|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
با این همه رقاصه در دربار امشب رقص تو باید باب میل شاه باشد
ای دختــر قاجار، من طاقت ندارم رقصت بلند و دامنت کوتـاه باشد خلخال در پا کرده ای یا شور بر پا؟ پیچیده عطر گیسویت در قصر حالا مثل خوره این ترس افتاده به جانم پایان مجلس شاه خاطرخواه باشد می چرخی و آئینه های سقف در من، می ایستی، آئینه های سقف در تو اینکه چه ها آئینــه در آئینـــه دیدم بهتــــر فقــط بینی و بین الله باشد از رقصت احساس شعف دارند آن ها ، دور تو جام می به کف دارند آن ها سربازها دالان برایت باز کردند تا پیش پای تو فقط یک راه باشد یک چرخ کامل می زنی، سرباز اول... یک چرخ کامل می زنی، سرباز آخر... انگار پشت نرده ها باشی و این سو تصویر تو گاهی نباشد گاه باشد □ حالا از این جا مات می بینم تنت را، حالا نمی بینم از این جا دامنت را حالا تــو با یک مرد گـرم رقص هستی از دور پیدا نیست، شاید شاه... برچسبها: محمدحسین ملکیان, اشعار محمدحسین ملکیان, شعر و غزل, غزل [ پنجشنبه سی ام مهر ۱۳۹۴ ] [ 12:15 ] [ شعر و غزل امروز ]
هیـچ هم زیبا نبودی، من تو را زیبا کشیدم
بی جهت اغراق کردم، دلبر و رعنا کشیدم از "لئوناردو داوینچی" عذرخواهی می کنم که این همه عکس ِ تو را مثل ِ "مونالیزا" کشیدم تو نمی دانستی اصلن "شهرزاد" ِ قصه ها چیست من هــزار و یک شب از مـــوهای ِ تو یلدا کشیدم دلخوش ِ نیلوفری در گوشه ی ِ مرداب بودی من تو را مهتـاب گون تا آسمان بالا کشیدم نه عسل، گس بود طعم ِ بوسه هایی که ندادی من چـه احمق خانه ات را قصر ِ کندوها کشیدم چشم ِ تو معمولی اما من میان ِ شعرهایم زورقی با پلک ِ پارو در دل ِ دریا کشیدم من چه بی انصاف بودم با ترازوی ِ دلم که تار ِ مویت را برابر با همــه دنیــا کشیدم با چه رویــی بعد از این شعر ِ "نظامی" را بخوانم بس که "مجنون" بودم و بیخود تو را "لیلا" کشیدم مرغ ماهی خوار ِ بدترکیب! جوجه اردک ِ زشت! باورت شد که تو را شهزاده ی ِ قوها کشیدم؟ دختــری زیباتر از تــو بعد از این بر می گزینم دختری کـــه ناز ِ او را از همین حالا کشیدم بعد از این خوش باش با او، میروم از خاطراتت خاطرت آســوده باشد از خیالت پا کشیدم برچسبها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل, غزل [ سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۴ ] [ 19:20 ] [ شعر و غزل امروز ]
نوشتم اول خط بسمه تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد که بنده ی تو نخواهد گذاشت هرجا سر قسم به معنی «لا یمکن الفرار از عشق» که پر شده است جهان از حسین سرتاسر نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن به آسمان بنگر! ما رایت الا سر سری که گفت من از اشتیاق لبریزم به سرسرای خداوند میروم با سر هرآنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر همان سری که یَُحّب الجمال محوش بود جمیل بود جمیلا بدن جمیلا سر سری که با خودش آورد بهترینها را که یک به یک همه بودند سروران را سر زهیر گفت حسینا! بخواه از ما جا حبیب گفت حبیبا! بگیر از ما سر سپس به معرکه عبّاس «اجننی» گویان درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر بنازم ام وهب را به پاره ی تن گفت: برو به معرکه با سر ولی میا با سر خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید گذاشت لحظه ی آخر به پای مولا سر در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد همان سری است که برده برای لیلا سر سری که احمد و محمود بود سر تا پا همان سری که خداوند بود پا تا سر پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر امام غرق به خون بود و زیر لب میگفت: به پیشگاه تو آوردهام خدایا سر میان خاک کلام خدا مقطعه شد میان خاک الف لام میم طاها سر حروف اطهر قرآن و نعل تازه ی اسب چه خوب شد که نبوده است بر بدنها سر تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود به هر که هرچه دلش خواست داد، حتی سر نبرد تن به تن آفتاب و پیکر او ادامه داشت ادامه سه روز ...