|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
دو صندلــی قرینه، میـز، هوای شرجــی، مه، باران
و این نشست غم انگیزی ست كنار ساحل هرمزگان كه تو نشسته ای و عمدا به كیف چرم خودت مشغول كمی نه دورتر از كیفت نشسته اند دو تا فنجان یكی برای خودم از آن نگاه ارمنی ات ودكا یكی برای شما قهوه ،چه فرق می كند این یا آن؟ _شما از این كه نمی نوشید ؟ _نخیر حضرت آقا ! من ؟ _چقدر مضحک و بی ربط است سوال های من از ایشان نگاه مخفـی او در من، نگاه ممتد من در او سكوت ردٌو بدل می شد در این دیالوگ بی پایان [] چه می شد آه اگر دستش به دست من بخورد، حتی خراش ناخن او می شد بهانه ای كه به هر عنوان بگیرم و بجوم او را چنان پلنگ كه آهو را محاصره كنمش در خود بگیرمش به سر دندان كشان كشان ببرم او را میان شهر بیاندازم ببندمش به درختی خشک درست در وسط میدان دو گوشواره ی گوشش را به شاخه هاش بیاویزم و دكمه دكمه بگیرم پوست از آن گلابی آویزان .... به خود می آیم و می بینم كه از مربع قبل از این زبان و نحو غزل برگشت و از گلابی آویزان به بعد هرچه كه می خواهم نمی شود كه ملاقاتی دوباره راه بیاندازم كنار ساحل هرمزگان [] دو صندلی قرینه، میز، هوای شرجی و شاعر كه بدون خانم پشت میز نشسته است در این باران برچسبها: محمدرضا حاج رستم بگلو, اشعار محمدرضا حاج رستمبگلو, شعر و غزل امروز, شعر و غزل [ پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۴ ] [ 21:18 ] [ شعر و غزل امروز ]
تهران من از تو هیچ نمی خواهم،جز تکه پاره های گریبانم
نوستـالژیای مـرگ مکرر را تزریق کـن دوباره پریشانم تهران دلت همیشه غبارآلود، رویای سنگ خیز تو وهم آلود پهلوی پهنه های تو خون آلود، پس یا بمیر یا که بمیرانم من زخمی از توام تو چرا زخمی؟ابرو شکسته خسته پر از اخمی ای پایتخت بخت چه سرسختی؟! انکار کن بگـــو که نمی دانم امّ القرای غربتی و دیزی، ای باغ دشنه! باغچه ی تیزی! گور اقاقی و ون و تبریــزی، حالا تو را چگونه بترسانم؟ ای سرزمین آدمک و مردک ، الّاکلنگ دوز و کلک بی شک چـاه درک مخازن نارنجــک ، فندک بزن بسوز و بسوزانم شمس العماره های پر از ماری، دیو آشیان بی در و دیواری سردابی از جنازه و مرداری،از عشق های بی سرو سامانم ای شهر شحنه خیز چه مشکوکی،چه کافه های خلوت متروکی گردوی سرنوشت چرا پوکی؟ _ از روز و روزگار گریزانم ده ماه سال عاطلی و تعطیل، قانون تو قواعد هردمبیل ای جنگل زنان و صف و زنبیل، هم میهنان مرد پشیمانم قاجار غرق سور و سرورت کرد،صاحب قران تنور بلورت کرد دارالفنون قرین غرورت کرد،در فکر پیش از این و پس از آنم مشروطه شهر شعر و شعورت کرد،شاهی دوباره از همه دورت کرد تا کودتا کــه زنده بگورت کرد، خون می خورم هر آینــه می خوانم دیدی که دختر لر از اینجا رفت،حتی امیر دلخور از اینجا رفت دل نیز با دل پر از اینجا رفت،من دل شکسته ام که نمی مانم شریان فاضلاب ترین هایی،شن زاری از سراب ترین هایی ویران تر از خراب ترین هایی، من روح رودهای خروشانم هرشنبه سوری تو پر از کوری، مامــورهای خنگ به مزدوری با لحن خشک و جمله ی دستوری،اما به من چه من نه مسلمانم قحطی زد و دیار دمشقم سوخت، خانه به خانه لانه ی عشقم سوخت در پلک خود کفن شد و از غم سوخت،هر دختری که شد دل و شد جانم برچسبها: محمدرضا حاج رستمبگلو, اشعار محمدرضا حاج رستمبگو, شعر و غزل امروز, طهران [ شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 14:3 ] [ شعر و غزل امروز ]
زنهای بسياری حسادت می کنند آری
