شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را!

بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایــــم را

داری کنـــار شـوهـرت از بغض می میری

شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را

هر بوسه ات یک قسمت از کا/بوس هایم شد

از ابتدا معلوم بــــــودم انتهــــــــــایـــــــــم را

در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!

شاید ببیند شوهر تو اشک هــایـــــم را

هیچم! ولی دارم عزیــــــزم «هیچ» را از تـو

مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟!

دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم

حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!

«بودم!» بله! مثل جهـــانی از تصوّرهــــــا

«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خُرخُرها

«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم

«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها

حالا منم! کـــــــــه پاک کرده ردّ پایــــم را

می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را

با تخت صحبت می کنـم از فــرط تنـهــایی

«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارضایی

«بودم!» کنار شوهری کــه عاشق ِ زن بود

خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود

خاموش ماندم از فشار بوســـه بر لب هام

از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!!

خاموش ماندم مثل یک محکـوم بـــه اعدام

خاموش/ ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...

روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار

سیگار با سیگار با سیگار بـا سیگار

می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لختم

با دست لـــــرزانت برایش شــــام می پختم

روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی

خوردی به لب هایم... مرا نان و نمک خوردی

بـــوسیدمت، بـــــوسیدمت، بـــــوسیــدمت از دور

هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی

راه فراری نیست از ایــن خواب پیچاپیچ

از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!

بالا بیاور آسمــــــــــان را از خـــــــــدا، از مــــن

مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من؟!

دست مــــــرا از دورهای دووور می گیری

داری تلو... داری تلو... از درد می میری

خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار

با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار

باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری

داری تنت را داخل حمّام می شوری!

با گریــــه، با خون، با صدای شوهرت در تخت

کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت

«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد

بوی مـــرا این آب و صـــــابون هـــا نخواهد برد

جای مـــرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی

از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی

از شوهرت از هـــر نفس از سردی لب هات

جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات

بیدار شو از خُرخُرش در اوج تنهــــایی

و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی

حس کن مرا که دست برده داخل گیست

حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت

حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!

حس کن مـــــرا در آخریـــن سطر از تشنج هام

حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!

حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم

بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»

[ جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 23:11 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب