شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
خوب من اضطراب کافی نیست

جسدم را برایت آوردم

هی بریدی سکوت باریدم

بخیه کردی و طاقت آوردم

در تنم زخم و نخ فراوان است

سر هر نخ برای پرواز است

تا برقصاندم برقصم من

او خداوند خیمه شب باز است

از تبار خروش و طغیان بود

رشته آتشفشان بر موهاش

چشمهایش عصاره خورشید

زیر رنگین کمان ِ ابروهاش

با صدایش ترانه هایم را

یک به یک روبراه می کردم

مرده دست پاچه ای بودم

تا به چشمش نگاه می کردم

بدنش را چگونه باید گفت

ساده نیست آنچه درسرم دارم

من که در وصف یک سرانگشتش

یک لغت نامه واژه کم دارم

زندگی اتفاق خوبی بود،

آخرش با نگاه بهتر شد

چشمهایت همیشه یادم هست

هر نگاهی به مرگ منجر شد

چشمهایت عقیق ِ اصل یمن

گونه ها قاچ سیب لبنانی

تو بخندی شکسته خواهدشد،

قیمت پسته های کرمانی

نرم ِ رویاست جنس حلقومت

حافظ ازوصف خسته خواهدشد

وا کن از دکمه دکمه ها بدنت

چشم شیراز بسته خواهدشد

سرو خوش قامت تراشیده

شاخه هایت کجاست پربزنم؟

حیف ازآن ساقه پا که با بوسه

زخم ِ محکم تر از تبر بزنم

ازکدامین جهان سفرکردی؟

نسبت ازکجای منظومه است؟

که به هردانه دانه سلولت

جای یک جای دوووووور معلوم است

مردم از دین خروج می کردند

تا تو سمت گنــاه می رفتی

شهر بی آبرو به هم می ریخت

در خیابان  که راه می رفتی

زندگی کردمت بهانه ی من

غیرتو هرچه زنده را کشتم

چندسال است روزگار منی

مثل سیگار لای انگشتم

دور تا دورم ابرمشکوکی است

جبهه های هوای تنهایی

فصل فصلم هجوم آبان هاست

تف به جغرافیای تنهایی

مثل دوران خاله بازی بود

مثل یک مرد ِ مرده خوانده شدم

ای خدای تمام شیطان ها

از بهشتی بزرگ رانده شدم

تو در ابعاد من جوانه زدی

عکس من، قاب بودنت بودم

تو به فکر خیانتت  بودی

من به فکرسرودنت بودم

چشم خودرا به دست خود بستم

تا عذاب سبک تری باشی

تا در اندوه رفتنت باشم

تو در آغوش دیگری باشی

دختر کوچه های تابستان

طعم شیرین و داغ خردادی

من خداوندِ بیستون بودم

تو به فکر کدام فرهادی؟

چشم هایت کجای تقویمند ؟

از چه فصلی شروع خواهی کرد؟

واژه واژه غروب زاییدم

ازچه صبحی طلوع خواهی کرد ؟

تو نباشی تمام این دنیا

مملو از مردهای بیمار است

تو نبودی اذیتم کردند

زندگی سخت کودک آزار است

خانه ام را مچاله ات کردم

جای خالیت روی تختم ماند

حسرت سیب های ممنوعه

روی هرشاخه درختم ماند

هر دو از کاروان ِ آواریم

هردو تا از تبار شک، یا نه؟

ما به فریاد هم قسم خوردیم

هردو تا درد مشترک ،یا نه؟

گیرم از چنگ جان به در ببری...

گیرم از تن فرار خواهی کرد...

عقل من هم فدای چشمهایت

با جنــــــونم چکار خواهی کرد؟

سی و یک روز درد در به دری

سی و یک هفته خودکشی کردن

سی و یک ماه خسته ام کردی ….

