|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
مرگ یک هیـچ بزرگ است و دنیا همه هیچ
من و تو گمشده در وسعت یک عالمه هیچ دل هر آینــه لبریز جـــهان من و توست پس هر آینه اما همه هیچ و همه هیچ از اجاق شب ایلــــم چـــه نشان مــی گیری؟ گرگ و میش سحر و ایل و شبان و رمه هیچ! با منــی از همــه ی همهمه هـــــا دور ولـی قسمتم از تو، از این شهر پر از همهمه هیچ خوابـــم، از وهم شب و سایه به خود می پیچم چیست سهم تو از این خواب پر از واهمه؟ هیچ من ِ محکوم ِ به من ، داد بـــه کــــــــــوه آوردم هیچ... جز هیچ... نه... نشنیدم از محکمه هیچ دم رفتن همه از بغض زمین می گویند از تـــو اما نشَنیدیم در آن دمدمه هیچ هیچ یعنی من ِ از حسرت رویت دلتنگ منِ آواره یِ در وسعتِ یک عالمه هیچ اولین صفحـــه تقدیر دو دستم پـر پــوچ دومین صفحه این قصه بی خاتمه هیچ بــی تــو اقلیم زمین در نظرم یک کف خاک هفت دریا همه در چشم ترم یک نمه هیچ هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه بغض هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه هیچ "بنشین بر لب جــوی و گذر عمـــــر ببین" ما نشستیم و ندیدیم جز این زمزمه هیچ *** زندگی، یک شبِ بـی شادیِ یکسر کابوس کاش برخیزم از این خوابِ سراسر غمِ هیچ برچسبها: محمدحسین بهرامیان, اشعار محمدحسین بهرامیان, شعرو غزل امروز, شعرو وغزل [ پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 11:26 ] [ شعر و غزل امروز ]
گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی امــا تــــو باید خانـــــه ی ما را بلد باشی یک روز شاید در تب توفان بپیچندت آن روز باید ! راه صحـرا را بلد باشی بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست بــــاید سکـــوت سرد سرمــــا را بلد باشی یعنی که بعد از آن همه دلدادگی باید نا مهربانی هــــای دنیـــا را بلد باشی شاید خودت را خواستی یک روز برگردی بـــاید مسیر کودکــــی هــا را بلد باشی یعنی بدانی " ...مرد در باران " کجا می رفت یا لااقـــــل تـــــا " آب - بابا " را بلد باشی حتی اگر آیینه باشی، پیش آدم ها باید زبـــان تند حاشـــا را بلد باشی وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری بــاید هـــزار آیـــــا و امـــــا را بلد باشی من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم امـــا تـــــــو باید سادگــــــی هــــا را بلد باشی یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما... یعنی... زبان اهـل دنیا را بلد باشی چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری باید تــــو مرز خــــواب و رویـــــا را بلد باشی بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال! باید زبـــــان حــــال دریــــــا را بلد باشی شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم امروز می گویم کـــه فردا را بلد باشی گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم امـــا تــــو باید ایــن معمــــا را بلد بــــاشی برچسبها: محمدحسین بهرامیان, اشعار محمدحسین بهرامیان, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ ] [ 17:9 ] [ شعر و غزل امروز ]
آمد درست زیر شبستان گل نشست دربیـن آن جماعت مغـرور شب پرست یک تکــــه آفتاب؟ نــه! یک تکه از بهشت... حالا درست پشت سر من نشسته است "چادر نماز گل گلی انداخته به سر" افتاده از بهشت بر این ارتفاع پست این بیت مطلع غزلــی عاشقانه نیست این چندمین ردیف نمازی خیالی است گلدسته اذان و من های هــای های الله اکبر و... َانَا فی کُلِّ واد ِ ... مست سُبحـــانَ مَن یُمیت ُ و یُحیــــــــی و لا ا له ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خَذ ا لعهْــــدَ فی ا لَسْت سُبحان ربِّ هــر چــــه دلـــم را ز من برید سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گسست (یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم او فکر می کنیم در این پرده مانده است) .................................................. ســـارا سلام!... اشهــــد ان لا ا لــــه ... تــو با چشمهای سرمه ای... ان لا ا له ...مست دل می بری که...حیّ علی ... های های های " هر جا کــــه هست پرتــو روی حبیب هست" بالا بلند! عقــــد تــــــو را با لبـــــــــان من آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست؟ باران جل جل شب خـــــــــرداد تــــــوی پـــارک مهرت همان شب.. اشهد ان...دردلم نشست آن شب کبو .. (کبو).. کبوتــری از بامتان پرید نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست سُبحانَ مَن یُمیت ُ و یُحیــــــــی و لا ا لـه ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خَذ ا لعهْــــدَ فی ا لَسْت سبحان ربِّ هر چــــه دلـــــم را ز من بریــــد سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گســــست سُبحان ربــــی ا لـْـ ... من و سارا .. بحمــــــده سُبحان ربی ا لــْ ... من و سارا دلش شکست سُبحان ربی ا لـْـ ... من و سارا به هم رسیــ... سُبحانَ تا به کـی من و او دست روی دست؟ زخمـــــم دوباره وا شد و ایــــــاکَ نستعین تا اهدنا ا لصـْ ... سرای تو راهی نمانده است (یک پرده باز بیـــن من و او کشیده اند سارا گمانم آن طرف پرده مانده است) [ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 18:49 ] [ شعر و غزل امروز ]
