آبم

در تکاپوی مرگ ِ من بودی

نوش جان کن مرا حلال توام

سر بکش موج انفجارم را

تیک تاک تمام ساعت ها

تاک تیک دقیق مرگ من است

رو به صفر زمان تماشا کن

حرکت ثانیه شمارم را

نه به تقویم اعتقادی نیست

فصل فصلم به زرد معتقد است

مثل پتیاره ای که در بستر

می فروشم تن بهارم را

*

حیف از تو که آسمانِ تو هم

سوت و کور از خسوف ماهی که

حیف از من غلط کنم که دگر...

باز تکرار اشتباهی که...

عشق یعنی به تخم ماهی ها

آبی از آب تکان نخواهد خورد

با به بوق بلند آدم ها!!!!

یک نفر توی آب دارد... مُرد!

مثل جغرافیای نامحدود

هر زبانی شکنجه ای بلد است

مجمع الدردهای در نوسان

مثل نبضی که خط ممتد بست

کوچه راهم قدم قدم باشم

هیکلت توی چشم های من است

در من ابری به جوش می آید

از بهاری که پشت پیرهن است

من مسلمانم و نمازم را

در کلیسای داغ اندامت

مسخ ناقوس های آویزان

گوژپشتم که در نوتردامت

پوزخندی تمسخری لطفاً

یک بغل حبه قند کم دارم

باغ من از گیاه تکمیل است

لاله ای از هلند کم دارم

کوه و دریای نور یک عمر است

پشت یک سینه بند بیدارند

صف به صف نطفه های بودایی

زیر پوتین چرم افشارند

حرف های نگفته ای دارد

این مهاراجه اسب ابلیس است

پیرمردی که با شب ادراری

تخت طاووس هر شبش خیس است

حرف های نگفته ای دارم

مثل هر آدمی که در شهر است

مردمانی عبوس در بن بست

اجتماعی که با خودش قهر است

حرف های نگفته ای دارم

گوش هایی که سوت از سیلی...

منگولانی که شعر می فهمید!!

چرخه ی ازدواج فامیلی!!!

حرف های نگفته ای دارم

گوش خود را به چشم من بدهید!

اوج تنها و یار مردان نیست

اندکی هم به جنس زن بدهید

من کجای جهان من بودم

که سر و کله ی تو پیدا شد؟

عرشه را آنقدر دعا کردم

تا خدا نا خدای دریا شد

من زبان مزخرفی دارم

واژه ها در سرم الک شده اند

شکل هایی عجیب و بی معنا

بر تنم با کلنگ حک شده اند!

*

عشق یعنی تو را کسی از دور

به خیابان بی کسی بکشد

مثل دستی که حجم مُردن را

شکل یک بوته اطلسی بکشد!!

*

عشق من را دوباره بازی داد

سینه ام در محاق زندان است

توی چشمم شیار ناخن هاست

بر تنم جای زخم و دندان است

در سرم رد پای اقیانوس

مرغ های سفید ماهی گیر

سینه ام داغ کهنه ای اما

قلبم اندازه ی بیابان است

نا امید از تمام داروها

ناامید از دعای هر ساعت

چشمم اما خلاف پاهایم

رو به دروازه ی خراسان است

حس یک ماه مُرده را دارم

توی تابوت خیس دریاچه

چهره ی تکه های مواجم

زیر انگشت های باران است

آه سرها که در گریبانید

آسمان سرخ و برف می بارد

اسکلت-باغ ها بلور آجین

های بگشای در، زمستان است!

*

گور خرها دوباره زندانی

کره خرها دوباره زندان بان

لهجه ات را غلاف کن ای عشق

هرزه است این جهان بی تنبان

------------------------------------------------

دانلود دکلمه شعر عشق با صدای علیرضا آذر


برچسب‌ها: علیرضا آذر, اشعار علیرضا آذر, دکلمه شعر عشق علیرضا آذر, دانلود دکلمه علیرضا آذر
[ دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ ] [ 21:47 ] [ شعر و غزل امروز ]
عاشق شدیم رفت ... از اول!

این هــم دلیل ِ شعر ِ موافق!!

پا دادن ِ زنی به "شدن" را،

بگذار پای قحطی ِ عاشق!

تُنگ ِ دلــم ، برای تـــــو کوچک...

پک- پک بزرگ شد لب ِ سیگار...

سیفون شعر را بکشم ، تا

دلپیچه های آبی ِ خودکار...

وقتی به واژه در نمی آیی،

ویراژ روی مغزِ منی ... آخ...

هی ! موش ِ بسته بـــه دم ِ جارو!

دل بسته ای به خنده ی ِ سوراخ!

می خواهم از تو گرم بگیرم

سرمـای ذاتــی ِ تنی ام را!

با دست های تــــو بتکانم

اندوه ِ پاک – دامنی ام را!

تکرار ِ بوسه ، می بردم سرخ

تا یادهای با تـــــو فراموش...

می ترسم از نفــوذ ِ ریاضی!