سی و یک سال طاقت آوردن

در تکاپــــوی بودنت بودم

زخم های همیشه ام بودی

بت سنگین ـ سنگ در هر دست

دشمن سخت شیشه ام بودی

می روی نم نم و جهانم را

ساکت و سوت و کورخواهی کرد

لهجه کفش هات ملتهبند

بی شک از من عبورخواهی کرد

در همین روزهای بارانی

یک نفرخیره خیره میمیرد

تو بدی کردی و کسی با عشق

ازخودش انتقام میگیرد

خبرم را تو ناشنیده بگیر

بدنت را به زنده ها بسپار

کودکت هم مرید چشمت شد

نام من را بروی او بگذار

بعدمرگم ،سری به خانه بزن

زندگی تر کنی حضورم را

تا بیایی شماره خواهم کرد

ردپاهای دور گورم را

آخرم را شنیده ای اما …

در دلت هیچ التهابی نیست

باتو مرگ و بدون تو مرگ است

عشق را هیچ انتخابـی نیست

-------------------------------

دانلود دکلمه شعر تومور صفر با صدای علیرضا آذر


برچسب‌ها: دانلود دکلمه علیرضا آذر, اشعار علیرضا آذر, تومور صفر, دانلود تومورصفر علیرضا اذر
[ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 21:32 ] [ شعر و غزل امروز ]

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

امــا تــــو باید خانـــــه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحـرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

بــــاید  سکـــوت  سرد  سرمــــا را  بلد باشی

یعنی که بعد از آن همه دلدادگی باید

نا مهربانی هــــای دنیـــا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

بـــاید مسیر کودکــــی هــا را بلد باشی

یعنی بدانی " ...مرد در باران " کجا می رفت

یا  لااقـــــل  تـــــا  " آب - بابا "  را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش آدم ها

باید زبـــان تند حاشـــا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

بــاید  هـــزار  آیـــــا و  امـــــا را  بلد  باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

امـــا تـــــــو باید سادگــــــی هــــا را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهـل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تــــو مرز خــــواب و رویـــــا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید  زبـــــان  حــــال  دریــــــا را  بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم کـــه فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

امـــا  تــــو باید  ایــن  معمــــا را  بلد بــــاشی


برچسب‌ها: محمدحسین بهرامیان, اشعار محمدحسین بهرامیان, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ ] [ 17:9 ] [ شعر و غزل امروز ]
می روی اما برایم مثل روز ِ روشن است

زندگی بعداز تو بر وفق مرادِاین زن است

داغی ِمردادی ومن، غنچــه ی اردیبهشت

رسمِ تو،شادابی ِ من رابه یغمابردن است

بعد ازاین تقدیر ِ تو مانند اشک ازچشم من

ذره ذره روی خاکِ بی کسی افتادن است

با تمام دشمنانم دوست خواهم شد که صد،

دشمن ِ بد بهترازیک دوست،امادشمن است

با تـــو از مردانگی از مهربانــی دم زدن

قصه ی کوبیدن ِ آب ِ درونِ هاون است

از خیــالت  مـی گریزم  بـــــاز ،  امــــا  مثل  مـــــرگ

سایه ای هستی که هرجایی که هستم بامن است


برچسب‌ها: وجیهه جامه بزرگی, شعر وغزل, اشعار وجیهه جامه بزرگی, شعر و غزل امروز
[ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ ] [ 18:21 ] [ شعر و غزل امروز ]
هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟

یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیـــدی؟

آیــا تـو هـم  هــر پــرده ای را تا گشودی

از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟

اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟

از زیـــر امــــواج آســـمـان را تـــار دیدی؟

نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟

از «آتـنــا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟

در پـشـت دیـوار ِحیاطـی شعـر خوانـدی؟

دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک

خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟

بیـمـار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟؟

حقــــا که بـا مـن فــرق داری ــ لا اقـل  تـو

او را که می خواهی خودت یک بـار دیدی؟؟


برچسب‌ها: کاظم بهمنی, اشعار کاظم بهمنی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ ] [ 18:40 ] [ شعر و غزل امروز ]
کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم

مدتی بی بهـــــار طی بکنم دوسه پاییــــز دربــه در بشوم

خسته ام از تو از خودم از ما، ما ضمیـــر بعیــــد زندگی ام

دونفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبـــار سرگردان یک نفــر مثل برگ در طوفان

می روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم

حرفهــــای قشنگ پشت سرم آرزوهـــــای مادر و پدرم

حیف خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

پدرم گفت دوستت دارم پس دعـــا مـــی کنم پدر نشوی

مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است

نیستـم در حدود حوصله ها پس صلاح است مختصر بشوم

دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست

گاه گاهی سری بـزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم


برچسب‌ها: مهدی فرجی, اشعار مهدی فرجی, غزل مهدی فرجی, شعر و غزل
[ جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 18:17 ] [ شعر و غزل امروز ]
یک هیچ ادکلن زده با موی فرفری

شاید وکیل پایــــه یک دادگستری

دارد دفاع می کند از دختــری که نیست

اسمش پری نه!از همه ی جنبه ها پری!

