|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
روی طنابهای جهان رقص میكند پیراهنی كـه باد در آن رقص میكند پیراهنی كه بوی تو میریزد از تنش در فكر دختران جــوان رقص میكند همپای“شایدآمدهای”؟!“شایدآمدی!!” مردی تمام شب نگران رقص میكند در كــــوچـــهها صدای مــرا دار میزنند “میخواهمت”بدون تكان رقص میكند می-میرسی،نمیررسی هی قدم زدند با لكنتـی كـــه روی زبان رقص مـــــیكند “پیراهنی كه در تن باد است مال كیست؟!” با این سؤال گیـــــج، جهــــان رقص میكند روح مسافری كه از این شهررفتهاست در كوپـــهای بدون نشــان رقص میكند حالا سفــــر حوالـــی آن ایستگاه پرت در دستهای بیچمدان رقص میكند برچسبها: غزل امروز, غزل معاصر, غزل حسین جلال پور [ سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ ] [ 12:24 ] [ شعر و غزل امروز ]
کجـــای کوچــــه ی ما گیر کرده آمدنت که روی پله ی در زنگ خورده در زدنــت کجای «می رسی از ... » لنگ می زند آیا که دیگر از نفـــــــس افتاده رقــص پیرهنت و بـــــوی نســــــترن روی پلـــــه ها دارد مچـاله می شود آرام در « خدای ﻤﻧ » ت و پـــــای پـنجـره از بودن تو خــــالی مـاند همیشه « مـی گذرد » ایستاده در بدنت همیشه می گذرد ... آه بـعد از آن دیـگر نریخت توی اتاق از دریچـــــه بــــوی تنت « دوباره گم شــده ای در مداد خردلی ام » هنوز تــوی هوا ایـــــستاده این سخـــــنت دقــیقه های « تو می آیی از ... » نمی آیند کـه تـــــــوی کوچـــــه بپیچد صدای در زدنت برچسبها: غزل, غزل امروز, غزل معاصر, غزل حسین جلال پور [ سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ ] [ 12:17 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||