از حفظ ِ جلد ِ چندم ِ آغوش...

برگـــرد  ،  تا  تمــــام  نکردم

شب های رو- سپید ِ سیا را!

"خوب"م ، که انتخاب نکردم

"بد" بودنم بــه شرط ِ بقا را!

سگ نیستم که با تو وفادار!

خر نیستم بـــه یاد ِ تـو قانع!

اسبم ، که سرکش است و فراری

رامــم  نمـی کنند  مـوانـــــــع

تقویم ، فصل های گذشته...

تاریـــخ ، میوه های نچیده...

تقویم، جمعه ی کسل از نو...

با شش هووی رنگ - پریده...

تاریــخ ِ انقضای تو اینجاست!

روی رگم که خون زده بیرون!

ترکیب خون و خنده و خلسه...

از بسترم "جنــون" زده بیرون...

***

من زنده ام  هنـــوز  و  دوباره

خون ، جاری ِ رگا - رگم از نو!

آیینه و دهن – کجی و آآآآآه...

تنهایـــی ِ پدر- سگم از نـــو!

***

از تو مرا امید ِ شفا نیست...

شاید امامـزاده ی بعــدی...

من زنده ام که دوست بدارم...

لطفن  حرامزاده ی  بعدی!!!


برچسب‌ها: طاهره خنیا, اشعار طاهره خنیا, چهارپاره, شعر و غزل
[ جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ ] [ 22:57 ] [ شعر و غزل امروز ]
به کفش پاشنه دار سپید گارسونش

به عطر قهـــوه همراه بـــوی ادکلنش

نگاه کرد بـــه گوشه کنار کافــــه ی پیــــــر

شیکاگوی دهه ی بیست بود و آل کاپونش

کلافه بود،به فنجان خالی اش زل زد

و بی علاقه چنگال زد بـــه ژامبونش

چهـــار انبارش تــــوی هارلم لـو رفت

در اوکلوهاما تـوقیف شد دو کامیـونش

تپانچه اش را برداشت ،کافه خلوت بود

صدا نبود به جز ناله ی گرامافونش

صدا نبود به جز خواندن زنـی در باد

میان لهجــــه ی دیوانــه ی آکاردِئونش

تپانچه را از روی شقیقه اش برداشت...

اپیزود دوم:

کتاب هایش را چید تـــوی کارتنش

نگاه کرد به گوشه کنار پانسیونش

کسل کننده تــرین روز ِ احتمالــــی بود:

فرانسه ی دهه ی شصت، بندر تولونش

نگاه کرد در آیینه : صورتش شل بود

درست چون گره بی اصول پاپیونش

شمرد تک تک از دست داده هایش را

نگاه کـــرد بـــه سرتاسر کلکسیونش

دو مشت قرص به گیلاس بُردو اش حل کرد...

قرار بـــــود بنوشد کــــه بی حواسش کرد

صدای پر ضربان تلویزیــــــــونش

آپارتمان بود و میزبانی مک لین

کنــــار حسرت امیدوار جک لمونش

نگاه کرد... .و لیوان قرص را انداخت...

اپیزود سوم:

به میز و قوطی کنسرو نیمه سرد تُنش

بـــه جشن مورچه ها روی نان تافتنش

به دفتر خفــه ی بی مجوزش: زل زد

به شعر_ زندگیِ زندگی خراب کُنش_

کلافــه بود، مسیر نمـــاز را گــــم کرد:

شکست لَم َیلِد و نیمه ماند لَم یکُنش ...

هزار و سیصد و هفتاد و هشت، تهران بود...

دوباره سردش شد ، فکر خودنویسش بود

نگاه کرد بـــه جیب لباس گــــرم کنش

نوشت بر همه ی شیشه ها : خداحافظ

و بعــد خــــم شد از نرده هــای بالکونش

بدون توضیح از چشم آسمان افتاد...


برچسب‌ها: حامد ابراهیم پور, اشعار حامد ابراهیم پور, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ ] [ 11:42 ] [ شعر و غزل امروز ]
صدا  ز کـالبد  تـن  بــــه در  کشیـد مرا

صدا به شکل زنی شد به بر کشید مرا

صدا شد اسب ستم روح من کشان ز پِیَ ش

بـــه خاک بست و بــه کـــوه و کمر کشید مرا

بگــو کدامین نقـــاش ناموافـــق بــــود

که با دو دیده ی همواره تر کشید مرا

چه بیم داشت که از ابتدای خلقت من

غریب و کـــج قلق و دربه در کشید مرا

دو  نیمه کرد مرا پس تورا کشید از من

پس از کنار تــو آن سوی تر کشید مرا

میــان ما  دری از مرگ کــرد نقاشی

به میخ کوفته ی در پشت در کشید مرا

خوشش نیامد این نقش را بهم زد و بعد

دگــر کشید تو را و دگــر کشید، مرا

من و تو را دو پرنده کشیــد در دو قفس

خوشش نیامد و بی بال و پر کشید مرا

خوشش نیامد و تصویر را بهم زد و بعد

پدر  کشید  تو  را  و   پسر  کشید مرا

رها شدیم تو ماهی شدی و من سنگی

نظاره ی تـــو بـــه خون جگـــر کشید مرا

خوشش نیامد و این بار از تو دشتی ساخت

بــــه خاطر تـــــو نسیم سحــــــر کشید مرا

خوشش  نیامد  خط خط خط  زد این ها را

یک استکان چای از خیر و شر کشید مرا

تــو را شکـر کـــرد و در ذره های من حل کرد

سپس به سمت لبش برد و سر کشید مرا ...