از یک نگاه ساده و معصوم مثل گرگ

یک مشت موی سرزده از زیر روسری

از دختری که گفته به این هیچ عاشقست

از دختـــری کـــــــه رفتـــــه بــا مرد دیگری

لیلای قصه خط زده کل کتاب را

پیدا نموده شاید مجنون بهتری!

رو می کند به سمت تماشاچیان وکیل

فریاد می زند کــه تــــو دختر مقصری؟!

دختـــر فقط عروسک بازی زندگی ست...

...تو مرده ای به خاطر این جرم :دختری!

دیگر به اختیار خودت نیست ماندن و...

وقتی که از تمامی خود رنــج می بری

حس می کنی گرفته دلت از هر آنچه نیست

می خواهــی آسمـــــان را  بالا بیـــــــاوری...

قاضی نگاه می کند آرام و مرگبار

بـــه دادگاه و صندلــی ِ پیـر داوری

از خود سوال می کند آیا نمی شود

آیا نمی شود که از این جرم بگذری؟

رو می کند بـــه سمت وکیل در آینه

با یک نگاه خسته و یک جــــور دلــــخوری

شاهد:خودش دلیل :خودش حکم:زندگی

قاضی:خودش وکیل:خودش متهم: پـــری

---------------------------------------------

آدرس جدید وبلاگ سیدمهدی موسوی غزل پست مدرن

آدرس جدیدوبلاگ فاطمه اختصاری رقص روی سیم های خاردار


برچسب‌ها: سیدمهدی موسوی, غزل پست مدرن, اشعار سیدمهدی موسوی, شعر و غزل امروز
[ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 19:4 ] [ شعر و غزل امروز ]
اینجــا شروع یک غـــزل و یک جنایت است

دارم هوار می زنم بیش از دو ساعت است

لطفا نپرس دیگر از ایــــن رسم کــهنه مان

خنجر زدن به پشت که از روی عادت است

با عرض احترام بگویم کــه مدتـــی است ... !

این نامه ها همیشه تمامش شکایت است !

اینجـــا هــوا بد است نشد زندگی کنیم

باید سفر کنیم به جایی که راحت است

حتــــی نمی شود کــــه بگویـــم چــه خسته ام !

ساکت شدن همیشه خودش یک سیاست است

*

دارم بــه انتهای غـــــزل می رسم ولی –

پایان این غزل که شروعش جنایت است-

من را به دره های عمیقی کشانده است

فهمیده ام که داد و هوارم حماقت است!


برچسب‌ها: شعرو غزل, شعر و غزل امروز, فاطمه جاهدی, اشعار فاطمه جاهدی
[ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 12:51 ] [ شعر و غزل امروز ]
در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت

بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت

از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد

در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت

رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!!

پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت

مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت

مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت

مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس

یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت

ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد

زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت

ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش

امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت

دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد

دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی... (   )رفت


برچسب‌ها: کاظم بهمنی, اشعار کاظم بهمنی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 18:52 ] [ شعر و غزل امروز ]
می رسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت

روی تـخـتـی با رقیبـان می نشینی در بهشت

تـا خـدا بـهـتـر بسوزانـد مـرا خواهـد گذاشت

یک نمایـشگـر در آتـش ، دوربـیـنـی در بهشت

صاحب عشـق زمیـنـی را به دوزخ می بـرنـد

جا نـدارد عشق های این چنـیـنـی در بهشت

گـیـرم از روی کـرم گـاهی خـدا دعـوت کـنـد

دوزخی ها را بـرای شب نـشینی در بهشت

...بـا مـرامـی که من از تـو بـاوفـا دارم سـراغ

می روی دوزخ مـرا وقتـی بـبـیـنـی در بهشت

مـن اگـر جـای خـدا بـودم بـرای «ظـالـمـیــن»

خلق می کردم به نامت سرزمینی در بهشـت...!


برچسب‌ها: کاظم بهمنی, اشعار کاظم بهمنی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 18:47 ] [ شعر و غزل امروز ]
به رفتن تــو سفر نـــه فرار میگویند

به این طریقه ی بازی قمار میگویند

به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد

هنــــوز مثل گذشته"نگار"میگویند

اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر

به من اهالـــــی جنگل شکار میگویند

مرا مقایسه بــا تـــو بگو کسی نکند

کنار گل مگر از حسن خار میگویند؟!!

