|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
شب است و باغچههای تهی ز ميخک من و بـــوی خاطــــرهها در حيــــاط کوچک من حياط خلوت من از سکوت سرشار است کجاست نغمه غمگينت ای چکاوک من؟ به سکّه سکّه اشکم تو را خريدارم تويی بهــای پساندازهای قلّک من بگير دست مرا ای عـــروس دريايی بيا به ياری دنيای بی عروسک من تورا به رشتهای از آرزو گـره زدهاند به پشت پنجره سينه مشبّک من کسی نيامده - حتّی کلاغهای سياه – به قصد غارت جاليــــز بی مترسک من کبوترانه بيـــا تخـــم آشتـــــی بگذار ميان گودی انگشتهای کوچک من شب است و خواب عميقی ربوده شهر مرا کجــاست شيطنت کودکـــی و سوتک من؟ بترس ازاين همه لولو که پشت پنجره اند بخواب شعر قشنگم، بخواب کودک من... [ چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 18:35 ] [ شعر و غزل امروز ]
هرروز با انبوهی از غـــمهای کوچک گم می شوم در بين آدمهای کوچک سرمايی احساس من مشتی دوبيتیست عمریست می بالـم به اين غمهای کوچک گلبرگها هم پاکی ام را میشناسند مثل تمـــام قطره شبنـــمهای کوچک با آن که بيهودهست امّا میسپارم زخم بزرگم را به مرهمهای کوچک پيچيده بـــوی محتشـم مثل نسيمی در سينههامان اين محرّمهای کوچک غــمهايمان اندازه صحرا بزرگ اند ما را نمی فهمند آدمهای کوچک [ چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 18:27 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||