|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
...که غم نمانده بود، که شادی نمانده بود از جنگ چیزهای زیادی نمانده بود یک مشت خاک خونی و سقفی که ریخته خانه خراب شد، آبادی نمانده بود سرهای بی بدن همه در فکر خودکشی که هیچ چی به حالت عادی نمانده بود دیوار، جیــغ، پنــجره، بچّه، تفنگِ پر از زندگی جز، اینها یادی نمانده بود فریاد از دل همه، تیر از دل تفنگ آزاد شد ولـــی آزادی نمانده بود دنیا تمام شد... و از این اتفاق تار جز پرچم سفید نمادی نمانده بود ........................... آدرس جدید وبلاگ فاطمه اختصاری رقص روی سیم های خاردار برچسبها: فاطمه اختصاری, اشعار فاطمه اختصاری, غزل پست مدرن, شعر و غزل امروز [ یکشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۱ ] [ 21:36 ] [ شعر و غزل امروز ]
رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزد خوابم از حالت چشم تو به هم می ریزد گریه ام مثل خودم مثل غمم تکراری ست بسته ی خالــی قرصم پُر ِ از بیداری ست بسته ی خالـی یک پنجــــره در دیوارش بسته ی خالی یک زن وسط ِ سیگارش بسته ی خالی خورشید ِ به شب تن داده بستــه ی خالــــی یک خانـه ی دور افتاده بسته ی خالی یک عاشق جنجالی تر بسته ی خالی یک صندلـــی خالی تر! بسته ی خالی تبعید که در سیبت بود بسته ی خالــی پاییز کـه در جیبت بود مرگ، پیغـــام تو در گوشـی خاموشم بود بسته ی خالی قرصی که در آغوشم بود قفل بودم وسط تخت بـه زندانی که زدم از خانه به کوچه به خیابانی که دور دنیای تــو هـــی آجـــر و آهن چیده همه ی شهر در آن عق شده و گندیده از شلوغی جهان، حوصله اش سر رفته همـــه ی شهــر دو تا پا شده و در رفته بوق ماشین و سر ِ گیج من و کوچه ی هیز دلــــم آشوب شده از خـــودم و از همه چیز فکر یک صندلـــی پــــُر شده توی اتوبوس فکر گل های پلاسیده ی ماشین عروس زن که در چادر ِ مشکیش به شب افتاده بچه ای خسته کـــــه از راه، عقب افتاده مغز درمانده ی خالی شده ی بی ایده مرد با عقربـــــه ی روی مچش خوابیده منــــم و زندگــــی ِ پــــُر شده بــــا تصویرم یک شب از خواب بدت می پرم و می میرم منم و عکس مچالـــه شده در دستی که منم و عشق که خوردیم به بن بستی که خانه با سردی دیوار هماغوشـم کرد از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود جسدی آن طرف پنجره مدفـــون شده بود جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم ها جسد زل زده به چشــم ِ تر ِ آدم ها جسد خاطره هایی کـه کبودم کردند مثل سیگار به لب برده و دودم کردند جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می شد جسد روز و شبـی که بد و بدتر می شد جسد یک زن ِ خوشبخت ِ یقیناً خوشبخت بسته ی خالـی سیگارم و قرصت در تخت جیـــغ خاموشـــی رویای تـــو و مهتابی با خودت غلت زدن در وسط ِ بی خوابی با تنی خسته که آمیزه ای از لرز و تب است در شبی تیره کــه از ثانیه هایش عقب است در شبـــی از تــــو و کابــوس تـو طولانـــی تر در شبی تیره که هر کار کنی باز شب است [ یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ ] [ 0:5 ] [ شعر و غزل امروز ]
تو در معادله های چـــهار مجــهولـــــــی
به ضرب و جمع عدد های فرد مشغولی ببین دوباره مـــــرا در خودت کـــم آوردی که ضلع گمشده ام توی خواب هذلولی من آن سه نقطه ی گیجم پس از مربّع ها کـــــه می رسد به تو از این روابط طولــی دو تا پرنده که از پشت بام می افتند دو تا پرنـده در این اتفاق معمولــــی- « شبیــــه بچگیای من و تــــو هـــــی مردن » « دو تا پلندمو کشتی؟ چلا؟ همین جولی؟ » نگاه کن ! پس از این گریه چی بجا مانده؟ دو چشــــم قرمز خسته شبیـــه گلبولی- که لیز می شود از بوسه های غمگینت تو در تصّـــور من شکل فعل مجهولـــــی [ چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 22:50 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||