تو رفته ای و نشستم کنار این همدم

به این رفیق قدیمی سه تار میگویند


برچسب‌ها: کاظم بهمنی, اشعار کاظم بهمنی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 18:31 ] [ شعر و غزل امروز ]
سلام حضرت باران مرا کمی ترکن !

دوباره بچگـــی ام را بیـــا معطر کن

حیاط خانه ی هاجر هنوز یادت هست؟

بیـــــا دوباره همانجــا بیـــــا وجرجر کن

سلام حضرت باران چرا غریبه شدی ؟

بیــــا دوباره برقصان بیـــــــا و بـاور کن

غرور خاکــی مردان این حوالـــی را

بیا وقصه ی  شب را دقیق از بر کن

حلیمه رفت وعروسی ی خانه ی هاجر

بیــا و کار بزرگـــی برای هاجـــــــــر کن

بگو عروس دهات ستاره ها برگرد

بیـا و چادر گلدار ساده را سر کن

دلم گرفته از این قصه های پوشالی

بیـــا و بگو و بخند و بیـا و باور کن ...


برچسب‌ها: شعر و غزل, شعرو وغزل امروز, اشعار ابوالفضل مبارز
[ چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 19:51 ] [ شعر و غزل امروز ]
باز خوابید تن فربـــــه ی میدان بـا تو

شهوت این شب آلوده ی تهران با تو

آه گلنار،همین بوق همین ترمزها

برده از یاد تـــو، میعاد درختان با تو

بــــوق ها بـاز جویدند تنت را امشب

آه گلنار، چه کرده ست خیابان با تو!

سالهـا فاصله داری ز شب دهکده و

در هــــم آمیختن گیسوی باران با تو

عرق شور کجا؟بوی گل و شیر کجا؟

سالهــا فاصله ی دختــر چوپان با تو

گل آتش، لب تو یخ زده و وقت سلام

نیست آن سرخ شدن، شرم گریزان باتو

قصدش آن است که گرمای تنت را بمکد

کــــه قدم می زنداینگونه زمستــان با تو

دست تو سرد، دلت سرد، نگاهت سرد است

نیست آن شعلــه ی رقصنده ی پیچــــان با تو

می روم دور شوم روی سرم می ریزند

خاطراتم همه پوسیده و ویـــــران بـا تو

با من اندوه درختــــان انـار بـــی بار

عشق بازی کثیف شب تهران با تو


برچسب‌ها: حسن صادقی پناه, اشعار حسن صادقی پناه, شعر و غزل, شعروغزل امروز
[ سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 10:42 ] [ شعر و غزل امروز ]
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانــــی، زندگـــــی هــــای اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله هــــای رو بــه پایین

سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته، چشمهایـــی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریــه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالـــی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را، روی هــــم سنجــاق کردم:

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پـــــرونده ام را ، با غبــــار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، بادخواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری


برچسب‌ها: قیصر امین پور, اشعار قیصر امین پور, شعر و غزل امروز
[ دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ ] [ 20:27 ] [ شعر و غزل امروز ]
تا بیافتد روسریت از سر مشقت می کشند

بادها الــــحق والانصـــاف زحمت می کشند

بس که هرجا بر سرت دعواست حتی شانه ها

انتظـــار تـــــار مویت را بــــــه نوبت مــی کشند

چشـــم تو... ابــروی تو... یاللعجب این روزها

مست ها را هم به محراب عبادت می کشند

جای هر روزی که بی تو در دلم زخمی نشست

رسم زندان است بر دیــــــوار آن خط می کشند

میوه می چینـــم، برایــــم برگ ها را پس بزن

دست هایم پشت پیراهن خجالت می کشند

بس کــــه در عین ریـــــا مردم فریبند آخــرش

چشم هایت را به دنیای سیاست می کشند

پس مواظب باش وقتی عابران سر به زیر

با زبان بـی زبانــــی از تو منت می کشند

مردم چشمم بـــه خـون از دولت عشقت نشست

هرچه مردم می کشند از دست دولت می کشند


برچسب‌ها: علی فردوسی, اشعار علی فردوسی, شعرو غزل, شعر و غزل امروز
[ دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ ] [ 17:50 ] [ شعر و غزل امروز ]
روزگـــــــار  لامروت  سخت  خــوارم  کرده  است