اما سر - جدا شده است و سر از نیزهها درآورده است جدا شده است و نیفتاده است از پا سر صدای آیه ی کهف الرقیم میآید بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام که آفتاب درآورد از کلیسا سر چه قدر زخم که با یک نسیم وا میشد نسیم آمد و بر نیزه شد شکوفا سر عقیله غصه و درد و گلایه را به که گفت به چوب، چوب محمل؛ نه با زبان، با سر دلم هوای حرم کرده است میدانی دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر برچسبها: اشعار سیدحمیدرضا برقعی, شعر آیینی, شعر عاشورا, شعر و غزل امروز [ یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ ] [ 13:37 ] [ شعر و غزل امروز ]
asru1@
با سلام به همه دوستان و همراهان وبلاگ " شعر و غزل امروز" با کانال وبلاگ در تلگرام همراه باشید. https://telegram.me/asru1 [ چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ ] [ 15:54 ] [ شعر و غزل امروز ]
لبخند مرا بس بود آغوش لهم می کرد آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم می کرد آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود در سیر مرا کشتن این پرده اول بود هرکس غم خود را داشت هر کس سر کارش ماند من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند یا کنج قفس یا مرگ این بخت کبوتر هاست دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست ای بر پدرت دنیا آن باغ جوانم کو دریاچه ی آرامم کوه هیجانم کو بر آینه ی خانه جای کف دستم نیست آن پنجره ای را که با توپ شکستم نیست پشتم به پدر گرم و دنیا خود مادر بود تنها خطر ممکن اطراف سماور بود از معرکه ها دور و در مهلکه ها ایمن یک ذهن هزار آیا از چیستی آبستن یک هستی سردستی در بود و عدم بودم گور پدر دنیا مشغول خودم بودم هر طور دلم میخواست آینده جلو می رفت هر شعبده ای دستش رو میشد و لو می رفت صد مرتبه می کشتند یک بار نمی مردم حالم که به هم میریخت جز حرص نمی خوردم آینده ی خیلی دور ماضیِ بعیدی بود پشت در آرامش طوفان شدیدی بود آن خاطره های خشک در متن عطش مانده آن نیمه ی پر رنگم در کودکیش مانده اما من امروزی کابوس پر از خواب است تکلیف شب و روزم با دکتر اعصاب است نفرین کدام احساس خون کرد جهانم را با جهد چه جادویی بستند دهانم را من مرد شدم وقتی زن از بدنش سر رفت وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت اندازه اندوهم اندازه دفتر نیست شرح دو جهان خواهش در شعر مبسر نیست یک چشم پر از اشک و چشم دگرم خون است وضعیت امروزم آینده ی مجنون است سر باز نکن ای اشک از جاذبه دوری کن ای بغض پر از عصیان این بار صبوری کن من اشک نخواهم ریخت این بغض خدادادی ست عادت به خودم دارم افسردگی م عادی ست پس عشق به حرف آمد ساعت دهنش را بست تقویم به دست خویش بند کفنش را بست او مرده ی کشتن بود ابزار فراهم کرد حوای هزاران سیب قصد منِ آدم کرد لبخند مرا بس بود آغوش لهم می کرد آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم می کرد آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود در سیر مرا کشتن این پرده اول بود تنها سر من بین این ولوله پایین است با من همه غمگینند تا طالع من این است در پیچ و خم گله یک بار تو را دبدم بین دو خیابان گرگ هی چشم چرانیدم محض دو قدم با تو از مدرسه در رفتم چشمت به عروسک بود تا جیب پدر رفتم این خاصیت عشق است باید بلدت باشم سخت است ولی باید در جذر و مدت باشم هر چند که بی لنگر هر چند که بی فانوس حکم آنچه تو فرمایی ای خانوم اقیانوس کشتی و گذر کردی دستان دعا پشتت بر گود گلویم ماند جا پای هر انگشتت از قافله جا ماندم تا همقدمت باشم تا در طبق تقسیم راضی به کمت باشم آفت که به جانم زد کشتم همه گندم شد سهم کم من از سیب نان شب مردم شد ای بر پدرت دنیا آهسته چه ها کردی بین من و دیروزم مغلوبه به پا کردی حالا پدرم غمگین مادر که خود آزار است تنهایی بی رحمم زیر سر خودکار است هر شعر که چاقیدم از وزن خودم کم شد از خانه به ویرانه از خانه به ویرانه از خانه به ویرانه تکرارسلوکم