زنهــای بسياری ميان خواب و بيداری زنهای بسياری که هم ابليس و هم قديس هم زشت و هم زيبا ولی درگير بيزاری آنها که باران را نمی بينند و می خوابند آنها که شکلی می شوند از بغض و بيماری چون کارگر در معدنی از صد حسادت سخت دائم به شّر و کينه مشغولند و بيگاری وقتی که می خندی و مي رقصی و می ميرم وقتی که در هر بوسه صد بمب اتم داری وقتی که با من می روی در باد و در طوفان وقتی کـــــه آرامی کنارم وقت بيکاری وقتی که پاهای مرا با اشک می شويی وقتی که خشکش می کنی با موی خود آری وقتی که پيدا می شوی از مصر يا بيروت با شال کشميری و با يک تاج قاجاری وقتی که آغوش مرا با بوسه می گيری وقتی چو صهيون می روی سمت زمين خواری وقتی که پشت من شبيه کوه می مانی يا تکه ابری می شوی و سخت می باری وقتی پريشان می کند عطرت جهانم را وقتی که خنجر مي زنی يا بوسه می کاری وقتی اسير جنگی ام هستی و گاهی که فرمانروايم می شوی وقت پرستاری وقتی که می ميرند و می ميرند و می ميرند زنهای بسياری حسادت می کنند آری... برچسبها: هادی خوانساری, اشعار هادی خوانساری, شعر و غزل امروز, شعر پیشرو [ سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 13:11 ] [ شعر و غزل امروز ]
هی سرم، آنژوکت، برانول و درد
مرگِ تدریجی است و قطعِ امید تیغ و رگ! جرات از نبودن تو نوشداروی مرگ من نرسید! قطره قطره نفوذ غم در من خونِ الوده ام به نفرت تو! توی مشتم سرنگِ الوده! خاطراتْ و نگاه و حسرت تو! رگِ پنهانِ غیرتم گل کرد تا جنون را رها کند امشب ناگهان چشمِ تو نگاهم کرد تیغ من خون بپا کند امشب بِشِنو این سرودِ آخرِ من خودکشی مرگ دلپذیری نیست! تا تو تاوان بغض من ندهی این غزل شعر بینظیری نیست! برچسبها: سارا عباسلو, اشعار سارا عباسلو, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۴ ] [ 1:28 ] [ شعر و غزل امروز ]
با سلام به دوستان عزیز
کانال تلگرام شعر و غزل امروز دوستان تشریف بیارید :) این هم لینک کوتاه asru1@ در کانال با مطالب متنوع تری در خدمت دوستان هستیم [ یکشنبه ششم دی ۱۳۹۴ ] [ 10:0 ] [ شعر و غزل امروز ]
من روی گازم، مثل سوپی سرد از دیشب
در تختخوابت هستم و می سوزمت در تب من در پذیرایـی، اتاقِ خواب، حمّامت در شعر های بی مجوز، بی سرانجامت من، روح سرگردان توی خانه ات شاید می بینمت در انتظاری و نمی آید می بینمت در حسرت آن ارتباطی که.. می بینمت در مه، در این تصویر ماتی که.. می بینی ام؟ حس میکنی اصلا حضورم را ؟ این نانوشته نامه های راه دورم را - تنها بخوان، من فرق دارم با من قبلی این دوست تازه کجا و دشمن قبلی قبل از تو من مغرور بودم، سخت بودم، حیف.. در عمق دنیای خودم خوشبخت بودم، حیف.. من شعر بودم، درد بودم، زن نبودم، مرد آن زن که با تو بود، اصلا من نبودم مرد بعد از تو من هی زن شدم، هی درد می خوردم هی عاشقت بودم و از این عشق می مردم من خنجرت را دیدم و از پشت می ماندم انگشت هایم می شکست و مشت می ماندم "من" روبه رویت بودم و "او" پشت خطت بود "تو" مشترک بودی و "من" غرق حسادت بود روی لباست تار مــــوهای زیادی هست بین "من" و "تو" حرف "او"های زیادی هست حالا اگـــر چه دیر، می فهمم پشیمانی من بر نمی گردم، خودت هم خوب میدانی من هستم و می بینی و می خوانی ام هر شب من، شهوتی ویران که می سوزانمت در تب تو نیستی و بی تو من سیگاری و مستم من با تو زن بودم ولی بی تو خودم هستم برچسبها: نرگس کاظمی زاده, اشعار نرگس کاظمی زاده, شعر و غزل, شعر و غزل امروز [ جمعه چهارم دی ۱۳۹۴ ] [ 13:28 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||