بی تو ای گل! همدم یک مشت خارم کرده است

باز تا شب های غمناک خراسان برده است

مبتلای حــــــاج قربـــان و دوتارم کرده است*

خون به چشمانم نشانده ، تب به جانم ریخته

تشنه تر از باغ هــــای پــــــر انارم کرده است

من دهاتـــی زاده ی پروانه و گل پونه ام

شهروند شهر بوق و قارقارم کرده است

خواستم از هـُرم تابستان تهــــران پا کشم

سرنوشت این داغ را پایان کارم کرده است

گفتــه بودی عاقبت یک روز می بینی مرا

این قرار نصفه نیمه بی قرارم کرده است

از صدایت خسته تر بودم ولــــی خوابــــم نبـرد

لای لایی خواندنت شب زنده دارم  کرده است

___________________________

*حاج قربان سلیمانی، بخشی و نوازنده دوتار و خواننده موسیقی محلی شمال خراسان


برچسب‌ها: آرش شفاعی, اشعار آرش شفاعی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ ] [ 18:19 ] [ شعر و غزل امروز ]
 چه باید کـــرد پا در بند دوری هــــای بعد از تـــو

نشستن چشم در چشم صبوری های بعد از تو

چرا در قهـــــوه خانه چشـــــم ها اینقدر تاریک اند

چه غمگین است قلیان ها و قوری های بعد از تو

شبیه جــــاده ی  یک روستــــای نیمه متروکـــم

که آشفته است خوابش از عبوری های بعد از تو

غمت با آن چنان سوزی نشسته در صدای شب

که خون می بارد انگشت چگوری های بعد از تو

به نان و نور و داغاداغ آن تن می خورم سوگند

که افتاد از دهان طعـــم تنــوری های بعد از تو

اگـــر من زودتر رفتـــم بهشت اصلاً نمی خواهم

نه حوری های قبل از تو نه حوری های بعد از تو

بیا از گوشه ی چشمم بچین اشک و دعایم کن

دعا کن دورباشد چشـــم شوری های بعد از تو


برچسب‌ها: آرش شفاعی, اشعار آرش شفاعی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ ] [ 17:27 ] [ شعر و غزل امروز ]

ای نــاز تو تا نيــمــه ی پاييـــــز رسيــده!

ای سرخ لبـت با مــی لبـــــريز رسيــده!

زلف تو هواخواه کدامين شب ابری ست

کاين گونه پريشان و غــم انگيـز رسيــده

زيبـــاتر از آنــی که رهـــايت کنــــم امــا

دير آمـــــــده ای، دوره ی پرهيز رسيـده

جــان و تــن مـن امـــت پيغمــبر دردنـــد

بــر مـن دم ويرانگر چنگيـــــــــز رسيــده

ای قونـــيه تا بلخ به غوغای تو مشغــول

بشتاب کـه شمــس تـو به تبريز رسيده

کم گـريه کـن آتش زدن بـاغ گنـاه است

ای ســرخی چشم تــو به پاييز رسيده!

لبخند بزن لب که به هم می زنی انگار

يک سوره ی زيبا به خطی ريز رسيــده


برچسب‌ها: ناصر حامدی, اشعار ناصر حامدی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۱ ] [ 21:7 ] [ شعر و غزل امروز ]

زبـــاغ پیرهنت چون دریچـــه ها واشد

بهشت گمشده پشت دریچه پیدا شد

رهــا زسلطه پاییـز در بهــــار اطاق

گلی به نام تو در بازوان من وا شد

به دیدن تو همه ذره های من شد چشم

و چشــم ها همه سر تا به پا تماشا شد

تمــام منظره پوشیده از تـو شد یعنـی

جهان به چشم دل من دوباره زیبا شد

زمانه ریخت به جامم هر آنچه تلخانه

بــه نام تـــو كـه در آمیختم گوارا شد

فرشته ها ، تو و من را بهم نشان دادند

میان زهــــره و مـــاه از تو گفتگوها شد

تنت هنوز به اندازه ای لطافت داشت

كـه گل در آینه از دیدنش شكوفا شد

شتاب خواستنت این چنین كه می بالد

به دوری تـــو مگر می توان شكیبا شد؟

امید وار نبــــودم دوبــــاره از دل تـو

كه مهربان بشود با دل من اما شد

دوبـــاره طوطیک شوكرانــــی شعرم

به خند خندِ شیرین تو شكرخا شد

قرارنامه ی وصل من و تــــو بود آنكه

به روی شانه تو با لب من امضا شد


برچسب‌ها: حسین منزوی, اشعار حسین منزوی, غزل منزوی, شعر و غزل
[ سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ] [ 13:26 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب