|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
وقتی تفنگ سر به هوا را خریده بود خواب پرنده هـــای زیادی پریده بود هر روز با اشاره ی دستش کبوتری در خون بي بهانه جفتش تپيده بود گاهي گوزن ماده پی خون كودكش تا ابتدای دهكده بــا او دويده بـــــود از ترس عطسه هـــای تفنگش هـزار بــــار خرگوش ترس خورده به سمتش رميده بود پنجاه سال بعد كه چشمان خسته اش بــــر كاكل درخت كلاغی نديده بـــــــود شب حين بازگويی افسـانــــــه شكار با اين كه اشك روی لبانش چكيده بود بـا تيغه هـای خونی شاخ گوزن پير مثل پلنگ سينه خــود را دريده بود آن شب تب چكانده شدن داشت چون تفنگ باروت چشمهاش ولی نـــــم كشيده بــود... [ دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:39 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||