|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
... ولی نشد برسد دست من به دامن تو
نشد که بو کنمت ای بهار در تن تو! گرفت دست مرا هرکه ، بر زمینم زد بگیر دست مرا ، دست من به دامن تو به شاه بیت غزل های خواجه می مانست غزل ترانه ی چشمان مردافکن تو شکوه شرقی خورشید های ناپیدا نشد که نور بتابد به من ز روزن تو تو باغ روشن آوازهای پیوندی نشد که خوشه بچینم شبی ز خرمن تو غریبه چشم تو را جار می زند اما منم که گم شده ام در نگاه روشن تو غریب و گنگ به بن بست مرگ افتادم بیا! نیایی اگر خون من به گردن تو غروب بود و من و تو غریب ، وقت وداع صدای هق هق من بود و گریه کردن تو -------------------------- در تلگرام با کانال شعر و غزل امروز آسرو در خدمت دوستان هستیم آدرس کانال تلگرام وبلاگ شعر و غزل امروز برچسبها: مرتضی امیری اسفندقه, اشعار مرتضی امیری اسفندقه, شعر و غزل امروز, شعر [ یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 9:55 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||