شد زیر قدمت بانو دل ریخته ام برگرد از طاق هزاران ماه آویخته ام برگرد هرچیز بجز اسمت از حافظه ام تف شد تا حال مرا دیدند سیگار تعارف شد گیجی نخ اول خون سرفه ی آخر شد خودکار غزل رو کرد لب زهر مکرر شد گیجی نخ دوم بستر به زبان امد هر بالش هرجایی یک دسته کبوتر شد گیجی نخ سوم دل شور برش می داشت کوتاهی هر سیگار با عمر برابر شد گیجی نخ بعدی در آینه چین افتاد روحی که کنارم بود هذیان مصور شد در ثانیه ای مجبور نبض از تک و تا افتاد اینگونه مقدر بود اینگونه مقرر شد ما حاصل من با توست قانون ضمیر این است دنیای شکستن هاست ما جمع مکسر شد سیگار پس از سیگار کبریت پس از کبریت روح از ریه ام دل کند در متن شناور شد فرقی که نخواهد کرد در مردن من تنها با آن گره ابرو مردن علنی تر شد یک گام دگر مانده در معرض تابوتم کبریت بکش بانو من بشکه باروتم هر کس غم خود را داشت هر کس سر کارش ماند من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند چیزی که شکستم داد خمیازه ی مردم بود ای اطلس خواب آلود این پرده دوم بود هر چند تو تا بودی خون ریختنی تر بود از خواهر مغمومم سیگار تنی تر بود هر چند تو تا بودی هر روز جهنم بود این جنگ ملال آور بر عشق مقدم بود هر چند تو تا بودی ساعت خفقان بود و حیرت به زبان بود و دستم به دهان بود و چشمم به جهان بود و بختک به شبم آمد روزم سرطان بود و جانم به لبم آمد هر چند تو تا بودی دل در قدحش غم داشت خوب است که برگشتی این شعر جنون کم داشت ای پیکر آتش زن بر پیکره ی مردان ای سقف مخدرها جادوی روانگردان ای منظره ی دوزخ در آینه ای مخدوش آغاز تباهی ها در عاقبت آغوش ای گاف گناه ای عشق بانوی بنی عصیان ای گندم قبل از کِشت ای کودکی شیطان ای دردسر کشدار ای حادثه ی ممتد ای فاجعه ی حتمی قطعیت صد در صد ای پیچ و خم مایوس دالان دو سر بسته بیچارگی سیگار در مسلخ هر بسته ای آیه ی تنهایی ای سوره مایوسم هر قدر خدا باشی من دست نمی بوسم ای عشق پدر نامرد سر سلسله ی اوباش این دم دم آخر را اینبار به حرفم باش دندان به جگر بگذار یک گام دگر باقی ست این ظرف هلاهل را یک جام دگر باقی ست دندان به جگربگذار ته مانده ی من مانده از مثنوی بودن یک بیت دهن مانده دنیا کمکم کرده است از جمع کمم کرده است بی حاصل و بی مقدار یک صفر پس از اعشار یک هیچ عذاب آور آینده ی خواب آور لیوان پر از خالی دلخوش به خوش اقبالی راضی به اگر، شاید، هر چیز که پیش آید سرگرم سرابی دور در جبر جهان مجبور لبخندی اگر پیداست از عقده گشایی هاست ما هر دو پر از دردیم صدبار غلط کردیم ما هر دو خطاکاریم سرگیجه ی تکراریم من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه دلداده و دلگیرم حیف است نمی میرم ای مادر دلتنگم دلبازترین تابوت دروازه ی از ناسوت تا شعشعه ی لاهوت بعد از تو کسی آمد اشکی به میان انداخت آن خانم اقیانوس کابوس به جان انداخت ای پیچ و خم کارون تا بند کمربندت آبستن از طغیان الوند و دماوندت جانم به دو دست توست آماده اعجازم باید من و شعرم را در آب بیاندازم دردی که به دوشم ماند از کوه سبک تر نیست این پرده ی آخر بود اما غم آخر نیست دستان دلم بالاست تسلیم دو خط شعرم هر آنچه که بودم هیچ، اینبار فقط شعرم ---- دانلود دکلمه شعر " صحنه " با صدای علیرضا آذر برچسبها: علیرضا آذر, اشعار علیرضا آذر, دکلمه علیرضا آذر, دکلمه شعر صحنه علیرضا آذر [ چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ ] [ 15:36 ] [ شعر و غزل امروز ]
پیراهن خیس ابر تن پوش من است صد باغ تبر خورده در آغوش من است این زندگی کبود – این تلخ بنفش زخمی است که سالهاست بر دوش من است *** *** *** *** آئینه ی باورم مرا خنجر زد
برچسبها: ایرج زبردست, رباعیات ایرج زبردست, رباعی, شعر و غزل [ چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ ] [ 12:23 ] [ شعر و غزل امروز ]
در بقچه ام شکوفه و باران گذاشتم
امروز صبــح سر به بیابان گذاشتم بی خود به انتظار جنونم نشسته ای در راه عقـل چند نگهبــان گذاشتم گفتی که دوستت...ننوشتی نداشتی این حرف کهنـه را سر هذیان گذاشتم عمری که سوخت پای دلت قابلی نداشت! هر چند من برای تو از جان گذاشتم من مادری فقیرم و فرزند خویش را با درد نان کنار خیابان گذاشتم حرفی که نیست، میروم از خانه ات ،بیا! این هــم کلید! داخل گلدان گذاشتم! ------------------------------------------ با درود به همراهان و خوانندگان عزیز وبلاگ شعر و غزل امروز با کانال وبلاگ در تلگرام همراه باشید https://telegram.me/asru1 برچسبها: ساجده جبارپور, اشعار ساجده جبارپور, شعر و غزل امروز, شعر [ سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۴ ] [ 0:56 ] [ شعر و غزل امروز ]
بوسه ات مرحله ی پر هیجــانـی دارد! چشم و ابروت عجب تیر و کمانی دارد! نکند وارث لبـــخند مونالیزایــی! که لبت مثل لبش، راز نهانی دارد؟ هُرم آغوش تو یعنی که خدا هم با تو گاه گاهی هوس خوشگذرانــی دارد کاش تکلیف مرا چشم تو روشن بکند! کــه خریدار تـــو بودن چه زبانـــی دارد؟ با دوتا بوسه بیا امر به معروف کنیم! لذتی بیشتر از چشم چرانی دارد بعد آشوب بزرگــی کـــه لبت برپا کرد چشم تو فتنه ی یک جنگ جهانی دارد! بوسه ات ولولــه انداخته در اندامم حتم دارم، لبت اکسیر جوانی دارد! برچسبها: فرشید تربیت, اشعار فرشید تربیت, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۴ ] [ 16:23 ] [ شعر و غزل امروز ]
شاعر ! تو را زین خیل بی دردان، کسی نشناخت
تــو مشکلـی و هرگـزت آســان، کسی نشناخت کنــج خرابت را بسی تسخــر زدند اما گنج تو را، ای خانه ی ویران کسی نشناخت جســـم تو را، تشریـــح کردند از برای هم اما تو را ای روح سرگردان ! کسی نشناخت آری تو را، ای گریه ی پوشیده در خنده ! وآرامش آبستن توفان ! کسی نشناخت زیـن عشق ورزان نسیم و گلشنت، نشگفت کای گردباد بی سر و سامان ! کسی نشناخت وز دوستداران بزرگ کفر و دینت نیز ای خود تو هم یزدان و هم شیطان، کسی نشناخت گفتند: ایــن دون است و آن والا، تو را، اما ای لحظه ی دیدار جسم و جان ! کسی نشناخت (1) با حکــم مرگت روی سینه، سال های سال آن جا، تو را در گوشه ی یمگان، کسی نشناخت (2) فریاد « نای »ت را و بانگ شکوه هایت را، ای طالع و نام تو نا هم خوان ! کسی نشناخت (3) بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور با آن دریده سینه ی عرفان، کسی نشناخت (4) با جوهر شعر تو، چون نام تو برّنده ! ذات تو را ای جوهر برّان، کسی نشناخت (5) روزی که می خواندی : مخور می محتسب تیز است ! لحن و نوایت را در آن سامان، کسی نشناخت (6) وقتی که می کندند از تن پوستت را نیز گویا تو را زان پوستین پوشان، کسی نشناخت (7) چون می شدی مخنوق از آن مستان، تو را ای تو خاتون شعر و بانوی ایمان ! کسی نشناخت (8) آن دم که گفتی، باز گرد ای عید ! از زندان خشم و خروشت را، در آن زندان، کسی نشناخت (8) چون راز دل با غار می گفتی تو را، هم نیز، ای شهریار شهر سنگستان، کسی نشناخت (9) حتا تو را در پیش روی جوخه ی اعدام جز صبحگاه خونی میدان، کسی نشناخت (10) هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت امّا تو را، ای عاشق انسان ! کسی نشناخت ...........
1. مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا قدم زین هر دو بیرون نه، نه این جا باش، نه آن جا « سنایی غزنوی » 2. ناصر خسرو قبادیانی 3. مسعود سعد سلمان 4. عطار نیشابوری 5. سیف فرغانی 6. حافظ : اگر چه باده فرخبخش و باد گلبیز است به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است 7. عمادالدین نسیمی از پیروان نهضت حروفیه که به دستور یکی از اعقاب تیمور ظاهرا، پوست از تنش، زنده زنده کندند . 8 . فرخی یزدی : سوکواران را مجال بازدید و دید نیست بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست 9. م. امید و شعر قصه ی شهر سنگستان : سخن می گفت در سر آغاز کرده شهریار شهر سنگستان... 10. خسرو گلسرخی برچسبها: حسین منزوی, غزل منزوی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۴ ] [ 12:26 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||