|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
هم جا برای اینکه بمانم نبود و نیست هم موقع سفر چمدانم نبود و نیست پشت سرم شب سفـــر آبــی نریخته اند یعنی که هیچ کس نگرانم نبود و نیست رفتم و سخت معتقدم عشق لقمه ای است کــه هیـــچ وقت قدر دهانــــم نبود و نیست گفتند آفتاب تــو در پشت ابرهاست ابری درآسمان جهانم نبود و نیست انگار هیـــچ وقت بـــه دنیـــــــا نبوده ام درهیچ جای شهر نشانم نبود و نیست در دفتـــر همیشه نــــــوِ خاطرات ِ من چیزی برای اینکه بخوانم نبود و نیست قصدم نوشتن غزل است و نوشته هام حتی شبیه آن به گمانم نبود و نیست برچسبها: صادق فغانی, اشعار صادق فغانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ ] [ 11:21 ] [ شعر و غزل امروز ]
ای قوسِ لبت ، قوسِ قزح را زده طعنه هـــرم ِ بدنت بـــر تب ِ صحـرا زده طعنه ابریشم ِ دستان ِ به دستم نرسیده ت بر بال و پر ِ دسته ی قـــوها زده طعنه شب گمشده در پیچ و خم ِ گیس ِ بلندت هر تار ِتـــــو بـــر صد شب یلدا زده طعنه لب باز کن ای آنکه لبت با دمِ گرمش عمــری به دم ِ گرم ِمسیحا زده طعنه گیسوت طناب است و تنت چوبه ی دار است این شیـــوه حکـومت بـــه مغولــــها زده طعنه از آب وفـــای تــــو فلک هم نچشیده کی غیر تو اینگونه به دنیا زده طعنه ؟ برچسبها: صادق فغانی, اشعار صادق فغانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ ] [ 1:7 ] [ شعر و غزل امروز ]
افتاده دو چشمان تو در مردمک من انگار اثــــر کـــــرده دوباره کلک من تو کودک گستاخ و منم ظرف سفالی هی لــج نکن و سنگ نزن بر ترک من صدمرتبه در آبی چشمت شده ام غرق افسوس کــــه یک بــار نکردی کمک من رد شد دل پوشالی و ناپاک و دو رنگت در ساد ه ترین مرحـله های ِ محک من گفتی که به جز شمع تنت شعله ندارم با شعله ی کی سوخته ای شاپرک من طی شد همه ی عمرم و افسوس نبوده یک خاطــــره در زندگــــــــی مشترک من رفتی من ِ بی خاطره در خویش شکستم درنامـــه نوشتــــم نگزیده است کک من باز آمده ای سوی دلم مثل گذشته آهنگ جدایـی نزنی نی لبک من! ! ! [ پنجشنبه سوم آذر ۱۳۹۰ ] [ 15:43 ] [ شعر و غزل امروز ]
طی کرده به این شوق دلم مرحله ها را تا با تــــو فرامــوش کنـد مشغله هــــا را با پای برهنه چه کند از سفر عشق سوغات نیاورده بجز آبلــه هـــــــا را غمگین مشو از مسئله ی دوری و بگذار پاسخ بدهد عشق همــــه مسئله ها را یادم برود سلسله ی موت ؟ که دیده است تاریــــــــــخ فراموش کنـد سلسله هــــا را تــا از شب چشمان درشتت خبر آرند شب تا به سحر منتظرم چلچله ها را چون لنجِ به گل مانده ی غم منتظرم تا آتش بکشد هـــــرم تنت اسکلـــه ها را تو دزد ِ دلی ، خنجر ابروت گواه است بگذار بــــه حال خودشان قافله ها را با دُرد دو چشمت همه شب مست برقصم اجری بنویسند اگــر هرولــــــه هـــــــا را تا حوصله ات سر نرود نامه به نامه دربین غزلـــــهام نوشتم گله ها را از گیس بلندت گلــه کردن شده کارم هرچند که سر برده دگر حوصله ها را تا شاعر خوبی شوم ای کاش خداوند روزی دو برابر بکند فاصـــــله هـــــا را [ جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 6:9 ] [ شعر و غزل امروز ]
تمــــام فرم تنت قابل تصــــــور بود اگرچه آن تن برفی ت زیر چادر بود دو نیم دایره از عين ِ عشــــق ابرویت حباب سینـه ی تو تشنه ی تلنگر بود خدا چه حوصله ای داشت وقت خلقت تو چرا کـــــه چهره ی تـــــو قاب مینیاتـور بود من از سپاه نگاهت شکست می خوردم درون چشـــــم تـــو صدهــــا گلادیاتـــور بود کمندِ زلفِ تو یک شهر را به دار کشید شب نشسته به گیسوت دیکتاتور بود دوباره من ، من ِ بـــی چاره بودم و تردید همیشه نان من از دست عشق آجر بود تفاوت من و تو بیش از آسمان و زمین تفاوتــــی کــه فقط مایه ی تمسخر بود تو آن دُری کـــه بدون صدف رهاشده بود من آن صدف کف دریا که خالی از دُر بود تو دوست داشتنت معنی ترحم داشت « علاقه ی تو به من از سر تظاهر بود» ببخش از اینکه حقایق در این غزل رو شد برای گفتن ایــن حرفــها دلــــم پــــُر بــــود [ شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 13:26 ] [ شعر و غزل امروز ]
بر چهره ی تـو شرم نمایان شدنــی نیست هربی سرو پا یوسفِ کنعان شدنی نیست دیریست که از دست ِ تو خورشیدِ وجــودم قربانیِ ابری است که باران شدنی نیست ایمـــان تو بر معــــجزه ی عشق دروغ است فرعون ِ ستم کار ِ مسلمان شدنی نیست افتــــاده دل ِ بت شـــکن ِ معبـــد ِ چشمت درآتشِ هجری که گلستان شدنی نیست ویـران نشده خانــــه ام از سیـل ِ غــــــم ِ تو کاشانه ی بردوش ، که ویران شدنی نیست انگشتر خاتـــــم ،هــــم اگـــــر داشته باشــی دیوی است درونت که سلیمان شدنی نیست ازخوردن ِ سیب تنت ای دختـر ِ شیطان این آدم ِ مغرور پشیمان شدنی نیست بیهـــــــــوده چــــــرا منکر ِچشــمـان تـــــــو باشم عاشق شده ام ، عشق که کتمان شدنی نیست این قصــــــه ی تکــراری مـــــاه است و پلنگـــــی این قصه ی دردی است که درمان شدنی نیست [ دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:59 ] [ شعر و غزل امروز ]
تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است عزیز! دیدنِ گریه ی تمساح محـال است عزیز! تا شمــا خانــــه اِتان سمتِ شمــالِ دهِ ماست قبله ی دهکده مان سمتِ شمال است عزیز! پنجـــــره بین ِ من و توست مرا بـــوسه بزن بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز! ماهِ من عکس تو درچشــمه گِل آلـوده شده عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز! دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟ امپراطـــوریِ تــــو رو بــــه زوال است عزیز! عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده اینکـــــه برگردنــــــم افتاده ، وَبال است عزیز چارفصل است دلـــــم منتظر ِ پاســـخ توست لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیــز! [ دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 10:9 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||