ماه اگــــر در شبکلاه زر زری زیبـاتر است
مـاه عالمتاب من در روسری زیبـاتر است گـر چـه زیبا می زند پیدا شدن بر مـــوی او گم شدن در آن شب نیلوفری زیبا تر است عـشق را در گـنجه ی سبز قـدیمی دیده ام چشـمش از نـار و ترنـــج کودری زیباتر است "همـدلی از همزبانی خوشتر" اما اینکه تو با زبـان از همدلان دل می بری زیباتر است مادرم می گفت دختــر هــای باغ لشــکری مثل حوری هر یک از آن دیگری زیباتر است سینـه ریز ســـــکه کوب دخترانش در غروب از قِـران آفتــاب و مـشـــتری زیبـــاتر اسـت من به او می گفتم اما - خوب یا بد- گـل پری گل پری از هر چــــه حوری وپری زیباتر است بلـولای دخــتران مثل گــــــل بر روســریش از سـکوت این شب کاکل زری زیباتر است او که من می خواهمش گلخنده های شرقی اش تـوی بـــــــــاغ رنگ رنگ روســـری زیبـــــــاتر است [ دوشنبه سوم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 17:59 ] [ شعر و غزل امروز ]
قناری ، سار، بلبل ؛ پر، پرستو پر، کبوتر پر خزانسوزست باغ دل هرآن گل نازنين تر پر من وحسرت نشينی ها من واين سخت جانی ها تــو از دلبستگی هـا پـر تـو تـا يک آسمان پـر / پـر تمام زندگی تکرار يک کوچ است يک پرواز تمـام زندگی تکرار يک گل يک گل پــرپــر تو وچون گل شکفتن ها تو وتا اوج رفتن ها من و خارِ جنون در دل من و تيـــــرخطر درپر تمام سينه سرخان روی بال خويش می بردند تو را وقتی کــــه زخــم يک کبوتر داشتی در پر چه می خواهی دگر از من بگير ويک جنون بشکن اگـــــر آيينــه آيينـــه اگــــر دل دل اگـــــر پــر پــــر من از افسانه ی موهوم دل بايست می خواندم کـــــه در اسطوره ی آتش سياوش پر سمندر پر هميشه قسمتم اين کنج محنت نيست می دانم بــه سوی چشمهايت می گشايم روزی آخــر پــر [ یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:40 ] [ شعر و غزل امروز ]
گيرم اندوه تــــــو خواب است ونگاه تو خيال پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال پس دلم منتظر کيست که من بی خبرم کــــــه من از آتش اندوه خودم شعله ورم ماه يک پنجره وا شد به خيالم کـــــه تويی همه جا شور به پا شد به خيالم که تويی باز هم دختر همسايه همانی کـه تو نيست باز هم چشم من و او که نمی دانم کيست باز هم چلچله آغــاز شد از سمت بهار کوچه يک عالمه آواز شد از سمت بهار پيرهن پــــــــــــــاره گل جمله تبسم شده است يوسف کيست که در خنده ی او گم شده است اين چه رازی است که در چشم تو بايد گم شد بايد انگشت نمای تـــــــــــــــو و اين مردم شد به گمانم دل من بـــــــــاز شقايق شده ای کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای يال کوب عطش است اين که کنون می آيد اين که با اسب گل از سمت جنون می آيد بی تو بی تو چه زمستانی ام ايلاتی من چقدر سردم وبــــــــــارانی ام ايلاتی من تـــو کجايی ومن ساده ی درويش کجا؟ تو کجايی ومن بی خبر از خويش کجا؟ دل خزانسوز بهاری است بهاری است که نيست روز وشب منتظر اسب و سواری است که نيست در دلــــم اين عطش کيست خدا می داند عاشقم دست خودم نيست خدا می داند عاشق چشم تـــــــو هستيم و زما بی خبری خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری *** باز شب ماند ومن اين عطش خانگی ام باز هم ياد تـــــــو ماند ومن وديوانگی ام اشک در دامنم آويخت کـــــه دريا باشم مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم خواب ديدم کــه تو می آمدی ودل می رفت محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت: يک نفر مثل پـــــری يک دو نظر آمد و رفت با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد باز دنبال جگر گوشه ی مــردم افتاد "آخــــــرش هم دل ديوانه نفهميد چه شد يک شبه يک شبه ديوانه چشمان که شد" تا غــزل هست دل غمزده ات مال من است من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است "آی تو ، تو کـــــه فريب من و چشمان منی تو که گندم، تو که حوا، تو که شيطان منی تو که ويران من بی خبر از خود شده ای تو که ديوانه ی ديوانه تر از خود شده ای" در نگــــــــــــــاه تو که پيوند زد اندوه مرا چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا ای دلت پولک گلنـــــــــار؛ سپيدار قدت چه کسی اشک مرا دوخته بر چارقدت؟ چند روزی شده ام محرمت ايلاتی مــن آخرش سهم دلم شد غمت ايلاتی من تو کجايی ومـــن ساده ی درويش کجا تو کجايی و من بی خبر از خويش کجا [ یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 13:13 ] [ شعر و غزل امروز ]
می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم این گرد باد سر به هوا عاشقت بشود پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار پروانه های خانه ما عاشقت بشود حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست می تراينم آن بلند بلا عاشقت بشود مال منی تو،چنان مال من که می ترسم حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟ خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟ عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اين شعر اوست،خود او،بعمد نا موزون
[ یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۹ ] [ 1:47 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||