برچسب‌ها: سیدرضا محمدی, اشعار سیدرضا محمدی, شاعران افغانستان, شعر افغانستان
[ چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ ] [ 9:32 ] [ شعر و غزل امروز ]
بعد از بـــه نام ایـــزد و تقدیـــم احترام

اکسیژن همیشگی شعر من ، سلام

بـاران غربت اسـت و لغـت هــــای آجری

این بار چندم است که نم داده حرف هام

حیفم  میاید این که  بگویم هوا بـد است

یا این کـــه گم شدم وسط مـردمان خـام

گفتم دوخط برای شما درد ودل کنم

محض  رسیدنم  به  گذرگاه  التیـام

یادش  بخیر فاصله ی  دست هایمان

کم می شد از تولد یک جذبه ی مدام

وقتی که روی پنجره ها رنگ می گرفت

تصویــر مومنانه ی  یک  عشق  بی کلام

یادم نمی رود شب تعیین سرنوشت

دادم بــه دست های شما اختیار تام

چیزی میان خاطره هایم شکفته شد

چیـــزی شبیه بــی تو نمی آورم دوام

*****

همسایه ها به پنجره هامان ظنین شدند

و بعـد  لحظـه  لحظـــه رسیدم  بــه اتهام

حالا  تمام فاصله ها  قسمت  مـنند

حالا که فکر می کنم این قدر ناتمام

حالا  که قلب روشن  همسایه های  خوب

در اصل قلب تیره ی گرگی است بی مرام

این قلب های کوچک و مضحک که سال هاست

پیـــوستـه  می تپنـد  بـــــه  امّـید  انتقــــام

دیگـر نمی رسیم  بـــه  درهای  آشتـی

قهر است با من و تو خدا روی پشت بام

از درد خـاص ِعشــق عزیزت کـــه بگذریم

هر شب شکنجه می دهدم دردهای عام

*****

اکسیـژن همیشـگی شـعر من ٬  ببخش

سخت است درک این همه تکراری مدام

بـدرود   تـــا   تولـد   دیـدارهـای  زود

امضا : منی که گم شده ام در تو ، والسلام


برچسب‌ها: طاهره خنیا, اشعار طاهره خنیا, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ ] [ 2:15 ] [ شعر و غزل امروز ]
آب بــُرده ست مرا با دامن ...بپــران خــــوابِ مرا با سیلـی!

"ترس" یعنی تو جوان باشی و من ، یک زن ِ چادری ِ زنبیلی...

من ، به اندازه ی تن ها ، تنها...گیر کردم ته ِ بن بست ِ جنون

تـــو ، شریک ِ همـــه ی بسترها ! باهمه خلق ِ خدا فامیلی ..

مرض ِ راضی ِ مرز ِ تو شدن ،اصل ِ خود- داری و خود-دوری نیست؟

تو کــه هر روز ِ خدا ، در من گیر ..تو که بی مرگی و بی تعطیلی ..

زن ِ برفی ، تب ِ دوری دارد .. آشپزخانه به باران نزدیک......

تو نیایـــی، به دلت خواهد ماند داغ ِ این بستنی ِ وانیلی !

درک کن ! فاحشه ها باکره اند!خانه امن است اگر در باز است ..

گاه مجبـــوری ، اگــــر مختــــاری ! مثل مــادرشدن ِ تحمیلـی ...

زخم بر زخمه ... نشد، زخمه به زخم !من به ساز ِ تو برقصم تا کی؟؟

باز مجـــروح ِ تـــو ، مهجــــور از تـــــو ...دلـــم و قافیــــه هایــم نیلی..

شب ِ ما ، از سر ِ خط ، ساختگی ست ..نقش ِ دیوار شدن کم دارد !

قدِ یک پنجـــــره  ،  خورشیدی  کـن  !  خسته ام  از  قفس ِ تاویلی ..

سی و یک ساله شدم..سی مرغم ، که به یک تیر ، می افتم از خون...

بــــه  تمنـــای  شکار ِ  تــــو  شدن ،  منم  و  پاشنه ی  آشیلی!

زن ، گذشت از سی و آب از سر ، تا توی آغوش تو ماهی بشوم ..

همسرم  پشت  به  من  خوابیده .. بغلم  کن  تو  که  عزراییلی !


برچسب‌ها: طاهره خنیا, اشعار طاهره خنیا, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ ] [ 2:4 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب